<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Maryam, Me &amp; Myself</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 11 May 2008 15:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مریمی و نانسی</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-544.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*خواهری میگه بنویس خودت داری بیشتر از من دار می‌زنی خودت رو با آهنگای نانسی! لااقل من متنوع گوش میدم، تو همه‌ش یکی دو تا رو تکرار می‌کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;راست میگه. امروز بند کردم به &lt;A href=&quot;http://nancyajramtopclub.blogfa.com/post-6.aspx&quot; target=_blank&gt;انا یللی&lt;/A&gt;! تقصیر خواهری‌ه. میره ترجمه‌های اینا رو میاره. آدم تشویق میشه خب. کاش لیسنینگ انگلیسی‌م رو اینطوری کار کرده بودم مث هلن کلر نمی‌شدم سر اخبار. راستی این نانسی قرار نیست لطف کنه یه کم رقصیدن یاد بگیره؟ چه عربی‌ه که عربی هم بلد نیست برقصه حتی؟ اینجا مهندسای مملکت هم بلدن عربی برقصن چه رسد به خواننده‌ها! :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*پروردگارا! این علم نصفه نیمه‌ی کامپیوتر رو از من نگیر :دی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=544</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-544.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مریمی و رانیتیدین</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-543.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*مثلاً خواستم در حق خودم لطف کنم: یه پاکت کوچولو از این مثلثی‌ها شیر خوردم!&lt;BR&gt;بعد هم گرفتم خوابیدم. ساعاتی بعد از درد معده بیدار شدم.&lt;BR&gt;دوست‌م می‌گفت چرا تو اصلاً به فکر سلامتی‌ت نیستی؟&lt;BR&gt;گفتم مثلاً خواستم به فکر سلامتی‌م باشم، شیر خوردم. بعد کار به کیسه‌ی آب گرم و قرص رانیتیدن و چایی نبات کشید! بگو روانی! از اول مث آدم یه قرص کلسیم بخور، انقدر هم بدبختی نکش ((:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2008 15:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=543</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-543.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرستاری</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-542.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*پرستاری از اون شغل‌های وحشتناک‌ه. نمیشه اون همه زحمت رو با پول خرید. خوب‌ه که حداقل ریواردینگ‌ه! دوزار پاداش معنوی داره. خود من هر وقت خیلی مریض میشم و افقی، دست به دامن خاله کوچیکه میشم. حتی اگه تلفنی هم بگه چی بخورم و چی کار کنم، کلی به جون‌ش دعا می‌کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امشب برای اولین بار در عمرم شب بیمارستان موندم. آخه من و مامان هی برای هم فردین بازی درآوردیم. آخر سر هردومون موندیم. خدایی‌ش تنهایی نه زور من می‌رسید به مادربزرگ‌ه برسم نه مامان. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولی واقعاً آدم بعضی وقتا می‌بینه دنیا با همه‌ی زرق و برق‌ش هیچی نیست وقتی آدم سالم نباشه و برای هر کاری مجبور باشه از دیگران کمک بخواد. &lt;BR&gt;به هر حال درست‌ه که مریض شدن برای همه هست اما خدا نخواد برای کسی.. &lt;BR&gt;جلوی مامان گفتم خدایا غلط کردم هر چی نق زدم! هیچی نمیخوام جز سلامتی!&lt;BR&gt;۱۰ ثانیه بعد: خب تو که برات کاری نداره، اگه یه کار دیگه هم...&lt;BR&gt;فریاد مامان حالا با خنده: مریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=542</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-542.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رینگتون خوشگل</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-541.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*خدایا شکرت! مدیرمون رضایت داد تا رینگتون‌ش رو عوض کنه. هی هر روز می‌گفتم دست‌م بشکنه که این صدای زنگ در رو دادم بهش. اون فوق‌ش برای مسج خوب‌ه نه رینگتون! گوشی این بنده خدا هم که یه بند زنگ می‌زنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بچه‌ها قول داده بودن یواشکی یا به زبون خوش عوض‌ش کنن تا اینکه یه روز دیدم عوض شده! اینطوری حداقل همه‌ش هی این راه میره صدای &lt;A href=&quot;http://www.sharemation.com/15400/maryam%2Cme%20%26%20myself/K.mp3&quot; target=_blank&gt;آهنگ خوشگل&lt;/A&gt; میده (:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 15:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=541</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-541.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای کوچک مریمی</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-540.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*آدم خاصی‌م؛ شاید چون حد وسط ندارم هیچ وقت. همه چیز رو در حد نهایت‌ش دارم. اگه می‌خندم، انقدر از ته دل‌ه که واقعاً طرف مقابل‌م نمی‌تونه نخنده از خنده‌ی من. اگه گریه می‌کنم، انقدر از اعماق وجودم اشک می‌ریزم که کسی ببینه می‌تونه باور کنه چقدر پر از غم هستم. اگه کسی رو دوست دارم، عمیقاً حس‌م همین‌ه و هیچ وقت هم تغییر نمی‌کنه - شاید موقت - اگه از کسی بدم بیاد هم خود خدا هم که بیاد وسط رو بگیره، نمی‌تونه من رو راضی کنه از طرف متنفر نباشم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه بخوام کسی رو ناز بدم، انقدر بلدم حرفاش قشنگ بزنم که حس کنه تافته‌ی جدا بافته‌ی پروردگار ه، اگه بخوام کسی رو بشورم بذارم کنار هم این کار رو می‌کنم حتماً.. و در کل زبون تندی دارم و خب آدم مهربونی‌م. شاید تصور این دو تا کنار هم سخت باشه اما لابد قابل تحمل‌ه حداقل چون تا به حال کسی به خاطر این موضوع، دوستی‌ش رو باهام به هم نزده.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینا رو گفتم که اگه احیاناً آخر این پست یکی روی بند رخت بود، تعجب نکنید!&lt;BR&gt;دوستی لطف کردن نوشته‌ن اگه میخوام پست‌هام متنوع بشن، کوتاه نوشتن راه‌ش نیست... و اینکه چقــــــــــــــدر دنیای من کوچیکه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب بخوای فکر کنی این حرف اصلاً ارزش جواب دادن نداره اما امروز روی اون دنده‌م. دل‌م میخواد جواب بدم. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شاید از حرف مفت مردم لج‌م بگیره اما در کل اهمیتی بهش نمیدم چون واقعاً دهن گشاد مردم رو هیچ وقت نمیشه بست. جالب‌ه که ملت توی زندگی خودشون مونده‌ن، بعد می‌تمرگن زیر باد کولر، تز میدن واسه زندگی دیگران. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آقای محترم! به تو چه که دنیای من بزرگ‌ه یا کوچیک؟ اصلاً خوش به حال تو یکی که دنیا ت حسابی بزرگ و دلباز ه. آره، اصلاً دنیای من کوچیک‌ه، مسخره‌س، همینی‌ه که هست. مجبورم جواب پس بدم به کسی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من روزی هزار بار از خودم می‌پرسم چرا؟ برای هر موضوع کوچیک و بزرگی انقدر علت دنبال علت می‌گردم که خودم هم کلافه میشم اما واقعاً میخوام بدونم.. که مثلاً چرا پدر و مادر من سال‌ها شهریه‌ی سنگین مدرسه‌ی من رو پرداخت می‌کردن در حالی که اون مبلغ رو که کم هم نبود، می‌شد خیلی بهتر خرج کرد. می‌خواستن در حق من لطف کنن و شاید تا فرزندی نداشته باشم - خدا اون روز رو نیاره البته - نفهمم برای چی؟ اما میگم چرا یکی نبود بگه این کار اشتباهه؟ چرا به عقل خودم نمی‌رسید نکنم این کار رو؟ چرا؟ می‌ترسیدم از قافله‌ی علم عقب بمونم؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا خودم رو عذاب دادم کنکور قبول شم؟ حتماً مهندسی.. حتماً دانشگاه تهران؟ چرا ۴ سال تمام عمرم رو حروم کردم توی اون دانشکده بی در و پیکر؟ به خاطر اون ورق پاره‌ای که بدون پارتی به هیچ دردم نخورد و نمی‌خوره؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دنیای من همین‌ه که بخوام بدونم کجای این عالم وایساده‌م؟ چی کاره‌م من این وسط؟ چرا باید همیشه یه عده زور بگن و یه عده زور بشنون؟ چرا ما افتخار می‌کنیم به اینکه ایرانیا هیچ وقت برده‌داری نمی‌کردن؟ همین الان دارن می‌کنن، فقط مدل‌ش فرق کرده. توی همین محل کار کوچیک من، برده‌داری عصر جدید هست.. شاید به این شکل که مدیر عامل ۲ ساعت زودتر از ساعت اداری هم بیاد آبدارچی باید چایی‌ش آماده باشه ببره برای حضرت آقا. شاید اون لحظه‌ای‌ه که طرف با کلی فخر فروشی وایمیسه کنار تا یکی دیگه براش در اتاق‌ش رو باز کنه و چراغا رو روشن کنه. شاید این‌ه که نگهبان بیچاره‌ی شرکت باید توی سرما و گرما بشینه توی اون اتاقک مزخرف و تا هر ساعت شب هم شد، همونجا بمونه تا آقایون عذا و چایی و میوه و شیرینی مجانی‌شون رو کوفت کنن و گورشون رو گم کنن بعدش. هرچند انقدر هر روز و هر روز وایمیسه ماشینای اینا رو می‌شوره که حوصله‌ش سرنمیره عمراً! حالا کی گفته شستن ماشین اینا وظیفه‌ی نگهبان‌ه رو من نمی‌دونم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من خیلی لج‌م می‌گیره وقتی می‌بینم آقای آبدارچی اون همه پله رو بالا و پایین میره برای اینکه اون دختره‌ی خرس گنده‌ی عوضی نفهم زورش میاد کون گنده‌ش رو تکون بده خودش بره از اون سندهای بی‌صاحاب مونده‌ش کپی بگیره خبر مرگ‌ش! خیلی ناراحت میشم وقتی اون مردک بی‌شعور سر یه آدم دیگه داد و بیداد می‌کنه صرفاً به خاطر اینکه وقتی اونجا نبوده، براش چای نذاشتن روی میزش. نشده خودش چیزی رو یادش بره؟ وقتی اون دختره از ترس پاچه گرفتن مدیر عامل‌شون ازم خواست بلند شم برم سر یه میز دیگه بشینم چون اون مردک خودخواه حتماً باید بالای سالن بشینه، بلند شدم و رسماً اومدم بیرون اما دل‌م سوخت چرا باید بعضیا انقدر چشم بگن به یکی که دری به تخته خورده و آدم شده! من دل‌م می سوزه برای زن و بچه‌ی آقای امور اداری و آقای همکار معتاد وقتی دو تایی میرن یواشکی یه گوشه یه چیزی بخورن و بکشن و فکر می‌کنن ما خریم حالی‌مون نمیشه. دل‌م می‌گیره وقتی می‌بینم جوونا ۵۰ تومن، ۵۰ تومن از هم قرض می‌گیرن و شب از عذاب وجدان خواب‌شون نمی‌بره تا پس‌ش بدن به طرف. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وقتی کارمند شدم، دنیا م خیلی عوض شده، خیلی واقعی شده! سرد و تلخ و خشن، خشک و جدی. پر از پلیدی و پدرسوختگی مردم دنیای واقعی! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی‌تونم ببینم مردم به خاطر شغل‌شون مجبورن دروغ بگن ولو با عذاب وجدان. نمی‌تونم ببینم قدیمی‌ترها سواری می‌گیرن از تازه‌واردها. حرص‌م می‌گیره یکی با مدرک لیسانس خیلی دربیاره ماهی ۵۰۰ تومن‌ه - حقوق خود من خیلی بشه نصف این مقداره - اون وقت یه ابله گوسفندی مث آقای! همکار بی‌شعور با مدرک فوق دیپلم دانشگاه پیام نور ماهی ۳ میلیون تومن حقوق می‌گیره، اون هم سر ماه، بدون تاخیر و تنها مشکل‌ش برای ازدواج، رضایت ندادن مامان‌ش‌ه چون از دختره خوش‌ش نمیاد، بعد جوونایی مث اون چون پارتی ندارن، پول دسته گل خواستگاری رو هم به زحمت می‌تونن جور کنن!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این خیلی ظلم‌ه که فلانی به خاطر همین چیزا به خودش اجازه بده ماه رمضون سر ظهر آقای آبدارچی رو که روزه هم می‌گیره، بفرسته پی ساندویچ کالباس با نوشابه. خیلی ظلم‌ه که یه عده انقدر می‌خورن دارن بالا میارن، یه عده هم.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگه سرزنش نمی‌کنم اونایی رو که ساعت‌ها با تلفن شرکت حرف می‌زنن با فامیلاشون، اونایی رو که با کامپیوتر شرکت بازی می‌کنن و الکی می‌گردن توی اینترنت. دیگه سرزنش نمی‌کنم اونایی رو که بیکار تا ساعت ۸ شب توی شرکت قدم می‌زنن تا چند ساعت اضافه کاری داشته باشن، اونایی که صبح تا غروب کلافه‌ن و حوصله‌ی کسی رو ندارن.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این همه استرس برای چی‌ه؟ این همه رنج...&lt;BR&gt;واقعاً فکر می‌کنی اون آدما حق ندارن مث آدم زندگی کنن و راحت باشن؟ تمام عمرشون باید بدوند و به هیچ جا نرسن؟ همیشه باید از خواسته‌هاشون بگذرن و دل‌شون رو به گپ زدن‌های محل کار و مسج‌های دوستاشون خوش کنن؟ این شد زندگی؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تازه من خیلی روحیه‌م خوب‌ه که هنوز اون ماسک خوشحال رو هر روز می‌زنم به صورت‌م و با دیگران روبرو میشم. واقعاً خوش به حال دل خجسته ی اونایی که دنیاشون مث دنیای من کوچیک نیست، واقعاً خوش به حال‌شون...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 10:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=540</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-540.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیمات خدا</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-539.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*ته دل‌م خیلی رعایت خیلی چیزا رو می‌کنم، صد بار هر حرف و سخن و رفتاری رو تجزیه تحلیل و تفسیر می‌کنم، آخر سر هم پس از مرور صدباره‌ی قضایا به این نتیجه‌ی همیشگی می‌رسم که اشتباه از من بوده و همه‌ی کارا و حرفا و حرکات‌م اشتباهه! اما تظاهر می‌کنم که هر کاری می‌کنم، خوب می‌کنم و به کسی هم اجازه‌ی دخالت و اظهار نظر نمیدم. دیگران اگه خیلی بیل‌زن هستن برن باغچه‌ی خودشون رو بیل بزنن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اما این تحلیل‌ها و ملامت‌های خودکرده خسته‌م می‌کنه. معتقدم آدم باید کاری رو که فکر می‌کنه درست‌ه انجام بده‌ها اما همیشه فکر می‌کنم یعنی واقعاً درست‌ه فلان فکر من؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد حتماً باید با دوستام حرف بزنم تا به این نتیجه برسم که آره، چرا جای زیر سوال بردن کارا و فکرای خودم، احتمال نمیدم اظهار نظر جسورانه‌ی بقیه ممکن‌ه غلط باشه؟&lt;BR&gt;بعد خیال‌م راحت میشه و یا گل و بلبل میفتم باز :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*جک: یکی! از تاکسی پیاده میشه، در رو می‌بنده و میگه پدرسگ! خودتی!&lt;BR&gt;راننده: هان؟ من که چیزی نگفتم!&lt;BR&gt;همون یکی: خب بعداً که میگی!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از بی‌جکی انقــــــــــــدر خندیدم به این جک مسخره :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;* پائولو کوئیلو&lt;BR&gt;شهسواری به دوست ش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می‌کند برویم. می‌خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیگری گفت: موافق‌م اما من برای ثابت کردن ایمان‌م می‌آیم.&lt;BR&gt;وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگ‌های اطرافتان را بار اسبان‌تان کنید و آنها را پایین ببرید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شهسوار اولی گفت: می‌بینی؟ بعد از چنین صعودی از ما می‌خواهد که بار سنگین‌تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.&lt;BR&gt;دیگری به دستور عمل کرد.. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی به دامنه ی کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگ‌هایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص‌ترین الماس‌ها بودند.     &lt;BR&gt;              &lt;BR&gt;مرشد می‌گوید: تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 18:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=539</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-539.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اساتید زبان</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-538.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*خانوم همکار با پای پانسمان شده میاد دفتر. من کله‌ی صبح: بیا پینوکیو بازی کنیم :دی پی ‌پی ‌پینوکیو پدر ژپتو!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*دوستان عزیز، همکاران گرامی! لطفاً در هنگام ورود به آشپزخانه‌ی منزل، از بسته بودن در کابینت‌ها اطمینان حاصل کنید! همچنین قبل از خروج از منزل قرص‌هایتان را مطابق دستور پزشک مصرف کنید تا بیش از این، شاهد رفتارهای ناهنجار و حرکات غیر منطقی و عجیباً غریبا از شما باشیم. &lt;BR&gt;با تشکر فراوان...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*صبح کتاب وکب گرفتم دست‌م بخونم یه کم. ییهو! همه یادشون افتاد بیان اتاق ما مهمونی! همه هم بدون استثناء گفتن زبان می‌خونی؟ من ۷-۶-۵-۴ ترم زبان خوندم فلان جا. اونایی هم که خودشون نخونده بودن و مث بقیه هم دل‌شون راضی نمی‌شد خالی ببندن - حالا شاید هم حضور ذهن نداشتن اون لحظه - از خاطرات بقیه تعریف می‌کردن اون هم از نوع کاملاً غیر علمی‌ش! به آقای همکار بی‌خیال گفتم بهترین راه این‌ه که بزنیم اون کانال، بعد معلوم میشه کی چقدر خونده! یهو اتاق خلوت شد، علی موند و حوض‌ش!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=538</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-538.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر کاری</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-537.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*من به آقای همکار قلنبه: مرسی!&lt;BR&gt;آقای همکار قلنبه: سرت درد نکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*آقای آبدارچی اومد با یه جعبه شیرینی دست‌ش، گفتیم این چی‌ه؟ گفت یکی داره خونه می‌سازه. شیرینی آورده. &lt;BR&gt;لحظاتی بعد آقای همکار خوش‌اخلاق شیرینی به دست وارد شد: کی زاییده؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*آقای همکار گیج یه دسته ۵ تومنی از بانک آورد. آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال با هم: ۲ تومن‌ش کم‌ه!&lt;BR&gt;آقای همکار گیج دوباره شروع کرد به شمردن. خنده‌ی من لو داد قضیه رو!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=537</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-537.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مریمی، نوه‌ی گل مادربزرگ</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-536.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*جمله‌ای که برروی سنگ قبر هلن کلر &lt;A href=&quot;http://www.denizjoon.blogfa.com/post-176.aspx&quot; target=_blank&gt;نوشته شده است&lt;/A&gt;:&lt;BR&gt;اینجا زنی خفته است که در زندگی هرچه را که در توان داشت، انجام داده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*اگر بخواهید نوه‌ی ارشد گل مادربزرگ‌تان باشید باید کلی ظرف بشویید، سبزی پاک کنید و ۹۶۸۵۹۶ بار آبکشی نمایید تا قابل خوردن گردد، در جابجایی ظروف تا می‌توانید کمک کنید و تا جان در بدن دارید راه به راه هی چایی بریزید! بعد دل‌تان را خوش کنید دختر خیلی خوبی هستید و حتماً همانطور که مادربزرگ‌ه می‌گوید خوشبخت می‌شوید و می‌توانید در خانه‌ی بخت کماکان ظرف بشویید و چای بریزید و سبزی پاک کنید و احساس خوشبختی کنید! :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 16:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=536</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-536.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خالکوبی</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-535.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*آدم یه مدت که جایی کار می‌کنه همه رقم پررو میشه! البته من بعد از ۸-۷ ماه به این نتیجه رسیدم اما آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال از بدو ورود راحت بودن واسه خودشون. یادم‌ه اوایل با کسی حرف نمی‌زدم و بعد از کار باید می‌رفتم فیزیوتراپی چون بدن‌م خشک می‌شد انقدر می‌نشستم روی صندلی‌م! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان عقل‌م می‌رسه گاهی بلند شم قدم بزنم و بیرون رو تماشا کنم. کارم رو با آرامش انجام بدم و استرس بیخود وارد نکنم به خودم! انقدر هم که آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال حررررررررررف می‌زنن عمراً بذارن مغزت ۱۰ ثانیه بیکار بمونه. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز هم بحث خالکوبی روی بازوی آقای همکار بی‌خیال بود و اینکه در زمان جوگیری اسم کسی رو روی بازو ش خالکوبی کرده و بعد پشیمون شده سعی کرده با اسید پاک‌‌ش کنه. بعد دیده نمیشه چاقو داغ کرده زده دست‌ش رو سوزونده اما هنوز جاش معلوم‌ه. خلاصه گندی زده دیدنی! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته به کسی نشون نمیده. می‌گفت حتی توی خونه جلوی دخترام لباس آستین کوتاه نمی‌پوشم چون هیچ توضیحی ندارم بدم بهشون. اصلاً خاطرات این آقای همکار بی‌خیال با قیافه‌ش مَچ نیست! نمی‌دونم کدوم رو باور کنم :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=535</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-535.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
