تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

دوشنبه یکم تیر 1388

*خانوم همکار ادا عشوه‌ای بدوبدو رفت برای تولد خانوم همکار، کیک خرید و برگشت. دیشب هم رفته بود کادو ش رو خریده بود. تز ش از من بود که چی بخریم اما گفتم تو سلیقه‌ت خوب‌ه خیلی، زحمت‌ش رو می‌کشی؟
آخه کلاً خوش‌سلیقه‌س خیلی (-: تا اون برگرده، ورق بزرگی رو که آماده کرده بود، به همه دادم تا برای خانوم همکار تبریک بنویسن. ایده‌ی قشنگی بود (-:

بعد هم خیلی نامحسوس همه رو جمع کردیم که همه چیز رو مرتب کنیم. اون وسط خانوم همکار تلفن زد: مریمی؟ اونجا چه خبر ه؟
- به تو مربوط نیست عزیزم :دی

وقتی همه جمع شدن، شمع‌ها رو چیدیم روی کیک و روشن‌شون کردیم و خانوم همکار رو صدا زدیم بیاد. طفلی هم خجالت کشیده بود هم خوشحال شده بود. شاید توی اون جمع، خیلیا داشتن خیلیا رو تحمل می‌کردن اما برای هزارمین بار بهم ثابت شد که گاهی یه حرکت خیلی ساده و کوچیک چقدر می‌تونه اطرافیان‌مون رو خوشحال کنه..

البته خود من معمولاً چیزای عجیب غریبی هدیه میدم به اطرافیان‌م - البته نه همه! - اگه من رو نشناسن و توضیح هم ندم، نه تنها خوشحال نمیشن، خیلی هم بهشون برمی‌خوره. یه نمونه: یه نایلون دسته‌دار کوچیک حاوی یه صابون شیر بزرگ، یه شامپو بدن با رایحه‌ی گیاهای مختلف، یه مسواک مسافرتی کوچولوی سفید، CD فیلم محیا، یه کتاب وکب، یه بسته اسمارتیز مغزدار!
بد بود؟
(-: