تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

سه شنبه دوم تیر 1388

*من: خواب دیدم دارم پرواز می‌کنم.. انقدر خوب بود. همیشه آرزو م بود بتونم خودم بدون بال و اینا پرواز کنم ببینم چطوری‌ه. از ذوق‌م تا جون داشتم فقط بال زدم و پرواز کردم. نمی‌تونی تصور کنی.. آخرش ولی خیلی خسته شدم دیگه :دی

جناب آقای دوست: آره، من هم خیلی پرواز کرده‌م. آدم حسابی هم خسته میشه. قشنگ می‌دونم چی میگی.

پ.ن: امیدوار بودم یکی پیدا شه کنترل کنه من رو. این جناب آقای دوست به مراتب بدتر از من‌ه که.
:پی

*من به آقای همکار مودب: اگه اس‌ام‌اس‌ها رو وصل کنن، به مانتوی کوتاه هم گیر ندن، من دیگه هیچ مشکلی ندارم :دی
- خوش به حال‌ت واقعاً! خدا رو شکر..

*- مریمی! تو روز دوشنبه به دنیا اومدی.. من هم همینطور، ساعت ۳ صبح.. حساب کردم ۱۲۱۱ روز ازت بزرگترم..
من: سریع توضیح بده تمام اون ۱۲۱۱ روز چی کار داشتی می‌کردی؟ - آخه اصولاً جناب آقای دوست عادت کرده سوالام رو کامل جواب بده طفلی - زود باش :دی
- اون موقع مسلماً کارای خوبی انجام نمی‌دادم. فقط بلد بودم گند بزنم. لازم‌ه بیشتر توضیح بدم؟ ((: