<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Maryam, Me &amp; Myself</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Jan 2010 11:20:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مریمی در شمس العماره</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1153.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*علی آقا شما اول بفرمایید منصوره کی هست؟ شما کی هستید؟ من چه کاره م این وسط؟ تا بشینیم کشف کنیم منصوره چرا دیگه نمی نویسه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*چند وقت پیش طبق معمول خیلی از عصرا از سر اون خیابون یه طرفه­هه که برعکسی – بر خلاف جهت حرکت ماشینا - داشتم می­رفتم، رسیدم به اون سوپرمارکت خوشگلی­ه و رفتم داخل پاستیل بخرم. بعضی وقتا صبحا هم می­رفتم بیسکویت می­گرفتم برای صبحونه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادم­ه یه بار رفتم داخل. برخلاف همیشه که آقا پیرمرده خودش بود و میومد جلو و تحویل و سلام علیک و اینا – کلاً خوش برخورد ه خیلی – پسر بزرگ­ش اومد جلو – بعدا  ًفهمیدم پسرش­ه اصلاً – من هم هی گفتم این رو میخوام و اون رو بده. بعد هم پول­ش رو دادم و اومدم بیرون. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تا وسطای خیابون که رفتم، دیدم رفتار م دقیقاً مث وقتایی بوده که میرم بانک قسط بدم! :دی برگشتم سمت مغازه. رفتم تو، گفتم من یادم رفت خریدام رو ببرم. آقاهه می­خندید بهم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند وقت بعد دوباره این کار رو کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه عادی شده بود دیگه. پول رو می­دادم، خریدام رو جامیذاشتم و با یادآوری فروشنده، نایلون خوراکیا رو می­گرفتم و می­رفتم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گذشت تا اینکه یه بار که خود آقاپیرمرده بود. احساس کردم خیلی داره بهم دقت می­کنه. مدام هم دست­م رو نگاه می­کرد. دقیقاً تا اومد چیزی بپرسه، من تشکر کردم و پریدم بیرون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دفعه­ی بعد یه کم برخورد م آروم­تر بود یعنی انقدر بهش فرصت دادم که حلقه­ای رو که دست­م بود، نگاه کنه و بپرسه نامزد کردین؟ گفتم بله (-: و باز بهش فرصت پرحرفی و سوالات احتمالی رو ندادم و اومدم بیرون. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پیرمرد متشخصی­ه اما دوست نداشتم سوال­پیچ­م کنه. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دفعه­ی بعد دستکش دست­م بود. حواس­م هم بودا اما عمداً در ش نیاوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یه دفعه­ی دیگه یهویی پرسید کی نامزد کردین؟ گفتم چند وقتی میشه. چطور حاج آقا؟ (چه جواب دقیقی!) گفت دختر م حالا جدی نامزد کردی یا..؟ منظور ش این بود که داری عشوه شتری میای یا راست میگی؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم راست میگم خب :دی &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه شروع کرد که چقدر حیف شد.. کاش من زودتر تو رو دیده بودم.. کاش زودتر بهت می­گفتم.. پسر بزرگ من خیلی بچه­ی خوبی­ه­ها! نمیشه حالا تلفن­تون رو بدی بیاییم صحبت کنیم؟ شاید نظر ت عوض شدا!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه داشت چرند می­گفت. طفلی انقدر ازم خوش­ش اومده بود و هول شده بود که نمی­دونست داره حرف بدی می­زنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گفتم حاج آقا این چه حرفی­ه؟ ایشالا آقا پسر شما هم همسر مناسب­ش رو پیدا کنه و خوشبخت شه.. ولی اصرارای حاج آقا ظاهراً تمومی نداشت. اون یکی پسرش هم کاملاً خودش رو زده بود به ندونستن و نشنیدن..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;وقتی دیدم هیچ جوری بی­خیال نمیشه، گفتم خب حالا شما شرایط پسرتون رو بگین. من اگه کسی رو مناسب سراغ داشتم، حتماً میام معرفی می­کنم. آقاپیرمرده یه کم این پا و اون پا کرد و تا اومد بگه &quot;مطمنئی راه نداره؟&quot;، اشاره کردم که نع! :دی یه کم حرف زد و توضیح داد و گفتم چشم. کسی رو مناسب دونستم حتماً معرفی می­کنم.. خداحافظی کردم که بیام بیرون، یهویی با آه و حسرت گفت &quot;ولی من از خود شما خوش­م اومده بود خب آخه&quot;.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از اون روز به بعد دیگه اونجا نرفتم. از مغازه­های کناری­ش خرید می­کنم. تندی هم رد میشم که مجبور نشم وایسم سلام علیک کنم. امروز هم وقتی داشتم از مسجد برمی­گشتم، سر راه از یه مغازه­ای یه ماست کوچولو خریدم. آقاهه تا بقیه­ی پول­م رو حساب کنه، با یه نگاه خیلی دقیق کنجکاوانه پرسید خانوم شما شرکت فلان کار می­کنید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خیلی خونسرد گفتم بله.. زود بقیه­ی پول­م رو گرفتم و رفتم بیرون.. چطور مگه؟ و خودم رو به نشنیدن زدن بی­فایده بود عملاً. گفتم بذار خیال­ش راحت شه، شب خواب­ش ببره..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یادم افتاد یه بار – الان نمی­دونم کی بود.. لینک­­ش دم دست­م نیست – رفته بودم مسجد. یه دختره اومد جلو، سر حرف رو باز کرد و آخر هم گفت یا بیا زن رییس ما شو یا زن برادر م! بگذریم که چقدر از هردوشون تعریف کرد. قبل­ش هم یکی از همکارا اومد یه روز خیلی نامحسوس و تمیز! آمار وضعیت تاهل­م رو گرفت برای نمی­دونم کی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه که اینا هرچی واسه من نداشت، لااقل راه داشت 8-7 بار شوهر کنم :دی بگذریم که همه­ی اینا فقط برای خنده خوب­ه یه جورایی وگرنه من یه تار موی آقای دوست رو با همه­ی دنیا عوض نمی­کنم :دی :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: بی­احساس! فحش نده :دی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 11:20:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1153</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دفتر تلفن خوشگل مریمی</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1151.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. هر وقت مریض میشم، یاد این جمله­ی معلم ادبیات­مون میفتم - که البته از خودش نگفته بود :دی – سر م داشت از درد منفجر می­شد. هر کاری کردم – حالا گیر ندین چه کار مثلاً – دیدم نمی­تونم بلند شم از جا م. نتیجه­ی اخلاقی ماجرا اینکه امروز رو تعطیل اعلام کردم و به توصیه­ی آقای دوست، طرف کامپیوتر هم نرفتم. از طرفی گوشی­م انگار باز ویروسی شده و یه بند میگه مموری گوشی پر شده در حالی که پر نشده. باز من هول شدم 2 تا بلوتوث از خواهری گرفتما )-: هیچی دیگه.. تا بعدازظهر هی اینور افتادم، اونور افتادم.. چون عادت دارم هر روز از خونه برم بیرون اول صبح، یه جوری بودم اما توی خونه آرامش داشتم و این خیلی خوب بود. مامان هم – خدا حفظ ش کنه – کلی بهم رسید و روبراه شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دل­م می­خواست یه دفتر تلفن بگیرم تقریباً اندازه­ی یه کتاب معمولی.. با جلد طرحدار قهوه­ای تیره.. اول­ش چند تا عکس تریپ سنتی داشته باشه. بعد هم صفحه­های سفید دلباز. آخه بعضی صفحه­ها سفید ن اما دلباز نیستن.. علم غیب­م گفت برم سراغ کتابفروشی نزدیک مترو.. حس کردم اونجا دارن چنین چیزی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نتیجه­ی تشریف­فرمایی بنده به اونجا شد دقیقاً همون دفتر تلفنی که می­خواستم + 7 عادت مردمان موثر + 4 تا کتاب از سری &quot;شما عظیم­تر از آنی هستید که می­اندیشید&quot;.. مجموعه داستان­های یک صفحه­ای عبرت­آموز.. کلید اسرار کتبی در واقع :دی داستان هم نمیشه گفت.. سرگذشت­های واقعی.. از اینایی که هر مطلب­ش رو می­تونی بذاری برای یک پست بلاگ­ت و همه بیان بگن به­به! چقدر متنبه شدیم :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;از ساعت 7 تا 9 هم داشتم تلفن­ها رو از روی گوشی­م می­نوشتم توی دفتر.. خب دم به دقیقه میرم گوشی رو میدم فلش کنن، هی هر دفعه یه سری شماره­هام فرت میشن این وسط.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند تا حس آخیش هم داشتم که بیشترین­ش مربوط به اونایی بود که صمیمی­تر بودن و ازشون کلی شماره تلفن داشتم: خونه، چند تا موبایل از مال خودشون تا موبایل مامان و خواهر و همچنین تلفن خونه­ی مادربزرگ­شون و دخترخاله­شون و غیره.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*دیروز افتخار دوستی با آب معدنی عزیز نصیب­مان شد! زهی سعادت! (-:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: میگم اسم­ت چی­ه حالا واقعنی؟ میگه دوستای نت آب معدنی صدا م می­کنن! میشه آخه؟ :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.پ.ن&lt;/STRONG&gt;: اسم­ش رو نمی­نویسم اینجا چون شاید دوست نداشته باشه خب.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*جداً باید به فکری به حال عادت بد حرص خوردن­م بکنم. تپش قلب دارم مدام مث این روانیا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: آدم زنده خب قلب­ش می­تپه اما نه اینجوری.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*یه ماجرایی بود که من اینجا نگفتم. حالا جریان­ش مفصل­ه. خلاصه­ اینکه امشب خبرهایی بهم رسید مبنی بر اینکه &quot;چی فکر می­کردیم، چی شد!&quot; )-: شما شاهد باشین من بمیرم هم نمیرم اون یکی دفتر کار کنما. گفته باشم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 04 Jan 2010 07:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1151</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1151.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیژامه</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1150.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*خدا وکیلی شما اثری از &lt;A href=&quot;http://pe.rian.ru/photolents/20091215/124383036.html&quot;&gt;زیبایی&lt;/A&gt; مشاهد می نمایید؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*از &lt;A href=&quot;http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/post_116.php&quot;&gt;وبلاگ کامران نجف­زاده&lt;/A&gt;: پیژامه شاید یکی از ملموس­ترین و مظلوم­ترین مصنوعات بشری باشد که دستپخت ما ایرانی­هاست.اصل اصل­ش پای­جامه بوده و بعد ها به انگلیس و روسیه و حتی فرانسه آمده و اینجا هم همان پیجامه می­گویند یعنی پیجاما می­گویند. انواع مختلفی دارد: گل گلی، خال خالی و راه راه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمی­دانم حالا اینکه اسم­ش به نام ما ثبت شده افتخاری دارد یا ندارد اما  یک فرصت بررسی روا­ن­شناختی فراهم می­کند که چرا اینقدر به پیژامه علاقه داشتیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مثل  ژیان می­ماند که خاطره­ی مشترک ایرانی­ها و فرانسوی­هاست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;راستی ژیِان و پیژامه یک نقطه­ی اشتراک دیگر هم با هم دارند:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با هیچ کدام­ش تا سر کوچه بیشتر نمی شود رفت! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 08:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1150</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تک نوازی :دی</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1149.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*و مریمی در اقدامی بی­سابقه علاوه بر حدس زدن صحیح محتویات درون جعبه­ای که هرگز ندیده بود – حتی سایز و رنگ – از غیب می­دانست که پای چپ خواهر آقای دوست مصدوم شده است نه پای راست­ش.. و اکنون به سان خری که سهام کارخانه­ی تیتاب رو به نام­ش زده باشند، خوشحال و خندان است و می­خواهد برود در کار رفتن روی مخ ملت و تلقین و این حرف­ها. منتظر خبرهای بعدی ما باشید :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*بعد قرنی سنتور رو آوردم گذاشتم جلو م دیدم واویلا! همه­ نت­ها رو یادم رفته – بگذریم که نت­های بالای خطوط حامل رو حفظ نکرده بودم هنوز :دی – گفتم حالا عیب نداره. اصلاً برای اینکه تشویق بشم یه کم همینطوری نت­های رو یا بین خطوط رو که یادم­ه بزنم.. خلاصه جاتون خالی نشستم دیلینگ دیلینگ.. یه دفعه دیدم داداش کوچیکه کتاب ادبیات­ش رو آورده نشسته بغل دست من، داره با اون صدای ظریف :دی دکلمه می­کنه. انقدر هم چرند و غلط می­خوند که من و خواهری مرده بودیم از خنده. بعد سعی می­کرد خیلی هم بااحساس بخونه. من کلاً عشق چیزای سنتی و سازهای ایرانی و اینام.. خواهری و داداش کوچیکه برعکس.. بعداز کلی خنده هم برگشته میگه آهنگای تو رو برای غول مرحله سوم یه game میخوان. چند می­گیری بنوازی براشون؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;)-: برم معتاد شم الان؟ صدای سنتور زدن من رو برای ورود غول­ه میخوان؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*به دلیل دریافت مقادیری اخبار محرمانه مجلس رقص و شادی و پایکوبی و عروسی در اقصی نقاط مریمی بر پاست دیدنی :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*تنوع: هدفن – 12 شب به بعد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 Jan 2010 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1149</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به ماورا</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1147.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*من یه جوری­م که توضیح­ش یک مقدار سخت­ه.. این خصیصه تقریباً ارثی­ه.. مثلاً دخترخاله­م وقتی قرار باشه اتفاق بدی بیفته، حتماً از قبل می­دونه.. خواب­های عجیبی می­بینه و شدیداً حال­ش بد میشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مامان­م هم همینطور.. خوراک­­ش رویای صادقه­س.. اینطوری نه که.. مثلاً فلان مرحوم مغفور میاد به خواب­ش بهش میگه برو بنه زن­م بگو چرا فلان روز رفت سر فلان کمد، وصیت­نامه­ی من رو – با شرح رنگی – پاره کرد ریخت فلان جا؟ من راضی نیستم ازش.. یا یه خوابی می­بینه که معنی­ش این­ه که فلانی درباره­ی فلان موضوع – که مامان­م کاملاً ازش بی­خبر بوده – نذری کرده که باید انجام بده.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا تقریباً یک سال­ه آنتن من هم داره فول میشه هی! اول­ش با خواب­های سریالی موضوعی شروع شد. ماجرایی بود که درباره­ی غلط بودن­ش مدام برام هشدار میومد! تذکر پشت تذکر.. وقتی توجیه شدم، خواب­ها هم تموم شدن.. چند وقت بعد، یه جریان دیگه سر دعا کردن­های من پیش اومد. من آدم خیلی مذهبی­ای نیستم اما از بچگی دعا خوندن رو دوست داشتم خیلی. خیلی خوش­م میومد بدونم کاربرد کدوم آیه و کدوم سوره برای چه موقعیتی­ه.. از این چیزا.. چند بار به یکی از دوستام قول دادم برای فلان مشکلات بزرگی که داشت، دعا بخونم.. بعد چون واقعاً از ته دل کمک می­خواستم، مشکلات­ش یه جورای عجیب و غریبی حل شد.. یعنی خودش هم خیلی تلاش کردا اما دعا کاتالیزور ه کلاً.. چند بار هم توی موقعیت، فقط &quot;خواستم&quot; و ظرف چند دقیقه کار ش انجام شد.. نمیگم همیشه هر دعایی بگم انجام میشه­ها ولی بهم ثابت شده چطوری با چند خط آنتن! چقدر کار م راه میفته.. این وصل شدن به انرژی کیهانی، خدا یا هر چی اسم­ش هست برام بی­نهایت جالب و عزیز ه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا اتفاق دیگه­ای افتاده. الان 2 دفعه­س می­تونم با سارا – اون دوست­م که &lt;A href=&quot;http://maryami-myself.blogfa.com/post-1084.aspx&quot;&gt;آبان ماه فوت شد&lt;/A&gt; – خیلی سریع ارتباط برقرار کنم. دفعه­ی اول­ش زمانی بود که چند روز از فوت­ش می­گذشت و من خیلی غمگین بودم.. ازش خواستم بیاد ببینم­ش.. معمولاً آدما وقتی تازه به جهان دیگه رفته­ن، اجازه ندارن به خواب کسی بیان تا چند وقت.. اما سارا اومد.. از شدت غم و هیجان، گیج شده بودم کاملاً. باهام حرفی نزد.. فقط نگاه­م می­کرد و لبخند می­زد.. دل­م آروم شد.. که حال­ش خوب­ه.. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دو شب پیش، وقتی داشتم کتابا رو توی کتابخونه می­چیدم، آلبوم عکسای دبیرستان­م رو پیدا کردم. تندتند ورق می­زدم تا برسم به عکس سارا.. یادم افتاد که دفعه­ی اولی که خواب­ش رو دیدم، بهم فهمونده بود – حرف که نمی­زدیم – که اون موقع­ها من خیلی کم باهاش حرف می­زدم. انگار دل­ش می­خواسته صمیمی­تر باشیم.. خب ما زیاد صمیمی نبودیم..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اون شب خیلی غصه­م گرفته بود.. ازش خواستم بیاد ببینم­ش اگه می­تونه.. اومد.. خیلی تمیز و مرتب و سرحال.. خندون و ساکت.. من و یکی دیگه از دوستام دیدیم­ش – توی خواب دوست­م رو می­شناختم اما الان نمی­دونم کی بود. شاید مهدیه بود. شک دارم – یهو یادمون چه اتفاقی افتاده. تندتند سوال می­کردیم ازش: سارا حال­ت خوب­ه؟ کجایی؟ تو اونجا چه کار می­کنی؟ راحتی اونجا؟ چطوری­ه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;هیچی نمی­گفت.. نگاه و لبخند فقط.. دل­م براش تنگ شده بود.. دستام رو گذاشتم روی گونه­هاش.. به چشمام نگاه می­کرد. راضی و آروم بود اما فهمیدم نباید انقدر سوال کنم چون اجازه نداره برام چیزی تعریف کنه.. دوست­م گفت سارا میای بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم؟ گفتم نه، سارا باید بره. منتظرش­ن..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دل­م میخواد اینا رو به مامان­ش بگم اما اصلاً به اعصاب­م مسلط نیستم. اشک­م درمیاد. اون بنده خدا هم مسلماً بدتر از من­ه.. نمی­دونم بهش بگم یا نه..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 06:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1147</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موضوع: یک روز کاری مثلاَ</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1148.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*اینجا همه جیم هستند و مریمی مانده است و حوض­ش و اینترنت پرسرعت بی­صاحاب و سردرد و حوصله­ای که سر رفته است و هی یاد ایام کودکی می­کند و برای خودش فلسفه می­بافد و تز می­دهد و الکی خوشی را پیشه کرده اساسی و روزی 40 دفعه با منصوره تلفنی / اس­ام­اسی صحبت می­کند و اینها را اینجا می­نویسد که حال سپیده را گرفته باشد یک جورهایی :دی&lt;SUB&gt;&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 08:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1148</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اگه شانس داشتم که..</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1146.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*قهوه­ای جان! ایراد از کد کامنتینگ من بود نه بلاگفای بینوا :دی درست­ش کردم. مرسی که گفتی..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*اصولاٌ به من بدبخت خوشی نیومده.. حوصله­ی توضیح دادن­ش رو ندارم. راست­ش علاقه­ای هم ندارم. همینقدر بگم که اگه راهی بود، حتماً همه چیز رو رها می­کردم می­رفتم.. کی قراره خوب زندگی کنم پس؟ )-: تمام دیشب رو هم گریه کردم. الان سر م خیلی درد می­کنه، پشت­م گرفته و از معده­درد عصبی شده­م.. آدم هیچی نداشته باشه اما آروم باشه، دل­ش خوش باشه..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Dec 2009 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1146</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کتابخونه­ی چوبی خوشگل مریمی</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1144.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*آقای همکار اواخواهر از فرط خوشی میشینه بلندبلند جوک می­خونه از نت، آقای همکار قلنبه هم هرهر می­خنده، بعد در اسرع وقت تلفن می­­­زنه به دوستاش، برای اونا هم تعریف می­کنه.. البته به فجیع­ترین شکل ممکن :دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*دیشب کتابخونه­ی چوبی خوشگلی رو که سفارش داده بودیم، برام آوردن. تا الان 2 قفسه­ش رو فتح کردم و تو ش رو کامل کتاب چیدم (-: فردا میان کارای تکمیلی­ش رو انجام میدن – یه کم کار داره – بعد یه قفسه­ی دیگه­ش هم مال من میشه. آدم وقتی توی کمد و کشو رو کتاب میذاره، فکر می­کنه چقدر کتاب خریده! اما وقتی عین آدم می­چیندشون توی کتابخونه، می­فهمه واسه پز دادن هم که شده، باید بری 30-20 کیلو کتاب بخری دوباره :دی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Dec 2009 07:19:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1144</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر شوهر</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1145.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;*آقای دوست اومد، خسته و داغون و ایفتیضاح.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگم چرا اینطوری شدی تو؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;میگه هیچی.. من خوب­م. فقط یادم رفت ناهار بخورم.. یعنی وقت نشد.. بعد الان که فکر می­کنم، می­بینم صبحونه هم نخوردم راست­ش – حالا دونه دونه می­گفت از ترس من – بعد یه کم هم حرص خوردم واقعیت­ش.. یه دفعه هم به خودم اومدم دیدم از صبح یه سره نشسته­م پای کامپیوتر تا همین نیم ساعت پیش.. وای مریمی من حال­م خیلی بد ه )-:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;دیگه چقدر منت­ش رو کشیدم تا راضی شد چیزی بخوره بماند. می­ترسید حال­ش بدتر بشه اما وقتی خوب شد، یه کتک هم رو ش خورد که دفعه­ی دیگه انقدر دق نده من رو. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بیا! اون همه زحمت بکش بچه بزرگ کن، بعد بره از دختر مردم کتک بخوره، کلی هم کیف کنه..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 07:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1145</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من حیف شدم واقعا</title>
<link>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1117.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;*&lt;A href=&quot;http://bearhome.mihanblog.com&quot;&gt;خرس قهوه‌ای&lt;/A&gt; تولد ت خیلی مبارک..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن&lt;/STRONG&gt;: من هر سال به جای ۶ آذر‌، ۱۶ آذر با خوشحالی به قهوه‌ای تبریک می‌گفتم تولد ش رو و اون هم اصلاً به رو ش نمیاورد و تشکر می‌کرد و خنده و اینا.. بعد می‌دیدم هر چی خاطره از تولد ش میگه، همه‌ش افعال ماضی!!! به کار می‌بره. آخر سر هم می‌گفت که تولد ش ۱۰ روز پیش بوده :دی &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امسال دیگه خودم رو کشتم که بدون یادداشت و ریماندر خودم یادم بمونه.. خدا می‌دونه به جاش این، چی رو قراره یادم بره :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*من حیف و حروم شدم واقعاً :پی ۲ روز پیش روی کامپیوتر م دیکشنری نصب کردم. الان رفتم یه کلمه - مثلاً Love - رو کامل بخونم یعنی با کل کلمات مربوط بهش و توضیح و اینا.. بعد دیدم تلفظ هیچ‌کدوم رو نمیگه. هی اینور اونور زدم‌ش دیدم ظاهراً همه‌چیز درست‌ه اما نمی‌خوند معنی‌ها.. گفتم خب شاید سیستم ایرادی داره نه نرم‌افزار..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه فایل تصویری باز کردم، اون هم صدا نداشت..&lt;BR&gt;یادم بود که تا دیروز درست بود.. هی فکر کردم، هی فکر کردم، آخر سر دیدم به اسپیکر، هدفن وصل‌ه :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یاد اون روز بخیر که پای تلفن ۴ ساعت با آقای دوست، همه‌ی سیستم رو چک کردیم.. آخر سر گفت مریمی؟ ببخشید این رو میگما ولی میشه چک کنی ببینی اسپیکر به کِیس وصل‌ه یا نه؟ :دی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب چی‌ه؟ یه ذره سیم‌ش کشیده شده بود فقط که (-؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;*فکر می‌کنم غذای نذری خوردن هم سعادت میخواد.. نذری فقط مال فقیرا نیست. خیلیا هستن که کلی توی صف وایمیسن فقط برای اینکه یه کم از اون غذای متبرک نصیب‌شون بشه.. حکمت‌ش چی‌ه رو نمی‌دونم اما دیده‌م که این غذاها شفا میدن و محال‌ه براشون نذر کنی و دست خالی برگردی..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حتی نمیخواد بگی چقدر و چطوری کمک می‌کنی.. یا حتی برای کدوم هیات و مسجد و تکیه.. فقط نیت کنین برای عزاداری امام حسین.. همین کافی‌ه..&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 06:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=maryami-myself&amp;postid=1117</comments>
<dc:creator>maryami-myself</dc:creator>
<guid>http://maryami-myself.blogfa.com/post-1117.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
