تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

*ته دل‌م خیلی رعایت خیلی چیزا رو می‌کنم، صد بار هر حرف و سخن و رفتاری رو تجزیه تحلیل و تفسیر می‌کنم، آخر سر هم پس از مرور صدباره‌ی قضایا به این نتیجه‌ی همیشگی می‌رسم که اشتباه از من بوده و همه‌ی کارا و حرفا و حرکات‌م اشتباهه! اما تظاهر می‌کنم که هر کاری می‌کنم، خوب می‌کنم و به کسی هم اجازه‌ی دخالت و اظهار نظر نمیدم. دیگران اگه خیلی بیل‌زن هستن برن باغچه‌ی خودشون رو بیل بزنن.

اما این تحلیل‌ها و ملامت‌های خودکرده خسته‌م می‌کنه. معتقدم آدم باید کاری رو که فکر می‌کنه درست‌ه انجام بده‌ها اما همیشه فکر می‌کنم یعنی واقعاً درست‌ه فلان فکر من؟

بعد حتماً باید با دوستام حرف بزنم تا به این نتیجه برسم که آره، چرا جای زیر سوال بردن کارا و فکرای خودم، احتمال نمیدم اظهار نظر جسورانه‌ی بقیه ممکن‌ه غلط باشه؟
بعد خیال‌م راحت میشه و یا گل و بلبل میفتم باز :دی

*جک: یکی! از تاکسی پیاده میشه، در رو می‌بنده و میگه پدرسگ! خودتی!
راننده: هان؟ من که چیزی نگفتم!
همون یکی: خب بعداً که میگی!

از بی‌جکی انقــــــــــــدر خندیدم به این جک مسخره :دی


* پائولو کوئیلو
شهسواری به دوست ش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می‌کند برویم. می‌خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی‌کند.

دیگری گفت: موافق‌م اما من برای ثابت کردن ایمان‌م می‌آیم.
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگ‌های اطرافتان را بار اسبان‌تان کنید و آنها را پایین ببرید.

شهسوار اولی گفت: می‌بینی؟ بعد از چنین صعودی از ما می‌خواهد که بار سنگین‌تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.
دیگری به دستور عمل کرد..

وقتی به دامنه ی کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگ‌هایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص‌ترین الماس‌ها بودند.    
             
مرشد می‌گوید: تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند...