تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

*دیدم نگین انگشترم نیست! هر چی روی میز م و توی راهرو و روی میز بر و بچز رو نگاه کردم پیداش نکردم. گفتم خب بی‌خیال‌ش میشم. یهو دیدم یه مستطیل سیاه رنگ زیر میز افتاده. بر ش داشتم دیدم نگین انگشترم‌ه!

ساعاتی بعد دیدم گوشی مشکی‌ه نیست توی کیف‌م. شک نداشتم تا دو دقیقه پیش همونجا بود. ۲۴۵۹۸۶۵ دفعه کیف‌م رو ریختم بیرون، جمع‌ش کردم اما پیدا نشد. گفم خب زنگ می‌زنم بهش ببینم صدا ش میاد یا نه. دیدم خب صدا ش که خیلی ضعیف‌ه - عتیقه‌س خب - بعد هم من دایورت‌ش کردم روی خط ۹۱۲م! زنگ نمی‌خوره که. گفتم خب گم شده دیگه. بهتر! مجبور میشم یه گوشی کشویی خوشگل بخرم. بعدش نمی‌دونم چی شد زیر صندلی‌م رو نگاه کردم دیدم گوشی‌ه اونجاست! خلاصه امروز همه چیز زیر میز من پیدا می‌شد.

*آقای امور اداری شرکت به دلیل نبوغ سرشار با اجازه‌ی خودش ساعت ۶ عصر دیروز یهو تشخیص داده امروز و فردا باید تعطیل باشه به خاطر روز کارگر. نتیجه‌ش شد اینکه ۴ نفر امروز نیومدن که یکی‌ش همین حضرت آقا بود. ۴-۳ نفر دیر اومدن. آقای همکار بی‌خیال نیومده جیم شد رفت و بقیه با شک و تردید بعد از جواب دادن به سین جیم‌های آقای نگهبان، از زیر دست‌ش می‌دویدن تند و فرز کارت می‌زدن و میومدن بالا. آخه آقای امور اداری فرموده بودن کارت نزنه کسی.

از این قشنگ‌تر هم هست: قسمت اداری کارخونه که همه کارمند هستن، به خاطر روز کارگر تعطیل بودن. بعد کارگرای بخش تولید همه مشغول کار بودن!

ساعاتی بعد من یک بحث خوشگل حساب شده راه انداختم با دار و دسته‌ی آقای همکار بی‌شعور! از آقای سبیل قشنگ بگیر تاااااااا آقای همکار شمالی! لازم‌شون بود آخه. جالب اینکه آقای سبیل قشنگ اصلاً توقع نداشت من با صدای بلند بگم فلان چیز رو نمی‌پذیرم یا فلان کار رو انجام نمیدم و هیچی هم بهم نگفت. بعد آقای همکار شمالی که هیچ وقت جواب هیچ بنی بشری رو نمیده وایساده توی روی من میگه من فلان کار رو انجام بدم؟ من فلان برگه رو بیارم بالا بدم به شما؟

گفتم نه، براتون گماشته گذاشتیم توی راهرو. امر بفرمایید ایشون برگه‌های شما رو بالا پایین می‌برن براتون. مگه ما چی کار می‌کنیم؟ شما هم همون کار رو بکنید!

خدایی‌ش! توی محیط کار آدم انواع و اقسام برخورد تند و سرد و معنی‌دار و بی‌معنی و ایما و اشاره و دودوزه‌بازی و زیرآبی رفتن و جمع‌آوری اطلاعات و آمارگیری رو یاد می‌گیره یعنی باید یاد بگیره وگرنه کلاه‌ش پس معرکه‌س :دی

*با کللللللی ذوق رفتم سراغ آقای خیاط، میگم مانتوی جلو بسته‌ی آبی من آماده‌س؟
گرفتم آوردم خونه پوشیدم ریسه رفتم از خنده! انقــــــــــــــــــــــــدر گشاد و بلند بود که داداش کوچیکه می‌گفت انگار لباس رابعه اسکویی رو پوشیدی! رسماً گذاشتم‌ش کنار - چون درست کردن‌ش پروژه‌ای‌ه - رفتم مانتو خریدم. بگو آخه روانی! وقتی لباس آماده اندازه‌ت‌ میشه راحت، بیکاری خودت رو دردسر میدی برای پارچه و خیاط فقط به خاطر اینکه لباس آبی آسمانی میخوای؟

پ.ن: خب لباس آبی میخوام من باز!