تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

*خسته شدم از این وضع. آدم اصلاً احساس امنیت نمی‌کنه. تندتند باید جمع کنیم بعد از ظهر بیاییم خونه، تا شب هم هی بشینیم ببینیم کجا چقدر آدم جمه شدن و چقدر خسارت زدن و شیشه‌های کجا رو شکستن و چند نفر زخمی و کشته شدن. کماکان مسج‌ها قطع‌ه، موبایل‌ها فقط صبح تا عصر آنتن دارن، بعد به گوشتکوب تبدیل میشن تا فردا صبح‌ش! خب من معتاد اس‌ام‌اس چی کنم حالا؟ :دی دقیقاً حکایت من، حکایت معتادی‌ه که یه بست داشته اما وقتی میره سراغ‌ش، هر چی می‌گرده، پیدا ش نمی‌کنه!
:دی

*یه روز لباس‌م سبز-آبی بود، رفتم بیرون، دیدم یه عده همه سبز پوشیدن و دارن شعار میدن و شلوغ کردن و اینا. فردا ش آبی پوشیدم. مامان‌م دعوا م کرد که نمیشه حالا رنگای خاص نپوشی این روزا؟

خب آبی مگه جور خاصی‌ه؟
امروز سورمه‌ای پوشیدم. گفتم بذار تیره باشه که نشه جور خاصی تعبیر ش کرد! شنیدم قرار شده ملت به نشانه‌ی عزاداری و اینا مشکی بپوشن! هــــــــــــــی خدا...