تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

*خواهری میگه بنویس خودت داری بیشتر از من دار می‌زنی خودت رو با آهنگای نانسی! لااقل من متنوع گوش میدم، تو همه‌ش یکی دو تا رو تکرار می‌کنی.

راست میگه. امروز بند کردم به انا یللی! تقصیر خواهری‌ه. میره ترجمه‌های اینا رو میاره. آدم تشویق میشه خب. کاش لیسنینگ انگلیسی‌م رو اینطوری کار کرده بودم مث هلن کلر نمی‌شدم سر اخبار. راستی این نانسی قرار نیست لطف کنه یه کم رقصیدن یاد بگیره؟ چه عربی‌ه که عربی هم بلد نیست برقصه حتی؟ اینجا مهندسای مملکت هم بلدن عربی برقصن چه رسد به خواننده‌ها! :دی

*پروردگارا! این علم نصفه نیمه‌ی کامپیوتر رو از من نگیر :دی

شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387

*مثلاً خواستم در حق خودم لطف کنم: یه پاکت کوچولو از این مثلثی‌ها شیر خوردم!
بعد هم گرفتم خوابیدم. ساعاتی بعد از درد معده بیدار شدم.
دوست‌م می‌گفت چرا تو اصلاً به فکر سلامتی‌ت نیستی؟
گفتم مثلاً خواستم به فکر سلامتی‌م باشم، شیر خوردم. بعد کار به کیسه‌ی آب گرم و قرص رانیتیدن و چایی نبات کشید! بگو روانی! از اول مث آدم یه قرص کلسیم بخور، انقدر هم بدبختی نکش ((:

جمعه بیستم اردیبهشت 1387

*پرستاری از اون شغل‌های وحشتناک‌ه. نمیشه اون همه زحمت رو با پول خرید. خوب‌ه که حداقل ریواردینگ‌ه! دوزار پاداش معنوی داره. خود من هر وقت خیلی مریض میشم و افقی، دست به دامن خاله کوچیکه میشم. حتی اگه تلفنی هم بگه چی بخورم و چی کار کنم، کلی به جون‌ش دعا می‌کنم.

امشب برای اولین بار در عمرم شب بیمارستان موندم. آخه من و مامان هی برای هم فردین بازی درآوردیم. آخر سر هردومون موندیم. خدایی‌ش تنهایی نه زور من می‌رسید به مادربزرگ‌ه برسم نه مامان.

ولی واقعاً آدم بعضی وقتا می‌بینه دنیا با همه‌ی زرق و برق‌ش هیچی نیست وقتی آدم سالم نباشه و برای هر کاری مجبور باشه از دیگران کمک بخواد.
به هر حال درست‌ه که مریض شدن برای همه هست اما خدا نخواد برای کسی..
جلوی مامان گفتم خدایا غلط کردم هر چی نق زدم! هیچی نمیخوام جز سلامتی!
۱۰ ثانیه بعد: خب تو که برات کاری نداره، اگه یه کار دیگه هم...
فریاد مامان حالا با خنده: مریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387

*خدایا شکرت! مدیرمون رضایت داد تا رینگتون‌ش رو عوض کنه. هی هر روز می‌گفتم دست‌م بشکنه که این صدای زنگ در رو دادم بهش. اون فوق‌ش برای مسج خوب‌ه نه رینگتون! گوشی این بنده خدا هم که یه بند زنگ می‌زنه.

بچه‌ها قول داده بودن یواشکی یا به زبون خوش عوض‌ش کنن تا اینکه یه روز دیدم عوض شده! اینطوری حداقل همه‌ش هی این راه میره صدای آهنگ خوشگل میده (:

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387

*آدم خاصی‌م؛ شاید چون حد وسط ندارم هیچ وقت. همه چیز رو در حد نهایت‌ش دارم. اگه می‌خندم، انقدر از ته دل‌ه که واقعاً طرف مقابل‌م نمی‌تونه نخنده از خنده‌ی من. اگه گریه می‌کنم، انقدر از اعماق وجودم اشک می‌ریزم که کسی ببینه می‌تونه باور کنه چقدر پر از غم هستم. اگه کسی رو دوست دارم، عمیقاً حس‌م همین‌ه و هیچ وقت هم تغییر نمی‌کنه - شاید موقت - اگه از کسی بدم بیاد هم خود خدا هم که بیاد وسط رو بگیره، نمی‌تونه من رو راضی کنه از طرف متنفر نباشم!

اگه بخوام کسی رو ناز بدم، انقدر بلدم حرفاش قشنگ بزنم که حس کنه تافته‌ی جدا بافته‌ی پروردگار ه، اگه بخوام کسی رو بشورم بذارم کنار هم این کار رو می‌کنم حتماً.. و در کل زبون تندی دارم و خب آدم مهربونی‌م. شاید تصور این دو تا کنار هم سخت باشه اما لابد قابل تحمل‌ه حداقل چون تا به حال کسی به خاطر این موضوع، دوستی‌ش رو باهام به هم نزده.

اینا رو گفتم که اگه احیاناً آخر این پست یکی روی بند رخت بود، تعجب نکنید!
دوستی لطف کردن نوشته‌ن اگه میخوام پست‌هام متنوع بشن، کوتاه نوشتن راه‌ش نیست... و اینکه چقــــــــــــــدر دنیای من کوچیکه.

خب بخوای فکر کنی این حرف اصلاً ارزش جواب دادن نداره اما امروز روی اون دنده‌م. دل‌م میخواد جواب بدم.

شاید از حرف مفت مردم لج‌م بگیره اما در کل اهمیتی بهش نمیدم چون واقعاً دهن گشاد مردم رو هیچ وقت نمیشه بست. جالب‌ه که ملت توی زندگی خودشون مونده‌ن، بعد می‌تمرگن زیر باد کولر، تز میدن واسه زندگی دیگران.

آقای محترم! به تو چه که دنیای من بزرگ‌ه یا کوچیک؟ اصلاً خوش به حال تو یکی که دنیا ت حسابی بزرگ و دلباز ه. آره، اصلاً دنیای من کوچیک‌ه، مسخره‌س، همینی‌ه که هست. مجبورم جواب پس بدم به کسی؟

من روزی هزار بار از خودم می‌پرسم چرا؟ برای هر موضوع کوچیک و بزرگی انقدر علت دنبال علت می‌گردم که خودم هم کلافه میشم اما واقعاً میخوام بدونم.. که مثلاً چرا پدر و مادر من سال‌ها شهریه‌ی سنگین مدرسه‌ی من رو پرداخت می‌کردن در حالی که اون مبلغ رو که کم هم نبود، می‌شد خیلی بهتر خرج کرد. می‌خواستن در حق من لطف کنن و شاید تا فرزندی نداشته باشم - خدا اون روز رو نیاره البته - نفهمم برای چی؟ اما میگم چرا یکی نبود بگه این کار اشتباهه؟ چرا به عقل خودم نمی‌رسید نکنم این کار رو؟ چرا؟ می‌ترسیدم از قافله‌ی علم عقب بمونم؟!

چرا خودم رو عذاب دادم کنکور قبول شم؟ حتماً مهندسی.. حتماً دانشگاه تهران؟ چرا ۴ سال تمام عمرم رو حروم کردم توی اون دانشکده بی در و پیکر؟ به خاطر اون ورق پاره‌ای که بدون پارتی به هیچ دردم نخورد و نمی‌خوره؟

دنیای من همین‌ه که بخوام بدونم کجای این عالم وایساده‌م؟ چی کاره‌م من این وسط؟ چرا باید همیشه یه عده زور بگن و یه عده زور بشنون؟ چرا ما افتخار می‌کنیم به اینکه ایرانیا هیچ وقت برده‌داری نمی‌کردن؟ همین الان دارن می‌کنن، فقط مدل‌ش فرق کرده. توی همین محل کار کوچیک من، برده‌داری عصر جدید هست.. شاید به این شکل که مدیر عامل ۲ ساعت زودتر از ساعت اداری هم بیاد آبدارچی باید چایی‌ش آماده باشه ببره برای حضرت آقا. شاید اون لحظه‌ای‌ه که طرف با کلی فخر فروشی وایمیسه کنار تا یکی دیگه براش در اتاق‌ش رو باز کنه و چراغا رو روشن کنه. شاید این‌ه که نگهبان بیچاره‌ی شرکت باید توی سرما و گرما بشینه توی اون اتاقک مزخرف و تا هر ساعت شب هم شد، همونجا بمونه تا آقایون عذا و چایی و میوه و شیرینی مجانی‌شون رو کوفت کنن و گورشون رو گم کنن بعدش. هرچند انقدر هر روز و هر روز وایمیسه ماشینای اینا رو می‌شوره که حوصله‌ش سرنمیره عمراً! حالا کی گفته شستن ماشین اینا وظیفه‌ی نگهبان‌ه رو من نمی‌دونم!

من خیلی لج‌م می‌گیره وقتی می‌بینم آقای آبدارچی اون همه پله رو بالا و پایین میره برای اینکه اون دختره‌ی خرس گنده‌ی عوضی نفهم زورش میاد کون گنده‌ش رو تکون بده خودش بره از اون سندهای بی‌صاحاب مونده‌ش کپی بگیره خبر مرگ‌ش! خیلی ناراحت میشم وقتی اون مردک بی‌شعور سر یه آدم دیگه داد و بیداد می‌کنه صرفاً به خاطر اینکه وقتی اونجا نبوده، براش چای نذاشتن روی میزش. نشده خودش چیزی رو یادش بره؟ وقتی اون دختره از ترس پاچه گرفتن مدیر عامل‌شون ازم خواست بلند شم برم سر یه میز دیگه بشینم چون اون مردک خودخواه حتماً باید بالای سالن بشینه، بلند شدم و رسماً اومدم بیرون اما دل‌م سوخت چرا باید بعضیا انقدر چشم بگن به یکی که دری به تخته خورده و آدم شده! من دل‌م می سوزه برای زن و بچه‌ی آقای امور اداری و آقای همکار معتاد وقتی دو تایی میرن یواشکی یه گوشه یه چیزی بخورن و بکشن و فکر می‌کنن ما خریم حالی‌مون نمیشه. دل‌م می‌گیره وقتی می‌بینم جوونا ۵۰ تومن، ۵۰ تومن از هم قرض می‌گیرن و شب از عذاب وجدان خواب‌شون نمی‌بره تا پس‌ش بدن به طرف.

از وقتی کارمند شدم، دنیا م خیلی عوض شده، خیلی واقعی شده! سرد و تلخ و خشن، خشک و جدی. پر از پلیدی و پدرسوختگی مردم دنیای واقعی!

نمی‌تونم ببینم مردم به خاطر شغل‌شون مجبورن دروغ بگن ولو با عذاب وجدان. نمی‌تونم ببینم قدیمی‌ترها سواری می‌گیرن از تازه‌واردها. حرص‌م می‌گیره یکی با مدرک لیسانس خیلی دربیاره ماهی ۵۰۰ تومن‌ه - حقوق خود من خیلی بشه نصف این مقداره - اون وقت یه ابله گوسفندی مث آقای! همکار بی‌شعور با مدرک فوق دیپلم دانشگاه پیام نور ماهی ۳ میلیون تومن حقوق می‌گیره، اون هم سر ماه، بدون تاخیر و تنها مشکل‌ش برای ازدواج، رضایت ندادن مامان‌ش‌ه چون از دختره خوش‌ش نمیاد، بعد جوونایی مث اون چون پارتی ندارن، پول دسته گل خواستگاری رو هم به زحمت می‌تونن جور کنن!

این خیلی ظلم‌ه که فلانی به خاطر همین چیزا به خودش اجازه بده ماه رمضون سر ظهر آقای آبدارچی رو که روزه هم می‌گیره، بفرسته پی ساندویچ کالباس با نوشابه. خیلی ظلم‌ه که یه عده انقدر می‌خورن دارن بالا میارن، یه عده هم..

دیگه سرزنش نمی‌کنم اونایی رو که ساعت‌ها با تلفن شرکت حرف می‌زنن با فامیلاشون، اونایی رو که با کامپیوتر شرکت بازی می‌کنن و الکی می‌گردن توی اینترنت. دیگه سرزنش نمی‌کنم اونایی رو که بیکار تا ساعت ۸ شب توی شرکت قدم می‌زنن تا چند ساعت اضافه کاری داشته باشن، اونایی که صبح تا غروب کلافه‌ن و حوصله‌ی کسی رو ندارن. 

این همه استرس برای چی‌ه؟ این همه رنج...
واقعاً فکر می‌کنی اون آدما حق ندارن مث آدم زندگی کنن و راحت باشن؟ تمام عمرشون باید بدوند و به هیچ جا نرسن؟ همیشه باید از خواسته‌هاشون بگذرن و دل‌شون رو به گپ زدن‌های محل کار و مسج‌های دوستاشون خوش کنن؟ این شد زندگی؟

تازه من خیلی روحیه‌م خوب‌ه که هنوز اون ماسک خوشحال رو هر روز می‌زنم به صورت‌م و با دیگران روبرو میشم. واقعاً خوش به حال دل خجسته ی اونایی که دنیاشون مث دنیای من کوچیک نیست، واقعاً خوش به حال‌شون...

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387

*ته دل‌م خیلی رعایت خیلی چیزا رو می‌کنم، صد بار هر حرف و سخن و رفتاری رو تجزیه تحلیل و تفسیر می‌کنم، آخر سر هم پس از مرور صدباره‌ی قضایا به این نتیجه‌ی همیشگی می‌رسم که اشتباه از من بوده و همه‌ی کارا و حرفا و حرکات‌م اشتباهه! اما تظاهر می‌کنم که هر کاری می‌کنم، خوب می‌کنم و به کسی هم اجازه‌ی دخالت و اظهار نظر نمیدم. دیگران اگه خیلی بیل‌زن هستن برن باغچه‌ی خودشون رو بیل بزنن.

اما این تحلیل‌ها و ملامت‌های خودکرده خسته‌م می‌کنه. معتقدم آدم باید کاری رو که فکر می‌کنه درست‌ه انجام بده‌ها اما همیشه فکر می‌کنم یعنی واقعاً درست‌ه فلان فکر من؟

بعد حتماً باید با دوستام حرف بزنم تا به این نتیجه برسم که آره، چرا جای زیر سوال بردن کارا و فکرای خودم، احتمال نمیدم اظهار نظر جسورانه‌ی بقیه ممکن‌ه غلط باشه؟
بعد خیال‌م راحت میشه و یا گل و بلبل میفتم باز :دی

*جک: یکی! از تاکسی پیاده میشه، در رو می‌بنده و میگه پدرسگ! خودتی!
راننده: هان؟ من که چیزی نگفتم!
همون یکی: خب بعداً که میگی!

از بی‌جکی انقــــــــــــدر خندیدم به این جک مسخره :دی


* پائولو کوئیلو
شهسواری به دوست ش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می‌کند برویم. می‌خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی‌کند.

دیگری گفت: موافق‌م اما من برای ثابت کردن ایمان‌م می‌آیم.
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگ‌های اطرافتان را بار اسبان‌تان کنید و آنها را پایین ببرید.

شهسوار اولی گفت: می‌بینی؟ بعد از چنین صعودی از ما می‌خواهد که بار سنگین‌تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.
دیگری به دستور عمل کرد..

وقتی به دامنه ی کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگ‌هایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص‌ترین الماس‌ها بودند.    
             
مرشد می‌گوید: تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند...

 

یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

*خانوم همکار با پای پانسمان شده میاد دفتر. من کله‌ی صبح: بیا پینوکیو بازی کنیم :دی پی ‌پی ‌پینوکیو پدر ژپتو!

*دوستان عزیز، همکاران گرامی! لطفاً در هنگام ورود به آشپزخانه‌ی منزل، از بسته بودن در کابینت‌ها اطمینان حاصل کنید! همچنین قبل از خروج از منزل قرص‌هایتان را مطابق دستور پزشک مصرف کنید تا بیش از این، شاهد رفتارهای ناهنجار و حرکات غیر منطقی و عجیباً غریبا از شما باشیم.
با تشکر فراوان...

*صبح کتاب وکب گرفتم دست‌م بخونم یه کم. ییهو! همه یادشون افتاد بیان اتاق ما مهمونی! همه هم بدون استثناء گفتن زبان می‌خونی؟ من ۷-۶-۵-۴ ترم زبان خوندم فلان جا. اونایی هم که خودشون نخونده بودن و مث بقیه هم دل‌شون راضی نمی‌شد خالی ببندن - حالا شاید هم حضور ذهن نداشتن اون لحظه - از خاطرات بقیه تعریف می‌کردن اون هم از نوع کاملاً غیر علمی‌ش! به آقای همکار بی‌خیال گفتم بهترین راه این‌ه که بزنیم اون کانال، بعد معلوم میشه کی چقدر خونده! یهو اتاق خلوت شد، علی موند و حوض‌ش!

 

شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387

*من به آقای همکار قلنبه: مرسی!
آقای همکار قلنبه: سرت درد نکنه!

*آقای آبدارچی اومد با یه جعبه شیرینی دست‌ش، گفتیم این چی‌ه؟ گفت یکی داره خونه می‌سازه. شیرینی آورده.
لحظاتی بعد آقای همکار خوش‌اخلاق شیرینی به دست وارد شد: کی زاییده؟

*آقای همکار گیج یه دسته ۵ تومنی از بانک آورد. آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال با هم: ۲ تومن‌ش کم‌ه!
آقای همکار گیج دوباره شروع کرد به شمردن. خنده‌ی من لو داد قضیه رو!

جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387

*جمله‌ای که برروی سنگ قبر هلن کلر نوشته شده است:
اینجا زنی خفته است که در زندگی هرچه را که در توان داشت، انجام داده است.

*اگر بخواهید نوه‌ی ارشد گل مادربزرگ‌تان باشید باید کلی ظرف بشویید، سبزی پاک کنید و ۹۶۸۵۹۶ بار آبکشی نمایید تا قابل خوردن گردد، در جابجایی ظروف تا می‌توانید کمک کنید و تا جان در بدن دارید راه به راه هی چایی بریزید! بعد دل‌تان را خوش کنید دختر خیلی خوبی هستید و حتماً همانطور که مادربزرگ‌ه می‌گوید خوشبخت می‌شوید و می‌توانید در خانه‌ی بخت کماکان ظرف بشویید و چای بریزید و سبزی پاک کنید و احساس خوشبختی کنید! :دی

 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

*آدم یه مدت که جایی کار می‌کنه همه رقم پررو میشه! البته من بعد از ۸-۷ ماه به این نتیجه رسیدم اما آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال از بدو ورود راحت بودن واسه خودشون. یادم‌ه اوایل با کسی حرف نمی‌زدم و بعد از کار باید می‌رفتم فیزیوتراپی چون بدن‌م خشک می‌شد انقدر می‌نشستم روی صندلی‌م!

الان عقل‌م می‌رسه گاهی بلند شم قدم بزنم و بیرون رو تماشا کنم. کارم رو با آرامش انجام بدم و استرس بیخود وارد نکنم به خودم! انقدر هم که آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال حررررررررررف می‌زنن عمراً بذارن مغزت ۱۰ ثانیه بیکار بمونه.

امروز هم بحث خالکوبی روی بازوی آقای همکار بی‌خیال بود و اینکه در زمان جوگیری اسم کسی رو روی بازو ش خالکوبی کرده و بعد پشیمون شده سعی کرده با اسید پاک‌‌ش کنه. بعد دیده نمیشه چاقو داغ کرده زده دست‌ش رو سوزونده اما هنوز جاش معلوم‌ه. خلاصه گندی زده دیدنی!

البته به کسی نشون نمیده. می‌گفت حتی توی خونه جلوی دخترام لباس آستین کوتاه نمی‌پوشم چون هیچ توضیحی ندارم بدم بهشون. اصلاً خاطرات این آقای همکار بی‌خیال با قیافه‌ش مَچ نیست! نمی‌دونم کدوم رو باور کنم :دی

 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387

*دیدم نگین انگشترم نیست! هر چی روی میز م و توی راهرو و روی میز بر و بچز رو نگاه کردم پیداش نکردم. گفتم خب بی‌خیال‌ش میشم. یهو دیدم یه مستطیل سیاه رنگ زیر میز افتاده. بر ش داشتم دیدم نگین انگشترم‌ه!

ساعاتی بعد دیدم گوشی مشکی‌ه نیست توی کیف‌م. شک نداشتم تا دو دقیقه پیش همونجا بود. ۲۴۵۹۸۶۵ دفعه کیف‌م رو ریختم بیرون، جمع‌ش کردم اما پیدا نشد. گفم خب زنگ می‌زنم بهش ببینم صدا ش میاد یا نه. دیدم خب صدا ش که خیلی ضعیف‌ه - عتیقه‌س خب - بعد هم من دایورت‌ش کردم روی خط ۹۱۲م! زنگ نمی‌خوره که. گفتم خب گم شده دیگه. بهتر! مجبور میشم یه گوشی کشویی خوشگل بخرم. بعدش نمی‌دونم چی شد زیر صندلی‌م رو نگاه کردم دیدم گوشی‌ه اونجاست! خلاصه امروز همه چیز زیر میز من پیدا می‌شد.

*آقای امور اداری شرکت به دلیل نبوغ سرشار با اجازه‌ی خودش ساعت ۶ عصر دیروز یهو تشخیص داده امروز و فردا باید تعطیل باشه به خاطر روز کارگر. نتیجه‌ش شد اینکه ۴ نفر امروز نیومدن که یکی‌ش همین حضرت آقا بود. ۴-۳ نفر دیر اومدن. آقای همکار بی‌خیال نیومده جیم شد رفت و بقیه با شک و تردید بعد از جواب دادن به سین جیم‌های آقای نگهبان، از زیر دست‌ش می‌دویدن تند و فرز کارت می‌زدن و میومدن بالا. آخه آقای امور اداری فرموده بودن کارت نزنه کسی.

از این قشنگ‌تر هم هست: قسمت اداری کارخونه که همه کارمند هستن، به خاطر روز کارگر تعطیل بودن. بعد کارگرای بخش تولید همه مشغول کار بودن!

ساعاتی بعد من یک بحث خوشگل حساب شده راه انداختم با دار و دسته‌ی آقای همکار بی‌شعور! از آقای سبیل قشنگ بگیر تاااااااا آقای همکار شمالی! لازم‌شون بود آخه. جالب اینکه آقای سبیل قشنگ اصلاً توقع نداشت من با صدای بلند بگم فلان چیز رو نمی‌پذیرم یا فلان کار رو انجام نمیدم و هیچی هم بهم نگفت. بعد آقای همکار شمالی که هیچ وقت جواب هیچ بنی بشری رو نمیده وایساده توی روی من میگه من فلان کار رو انجام بدم؟ من فلان برگه رو بیارم بالا بدم به شما؟

گفتم نه، براتون گماشته گذاشتیم توی راهرو. امر بفرمایید ایشون برگه‌های شما رو بالا پایین می‌برن براتون. مگه ما چی کار می‌کنیم؟ شما هم همون کار رو بکنید!

خدایی‌ش! توی محیط کار آدم انواع و اقسام برخورد تند و سرد و معنی‌دار و بی‌معنی و ایما و اشاره و دودوزه‌بازی و زیرآبی رفتن و جمع‌آوری اطلاعات و آمارگیری رو یاد می‌گیره یعنی باید یاد بگیره وگرنه کلاه‌ش پس معرکه‌س :دی

*با کللللللی ذوق رفتم سراغ آقای خیاط، میگم مانتوی جلو بسته‌ی آبی من آماده‌س؟
گرفتم آوردم خونه پوشیدم ریسه رفتم از خنده! انقــــــــــــــــــــــــدر گشاد و بلند بود که داداش کوچیکه می‌گفت انگار لباس رابعه اسکویی رو پوشیدی! رسماً گذاشتم‌ش کنار - چون درست کردن‌ش پروژه‌ای‌ه - رفتم مانتو خریدم. بگو آخه روانی! وقتی لباس آماده اندازه‌ت‌ میشه راحت، بیکاری خودت رو دردسر میدی برای پارچه و خیاط فقط به خاطر اینکه لباس آبی آسمانی میخوای؟

پ.ن: خب لباس آبی میخوام من باز!

 

دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

*آقای همکار هم‌اتاقی اسبق بیچاره امروز اومد شرکت مهمونی مثلاً دوستان رو ببینه دوزار دل‌ش باز بشه اما انقدر خورد توی ذوق‌ش که فکر کنم رفته توی دفتر خاطرات‌ش نوشته دیگه پا م رو اونجا نمیذارم و اینا..

خب همه چیز خوب بود، حداقل عادی بود. همه‌مون نشسته بودیم آب خنک می‌خوردیم! و نق می‌زدیم به گرما و حسرت کولر گازی مدیرمون رو می‌خوردیم. اون هم هی می‌گفت گرم‌تون‌ه بیاین اونور، تعارف نکنین. بعد نمی‌دونم چطوری شد که سر شاهکار آقای همکار بی‌شعور با این تزهایی که میده - تنهایی فکر می‌کنه‌ها - آقای همکار خوش‌اخلاق و آقای همکار شمالی افتادن به جون هم. اون هم به واسطه‌ی کی؟ من بیچاره!

خب یه جورایی من وسط قضیه بودم واقعاً و حق هم با آقای همکار خوش‌اخلاق بود. کل‌کل‌ها ادامه داشت تا اینکه من عصبانی شدم شروع کردم پای تلفن با آقای همکار شمالی دعوا کردن. گفتم قرار نیست مدیرتون - آقای همکار بی‌شعور - هر چی میگه تو بگی چشم! اون فکر نکرده، یه حرف بیخودی می‌زنه، تو هم میگی چشم. ما رو میندازی توی دردسر. یا خودت ادب‌ش کن یا اگه نمی‌تونی بیایم سنگ‌هامون رو وابکنیم چون من واقعاً کلافه‌ شده‌م دیگه. خلاصه موج منفی بود که صادر می‌شد.

آقای همکار خوش‌اخلاق، آقای همکار هم‌اتاقی اسبق و آقای همکار قلنبه هم همینطوری با دهن باز من رو نگاه می‌کردن و سعی می‌کردن با لبخندهای زورکی اوضاع رو آروم جلوه بدن.

خلاصه خیلی خوش گذشت به مهمون‌مون. کلاه‌ش هم اونوری بیفته دیگه نمیاد بر ش داره.

 

یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

*فکر کنم بد نیست آدم به بعضی چیزا معتاد باشه... مث نوشته‌های خودش.. مث مسج‌ زدن‌های هر روز و هر شب به دوستان‌ش.. مث تشکر کردن از خدا به خاطر اینکه یه روز دیگه رو کنار آدمایی گذروندی که دوست‌شون داری، دوست‌ت دارن...

*من و خواهری داریم خودمون رو با کلیپ‌ها و آهنگ‌های نانسی دار می‌زنیم. از بدو تولد هر چی خونده خواهری دانلود می کنه گوش میده. من در اون حد ایفتیضاح نیستم! فقط خوشگلاش رو گوش میدم.

شنبه هفتم اردیبهشت 1387


*سگ شده بودم امروز. نیست حالا همیشه خیلی خوب‌ه اخلاق‌م! - خب چی کار کنم؟ شرکت ما هیچی‌ش مث آدم نیست، حتی آب و هوا ش. اون از زمستون‌ش که راه می‌رفتیم یخ نزنیم، این هم از بهارش که رسماً همه دارن هلاک میشن از گرما. خلاصه امروز اخلاق قشنگ‌م رو انداختم گردن آب و هوا!

حالا این وسط آقای همکار خوش‌اخلاق و آقای همکار شمالی واسه هم پیغام پسغام میدن به من بیچاره! من هم برای آقای همکار خوش‌اخلاق قیافه گرفتم، یه هوار قشنگ هم کشیدم سر آقای همکار شمالی! البته موقع خونه اومدن تلفن زدم گفتم ببخشید. گناه داشت بیچاره... البته خب نصف بیشتر عصبانیت‌م به خاطر حرکات مشکوک‌ش بود؛ من اصلاً نمی‌تونم از این بشر خوش‌م بیاد. برام خیلی عادی‌ه. عوض‌ش اون از هر فرصتی برای دیدن من یا شنیدن صدا م استقبال می‌کنه. نه اینگه بگم حالا من خیلی جذاب‌م‌ها اما اینطوری می‌کنه خب و من خیلی لج‌م می‌گیره از حرکات‌ش و باهاش دعوا م میشه هی. بعد اون میگه چرا تو انقدر از دست من عصبانی میشی؟ من کاره‌ای نیستم توی فلان جریان که. من اشتباهی بودم!

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان!
امروز مث همیشه سلام علیک کنان رسیدم طبقه‌ی خودمون و شروع کردم حال دختر آقای همکار بی‌خیال رو پرسیدن - توی اردو، سر و کله‌ش ناکار شده - و اینا. در همان هنگام احساس کردم کسی منتظر وایساده من ببینم‌ش که همانا آقای همکار مودب بود. اون هم چطوری؟ این چشم‌ش شده بود انقدر! قرمز و ملتهب! البته به دعوا و مشت و لگد شبیه نبود صحنه‌ش اما از ذهن‌م گذشت خب. چه می‌دونستم ساعاتی بعد قراره دعوا هم ببینم.


نشسته بودیم هی خودمون رو باد می‌زدیم و آب خنک می‌خوردیم - انگار زندان‌ه - که ییهو از بیرون صدای تصادف اومد! صداهه بیشتر شبیه صدای تصادف موتور بود تا ماشین. هیچ کدوم‌مون هم بلند نشدیم ببینیم چی بود جریان... دقایقی بعد همینطوری بیرون رو نگاه می‌کردم که یه دفعه دیدم روبروی شرکت، یکی ولو شده روی زمین و شدیداً مشغول تمارض‌ه. مردم هم جمع شده‌ن دورش. دو تا موتور روی زمین پهن‌ شده و آقای همکار دودره‌باز هم با قیافه‌ی شاکی وایساده اون وسط.


آقای همکار قلنبه رو صدا زدم: اون آقای همکار دودره‌باز نیست که تصادف کرده؟ چقدر موتورش شبیه موتور شماست!
آقای همکار قلنبه اول دوید پشت پنجره، بعد رفت توی خیابون.
دنبال‌ش همه‌ی شرکت رفتن بیرون؛ از نگهبان و آبدارچی بگیر تا آقای همکار معتاد و آقای همکار مودب که نوبتی پشت هم می‌دویدن بیرون.

در صحنه‌ی بعد آقای همکار قلنبه مشغول صحبت با مصدوم بود و داشت موفق می‌شد مخ‌ش رو بزنه که یه پولی بگیره بره پی کارش که آقای همکار دودره‌باز قاطی کرد با مشت و لگد افتاد به جون یارو. البته میگن طرف فحش‌هاش قشنگ داده، اون هم قاطی کرده زده طرف رو.

بعد که آقای همکار مودب اینا رو از هم جدا کرد، باز آقای همکار دودره‌باز افتاد به جون یه سربازه، د ِ  بزن! آخر سر هم یکی پلیس خبر کرد. اونا هم اومدن گفتن این درگیری و دعواست. پس به راهنمایی و رانندگی مربوط نمیشه. بعد آمبولانس اومد مصدوم رو برد بیمارستان که گفتن هیچ مرگ‌ش نیست و خودش متواری شد معلوم نیست کجا رفت.
موتور و آقای همکار دودره‌باز رو بردن پاسگاه.
حالا آقای همکار قلنبه کارت موتور رو برده بده به آقای همکار دودره‌باز، بهش میگه گواهینامه که داری؟
- نه!
عکس‌العمل بچه ها دو حالت داشت با شنیدن این «نه»: یه عده وا رفتن! که من هم جزو همین عده بودم. آخه بارها دیده بودم این موتور و ماشین می‌بره بیرون، باورم نمی‌شد گواهینامه‌ی هیچ کدوم رو نداره!
دسته‌ی دوم هم شروع کردن فحش دادن و اینکه «حق‌ش بود، حالا دیگه ادب میشه»! این وسط یه دسته‌ی سومی هم وجود داشت که فقط آقای همکار مودب جزوش بود که معتقد بود «حالا شده دیگه! پیش میاد! اینطوری نگید.»

یک ساعت بعد آقای همکار دودره‌باز و آقای همکار مودب اومدن اتاق ما. همچین هم می‌ی‌ی‌ی‌ی‌خندید انگاااااااار نه انگار که اتفاقی افتاده. گفتم حالا مثلاً متنبه شدی یعنی؟
هردوشون دو ساعت هی می‌خندیدن. نمی‌دونم کجتی حرف‌م خنده‌دار بود. بعد بیچاره آقای همکار قلنبه شده بود رنگ دود! سیاه سیاه! هی حرص می‌خورد می‌گفت من فکر می‌کردم شوخی می‌کنه میگه گواهینامه ندارم. وگرنه نمی دادم بهش موتور رو.

گفتم حالا تقصیر شما نبوده که. اصلاً من هم اعصاب‌م داغون شد. دستام رسماً می‌لرزید. یه دفعه دیدم این وایساده وسط خیابون، مردم هم جمع شده‌ن، یکی هم افتاده روی زمین. گفتم لابد زده کشته طرف رو.
آقای همکار مودب باز ریسه رفته بود از خنده!

بعد هم چون و خانوم همکار خیلی متاثر شده بودیم، باز با هم رفتیم پارک و انقدر لیوان آب آناناس با تیکه‌های یخ‌مون بزرگ بود که دل‌درد گرفتیم هردومون. حالا نمی‌دونم به خاطر الاکلنگ‌ه بود یا زیاد نق زدن‌مون یا قلنبه قلنبه یخ قورت دادن‌مون. این بود انشای من.


جمعه ششم اردیبهشت 1387

*بعضی شغل‌ها انگار می‌طلبن دروغ گفتن رو. انگار اصلاً طرف دروغ نگه کارش پیش نمیره. نمیگم همه اما مثلاً من خیلی از فروشنده‌ها و معلم‌های آموزشگاه رو دیده‌م که اینطوری‌ن. فروشنده‌ها برای فروختن جنس‌شون و معلم‌ها برای ترسوندن و وابسته کردن شاگرداشون.

خب به نظرم این اصلاً منصفانه نیست که مثلاً یه مربی رانندگی انقدر هنرجو ش رو بترسونه از همه چیز. بعضیاشون وحشتناک‌ن، نه میذارن طرف تند بره، نه اجازه میدن خودش فرمون رو نگه داره، به جاش راه به راه ترمز می‌گیرن، سر هر بار پارک کردن و از پارک دراومدن کلی غر و لند و داد و هوار راه میندازن. آخرش هم میگن تو هیچی بلد نیستی. ۲۰۰ جلسه‌ی دیگه هم بیا کلاس.

این صحنه ای بود که امروز دیدم دقیقاً و بهش اعتراض هم کردم و ۶ جلسه تمرین اضافه رو کردم ۲ جلسه. با یه جمله‌ی من نیاز آموزشی طرف از ۱۲ ساعت به ۴ ساعت کاهش یافت! به همین سادگی!

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387

*یه چیزی بگم بخندین:
اتاق ما، اتاق خوب‌ه‌ی شرکت‌ه. به قول آقای بی‌خیال همه قسم خورده‌ن روزی یه بار بیان اتاق ما کارت بزنن و برن. هر دفعه رد میشی یک فروند آدم اضافه وایساده وسط اتاق مشغول کپ زدن‌ه. بعد تا من وارد میشم با جمله‌ی «گوشی می‌دیدین خانوم فلانی» حرف‌ش رو ادامه میده. خلاصه هر کی حوصله‌ش سر بره و هوس کل زدن  جک گفتن کنه می‌تونه بیاد اتاق ما.

اوایل که آقای همکار هم‌اتاقی رفته بود، جو داشت یه طوری می‌شد اما من نذاشتم و همون حالت قبلی‌ش رو حفظ کردم. از قرار معلوم دیروز عصر بعد از رفتن من، عموی آقای مدیر زده بوده زیر آوااااااااااااااااز و کلی خونده برای ملت. آقای همکار قلنبه هم دویده رفته اتاق بغلی و بسی محظوظ شده‌ن جمیعاً.

بعد آقای همکار گیج کلی داریوش خونده برای ملت. اول هم فارسی خونده بود بعد فرانسوی!!!

امروز آقای همکار قلنبه و آقای آبدارچی نشستن زیر پا ش که برامون بخون.
آقای همکار قلنبه می‌گفت لیلا فروهر رو بخون.
آقای آبدارچی: دل ای دل‌ش رو بخون.
آقای همکار گیج: بلد نیستم اینا رو که!
آقای همکار قلنبه: پس ناهید بخون.
آقای آبدارچی: جون جون‌م بخون!
این همه هر و کر کردن، آخر هم هیچی نخوند!

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

*خوش‌م میاد عصرا که با خانوم همکار برمی‌گردیم خونه، میریم پارک یعنی از توی پارک رد میشیم. اون قسمت حوض بزرگ و فواره‌ها و گلکاری باغچه‌های کنارش رو دوست دارم خیلی. هر دفعه آب میوه می‌گیریم، سر اینکه کی حساب کنه تعارف می‌کنیم، من میگم یه روز مایو بیاریم بریم اینجا آب بازی، اون میگه بریم اون گوشه که تاب داره بشینیم. بعد میشینیم و تکرار مکرراتی که برامون جالب‌ن. خیلی بامزه‌س که هیچ کدوم‌مون خسته نمیشیم، نه از گفتن‌ش، نه از شنیدن‌ش... بعد فکر می‌کنم پسرا هر روز چی میگن به هم؟ بعد به این نتیجه می‌رسم که هیچ وقت حوصله‌شون نمیاد درباره‌ی یه چیز ثابت هر روز انقدر حرف بزنن یعنی اصلاً نمی‌تونن؛ بعد از ۲ دقیقه حرف کم میارن خب!

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387

*با دوست‌م قرار گذاشتم با هم رفتیم امامزاده قاسم؛ وقتی از تاکسی پیاده شدیم نمی‌دونستیم کدوم سمت باید بریم. یه کم سربالایی رفتیم، بعد پیچیدم به راست و انتهای مسیر یه سری نرده دیدیم. اون طرف نرده‌ها دقیقاً همون جایی بود که ماه‌ها پیش توی خواب دیده بودم.

یه امامزاده نزدیک کوه، هوای خنک، نور، در و دیوار سفیدرنگ، گلدون‌هایی که ردیف چیده شده بودن توی حیاط، چند تا پله‌ی کوچیک و حس خوب دیدن حرمی که تا حالا نمی‌دونستم وجود داره اصلاً.

از زانودرد مردیم بس که نشستیم روی اون سنگ‌های نزدیک ضریح! نماز خوندن اونجا که دیگه واویلا بود؛ عملاً هیچی از زانوهای آدم باقی نمی‌مونه! :دی همونطور که داشتیم میومدیم بیرون، فکر کردم این نمازی که من خوندم، از سقف اینجا بالاتر نرفته. همون موقع یه آقای پیر رد شد گفت قبول باشه! بعد گفتم خب لابد این یعنی اینکه قبول شد دیگه! و سرخوش و خندون دو ساعت ولو شدیم زیر سایه‌ی درختای اونجا به حرف زدن. بلوتوث محکمه‌ی الهی رو هم دادم دوست‌م گوش کرد و کلی هم هر و کر خندیدیم حسابی. بعد به اولین آبادی‌ای که رسیدیم ناهار خوردیم و کوبیدیم رفتیم جمشیدیه!

چند تا عکس گرفتیم، به جیغ و فریاد دخترایی که اومده بودن اونجا اردو خندیدیم و به زانودردمون، پادرد رو هم اضافه کردیم بس که اون پله قشنگ‌ها رو رفتیم بالا و پایین. بعد دوست‌م گفت باید بره خونه و من با استفاده از مزایای خاص دوران تجرد! :دی بی‌خیال دیر شدن و گذشتن وقت و این حرفا رفتیم امامزاده صالح یه کم حیاط اونجا و آدماش رو تماشا کردم، سمنوی عمه لیلا هم خریدم کشوندم آوردم خونه. ۲۰۰ کیلومتر هم پیاده‌روی کردم که یه وقت جون نمونه برام احیاناً! به خونه که رسیدم، یه راست رفتم حموم، بعد هم بیهوش شدم حسابی! این بود خاطره‌ی یک روز مرخصی مریمی!

 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1387

*باز هم دل‌م نمی‌کشه بگم آوردی بهشت... هم گرم‌ه هم من کلافه و سردرگم هستم... حتی اگه غول چراغ جادو التماس‌م هم بکنه که بگم چی میخوام، نمی‌تونم بگم چون خودم هم نمی‌دونم. الان فقط برگه‌ی مرخصی فردا م رو می‌شناسم که مدیرمون مث همیشه بدون هیچ گونه سوالی برام امضا کرد و دودستی داد دست‌م گفت بفرمایید (:

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

*عرض شود که... امروز اول اردیبهشت‌ه و مث هر سال باید اینجا بنویسم «آوردی بهشت»... اما راست‌ش مقادیری عذاب وجدان یقه‌م رو گرفته ول‌م نمی‌کنه. خب چی کار کنم؟ تقصیر من نیست‌ش که! هی میخوام آدم خوبی باشم، بعد هی یه طوری میشه که اون قسمت خباثت ذات‌م قلنبه میشه مجبور میشم ۲ تا شاخ و یه دم فلشی! دربیارم اذیت کنم ملت رو

اصلاً خودم هم راست‌ش نمی‌دونم ماجرای جنگ سرد من و آقای همکار مودب چی‌ه؟! یعنی اگه ازم بپرسی چرا ۳ روز ه باهاش قهرم، نمی‌دونم! فقط این رو می‌دونم که هردومون لجبازیم و بی دلیل هی کل‌کل می‌کنیم به صورت پانتومیم! بعد وقتی پیش بیاد با هم حرف بزنیم، همچین هردومون مظلوم و مودب میشیم انگااااااااار نه انگار که ما همون دو نفری بودیم که ۵ دقیقه پیش داشتیم می‌کشتیم همدیگه رو!

امروز صبح من طبق معمول Screen Saver شده بودم - بند نمیشم هیچ جا - و هی قدم‌رو می‌رفتم و بالا و پایین و اینور و اونور که از اتاق آقای همکار خوش‌اخلاق سردرآوردم و برام گفت که چقدر افسرده‌س! و یه طوری شد که بهش توصیه کردم حتماً تحت نظر روانپزشک دارو مصرف کنه و خوددرمانی نکنه. شاخ درنیاوردم فقط!

بعد که برگشتم دیدم آقای همکار مودب اومده و به رو م نیاوردم دیدم‌ش! یکی دو ساعت بعد اون متنبه شد و اومد سلام کرد. اصلاً موجودی شده‌م خبیث! هر کاری می‌کردم آدم خوبی باشم و دوزار کوتاه بیام، نمی‌شد که! اصلاً تحویل‌ش نگرفتم. بعد گفتم خب عیب نداره. دفعه‌ی بعد...

دفعه‌ی بعد وقتی بود که برای برداشتن برگه‌های پرینت شده‌ش اومد سر میزم و هر چی تشکر کرد من درحالتی شبیه این به سرمی‌بردم و عمداً بهش نگاه هم نمی‌کردم: تنبیه ندید گرفتن عمدی! بعد گفتم خب عیب نداره. دفعه‌ی بعد...

دفعه‌ی بعد وقتی بود که دیم یه جفت کفش آشنا روبروم متوقف شد توی راهرو اما اصلاً نگاه نکردم کی بود. بعد یه صدای آشناتر گفت خسته نباشید و من نمی‌دونم توی دل‌م گفتم شما هم... یا بلند جواب دادم و رد شدم. گفتم خب عیب نداره. دفعه‌ی بعد!

دفعه‌ی بعد وقتی بود که داشتم باز توی اتاق قدم می‌زدم که دیدم داره رد میشه - خیلی قبل‌ش رد شد! اما عمداً تظاهر کردم متوجه‌ش نمیشم - بعد لبخند تحویل‌م داد من هم خیلی رمانتیک رو م رو برگردوندم ازش!
دفعه‌ی بعد ایشالا!

*آقای آبدارچی هر روز صبح میاد گوشی‌ش رو تحویل من میده. براش سایلنت می‌کنم میذارم روی ویبره و میدم دست‌ش. بعد اون با قیافه‌ی بی‌خیال و خونسرد و سرخوش همیشگی گوشی رو میذاره توی جیب‌ش. بعد ظهر عین گشت کاملاً محسوس میاد دنبال‌م که ظرف غذا و رو به زوووور ازم بگیره برام بشوره. هی میگم بابا نمیخوام، دست شما درد نکنه. می‌برم خونه.. هی میگه نه. آخر سر مجبور میشم بدوم فرار کنم از دست‌ش. این برنامه‌ی هر روز ماست.