تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

*آقای همکار هم‌اتاقی اسبق بیچاره امروز اومد شرکت مهمونی مثلاً دوستان رو ببینه دوزار دل‌ش باز بشه اما انقدر خورد توی ذوق‌ش که فکر کنم رفته توی دفتر خاطرات‌ش نوشته دیگه پا م رو اونجا نمیذارم و اینا..

خب همه چیز خوب بود، حداقل عادی بود. همه‌مون نشسته بودیم آب خنک می‌خوردیم! و نق می‌زدیم به گرما و حسرت کولر گازی مدیرمون رو می‌خوردیم. اون هم هی می‌گفت گرم‌تون‌ه بیاین اونور، تعارف نکنین. بعد نمی‌دونم چطوری شد که سر شاهکار آقای همکار بی‌شعور با این تزهایی که میده - تنهایی فکر می‌کنه‌ها - آقای همکار خوش‌اخلاق و آقای همکار شمالی افتادن به جون هم. اون هم به واسطه‌ی کی؟ من بیچاره!

خب یه جورایی من وسط قضیه بودم واقعاً و حق هم با آقای همکار خوش‌اخلاق بود. کل‌کل‌ها ادامه داشت تا اینکه من عصبانی شدم شروع کردم پای تلفن با آقای همکار شمالی دعوا کردن. گفتم قرار نیست مدیرتون - آقای همکار بی‌شعور - هر چی میگه تو بگی چشم! اون فکر نکرده، یه حرف بیخودی می‌زنه، تو هم میگی چشم. ما رو میندازی توی دردسر. یا خودت ادب‌ش کن یا اگه نمی‌تونی بیایم سنگ‌هامون رو وابکنیم چون من واقعاً کلافه‌ شده‌م دیگه. خلاصه موج منفی بود که صادر می‌شد.

آقای همکار خوش‌اخلاق، آقای همکار هم‌اتاقی اسبق و آقای همکار قلنبه هم همینطوری با دهن باز من رو نگاه می‌کردن و سعی می‌کردن با لبخندهای زورکی اوضاع رو آروم جلوه بدن.

خلاصه خیلی خوش گذشت به مهمون‌مون. کلاه‌ش هم اونوری بیفته دیگه نمیاد بر ش داره.