تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

شنبه سی و یکم فروردین 1387

*صبح کلی صحنه‌های دلخراش دیدیم از پنجره! یعنی آقای همکار مودب اومد تو گفت دیدین اونجا رو؟ آقای همکار قلنبه گفت کجا رو؟ و رفت ببینه چه خبره!
گفتم چی شده؟ گفت پاشو بیا ببین.

رفتم! چشم‌ت روز بد نبینه. دو تا گوسفند آورده بودن ول کرده بودن توی حیاط همینطوری.
هی همه پرسیدن جریان چی‌ه و اینا برای چی‌ه و اینا تا اینکه کاشف به عمل اومد برای سلامتی! رفتن گوسفند خریدن و ما پس از تحقیق و بررسی به این نتیجه رسیدیم که اینها نگران این هستند که مبادا چشم بخورن خدای ناکرده! بعد قرار شد نفری یه دونه نظرقربونی! از این گنده‌ها بندازیم گردن‌مون. بعد آقای همکار بی‌خیال انگشتر چشم باباقوری رو پیشنهاد کرد. می‌گفت یه نقطه‌ی سیاهه روی یه زمینه‌ی کرم رنگ که نگین انگشتر میشن در واقع و اگر کسی چشم‌ت بزنه، اون نقطه‌ سیاهه بزرگتر میشه! موقع خرید هم باید انگشتری رو انتخاب کنه که چشم‌ه - همون نقطه‌ی سیاه - کوچیک باشه نه بزرگ!

دقایقی بعد دیدیم حیاط شده قصابی! آقاهه رسماً گوسفندا رو با این چنگک، قلاب، هرچی اسم‌ش هست آویزون کرده بود، با چاقو و چکمه و لوازم و ادوات وایساده بود گوسفند پوست می‌کند. تا وسط خیابون هم خون ریخته بود. شلنگ گرفتن درست شه بدتر شد. همه‌ی ماشینا و موتورها ترمز می‌گرفتن کثیف نشن. وضعیتی بود دیدنی!

کی میاد این تحفه‌های نابغه رو چشم بزنه آخه؟


*بچه‌ها امروز به صورت شفاهی بهم موتورسواری یاد دادن! یعنی از توی بالکن، موتور نشون می‌دادن بهم. بعد می‌گفتم اون میله‌هه که سمت راست فرمو‌ن و می‌تونی با دست راست‌ت فشارش بدی، ترمزه!
زیر پای راست‌ت هم ترمز هست. با هردوش میشه سرعت رو کم کردا اما همه با پا ترمز می‌گیرن چون با دست بگیری، موتور کله می‌کنه با سر میای زمین!
گاز دادن هم با دست راست‌ه!

کلاج رو با دست چپ می‌گیری، با پای چپ دنده عوض می‌کنی. از بالا بزنی پایین میشه ۱ بعد ۲ بعد ۳! بزنی بالا کم می‌کنی میشه ۳ بعد ۲ بعد ۱. روی خلاص هم روشن می‌کنی دیگه.

کلاه حتماً سرت باشه. باد نیاد چون می‌پیچه توی چرخا، می‌زندت زمین. سنگ و یخ و اینا نباشه روی زمین، تعادل‌ت به هم می‌خوره یه وقت. هوا خیلی گرم باشه ممکن‌ه لاستیک‌ها بترکن. اصلاً اینطوری نمیشه، بیا برو یه دور بزن!

من: بلد نیستم خب! بعد هم ممنوع‌ نیست مگه؟ گیر میدن به آدم.
- نه، کی گفته ممنوع‌ه؟ اصلاً برو امتحان بده گواهینامه بگیر! بعد از این موتورای رنگی خوشگل بخر سوار شو. فقط مردم حتماً بهت می‌خندن ((:

من: مردم بخندن که مهم نیست اما خب من بلد هم باشم، ازم امتحان نمی‌گیرن که ):
- پس لااقل بیا برو همینطوری یه دور بزن باهاش.

سوییچ رو می‌گیرن طرف‌م.
من: اصلاً بلد نیستم خب!

- ببین یه کم سخت‌ه چون باید تعادل داشته باشی، حواس‌ت هم به راه باشه هم پدال‌ها. من یه بار تصادف کردم، فرمون رفت توی دنده‌م، اینجام شکست با لگن‌م. بعد اون موقع...

۴ ساعت بعد: اما وسیله‌ی باحالی‌ه؛ فقط خطرناک‌ه. حالا میخوای برو یه دور بزن...

 

جمعه سی ام فروردین 1387

*همه میگن صدای من خیلی نو مونده و کوچولو به نظر می‌رسم پای تلفن. زهرا اچ بی از من بدتره که :دی

*سرم داره منفجر میشه بس که اس‌ام‌اس زدم. فکر کن با ۲ تا گوشی همزمان با ۴ نفر بخوای حرف بزنی. می‌دونی چه تمرکزی میخواد؟ بگو مگه مجبوری حالا؟!

*صبح با خواهری رفتم تمرین رانندگی. مربی‌ه شروع کرد حرف زدن. انقـــــــــــــدر حرفای بیخود صد من یه غاز گفت که دل م می‌خواست خفه‌ش کنم. وسط‌ش برگشته از توی آینه‌ش من رو نگاه می‌کنه میگه گوش میدین؟
من در حالی که دارم از پنجره بیرون رو تماشا می‌کنم: نه!
خواهری هرهر می‌خندید :دی

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

*این آقای همکار هم‌اتاقی دل‌ش خوش‌ه رفته از شرکت. از «کارمند وظیفه‌شناس» هم بدتر شده. آخه یکی از مشتری‌های شرکت هست که ما «کارمند وظیفه‌شناس» صدا ش می‌زنیم چون هر روز یا میاد اونجا یا ۲۷۶ دفعه تلفن می‌زنه! انقدر که اون حضور قلب داره توی شرکت، ماها نداریم!

حالا شده حکایت آقای همکار هم‌اتاقی! هر روز ۱۰۰ بار تلفن می‌زنه به ماها! ((: اون روز زنگ زده بود به موبایل آقای همکار خوش‌اخلاق. گفتم بهش بگو چرا انقدر تلفن می‌زنی بچه ننه؟! مگه بهش برخورد؟ نیم ساعت بعد باز زنگ زد به آقای همکار قلنبه..

امروز هم ۹ نشده توی اتاق حاضر بود! اول یه کم ملت بهش روحیه دادن و سفارش کردن بچسبه به کار آزاد و اینا، بعد نشستیم به غیبت کردن! انقدر وراجی کرده‌ایم دیگه عادت کرده‌م همزمان کار م رو درست انجام بدم، جواب تلفن‌هام رو بدم، به چند نفر مسج بزنم، حواس‌م به رفت و آمدها باشه تا حدودی و یه مبحث فوق تخصصی رو هم دنبال کنم بدون جا انداختن حتی یه جمله‌ی ضروری! بعد الان بگی بشین درس بخون، می‌میرم رسماً! ((:

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

*این آمار خفنی که امروز به دست‌م رسید به عقل جن هم نمی‌رسه! احساس من رو فقط زمانی می‌تونین درک کنین که یکی بیاد مکالمات خصوصی اطرافیان‌تون رو درباره‌ی شما براتون تعریف کنه رنگی!

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

*وارد سالن که شدم واااااااااااااااارفتم رسماً! انگار که وارد انباری شده باشی! کف زمین خاکی و کثیف، کلی کاغذ روی زمین ولو. میز و صندلی اون

وسط پهن! کمد فلزی پشت در، جلوی چشم ملت! یه لنگه در کلاً کنده شده بود. دیوارا سیاه، قفسه‌ها جابجا شده بود و یه میز بدرنگ اومده بود

گوشه‌ی اتاق ما، درست روبروی میز من بیچاره! هیچ کس هم نبود. یه راست رفتم اتاق مدیرمون: سلام، چرا اینجا این شکلی شده؟!
گفت درست‌ش می‌کنم. ناراحت نباش.
داشتم مات و مبهوت شاهکار نوابغ رو تماشا می‌کردم که آقای همکار قلنبه واردشد گفت الان برات توضیح میدم. سر آدم گیج می‌رفت. یه سر

رفتم پیش خانوم همکار کلی نق زدم. برگشتم دیدم آقای همکار مودب پشت سرم وایساده. گفت چه خبر شده اینجا؟
شروع کردم غر زدن: خبر چی‌ه؟ بیا تو ببین اینجا رو چه ریختی کرده‌ن؟ رسماً بی در و پیکر شده اتاق دیگه. درش رو کنده‌ن! اینور رو نگاه کن. چه

وضعی‌ه آخه؟
گفت بابا بد هم نشده. ببین چه باز شده اینجا؟
- باز چی‌ه؟ میز این آقای همکار بی‌خیال رو گذاشته‌ن روبروی من، حالا صبح تا شب میخواد بشینه ور دل من حرف بزنه. این یکی - آقای همکار

قلنبه - هم که بچه! اتاق هم تمیزتر از همیشه! باز بگین خوب شده.

گفت فکر می‌کنی اون اتاق خیلی به من خوش می‌گذره؟ اونا همه‌ش یا دارن بلندبلند حرف می‌زدن یا دعواشون میشه باید پاشم جداشون کنم

(: چند روز پیش روی دیوار یه رستورانی یه داستان کوچولو خوندم. نوشته بود یه گنجشکی با همه قهر کرد یهو. نه با کسی حرف می‌زد، نه

جواب فرشته‌ها رو می‌داد، نه حتی با خدا صحبت می‌کرد. هر چی اش پرسیدن چی شده، هیچی نمی‌گفت.. تا اینکه خدا اومد پایین، گفت چرا با

من قهری؟
من: چرا قهر بود؟

- گنجشک‌ه گفت من توی دنیا یه آشیونه‌ یکوچیک روی شاخه‌ی یه درختی داشتم. تو یه طوفان فرستادی زد خراب‌ش کرد. برای همین باهات

قهرم.
خدا گفت اون روز که این اتفاق افتاد، یه مار بزرگ اومده بود نیش‌ت بزنه. من اون طوفان رو فرستادم که تو نتونی توی آشیونه‌ت بشینی، پر بزنی

بری و ماره بهت صدمه نزنه...

حالا شما هم ناراحت نکن خودت رو. شاید واقعاً اینطوری بهتره (:
می‌خواستم بگم یادت رفته وقتی خودت ناراحت بودی و من برات لکچر می‌دادم، با لب و لوچه‌ی آویزون شونه‌هات رو مینداختی بالا؟
گفتم مرسی، واقعاً به یادآوری‌ش احتیاج داشتم. اتفاقاً چند روز پیش به خدا اعلام کردم که باهاش قهرم.

لبخند زد بهم...
تماااااااااااااام روز رو راه رفتم، هی رفتم پایین، برگشتم بالا، توی اتاق قدم زدم، رفتم توی سالن، رفتم پایین، رفتم سر یخچال آب خوردم، برگشتم

بالا... بند نمیشم سر جا م.

کلی هم از آقای همکار قلنبه پیش آقای همکار هم‌اتاقی شکایت کردم. پسره رسماً عقل نداره! گوشی‌ش رو آورده میگه بیا این عکس رو ببین.
چی بوده باشه خوب‌ه؟
عکس یه دختره بود که پشت بلیزش رو کاملاً زده بود بالا و پشت‌ش با رنگ، عکس یه اژدها رو نقاشی کرده بود. چیز خاصی نبود اما من از این تریپ‌ها ندارم با کسی. بی‌تفاوت گفتم خب؟
- چی‌ه این؟

- فکر کن نقش حنا یا چه می‌دونم، رنگ..
- مردم بیکارنا!

- خب شما به کار ت برس بیکار نباشی مث اونا!

یاد اون روز افتادم که بلندبلند محسن چاوشی گوش می‌داد توی اتاق.
آقای همکار بی‌خیال هم همیشه‌ی خدا شاکی‌ه از دست‌ش و هر وقت با این یه برخوردی می‌کنه داغ دل‌ش تازه میشه میگه کاش آقای همکار هم‌اتاقی نمی‌رفت.
گفتم شما همه‌ش ۳ روز باهاش کار کردی این رو میگی. من چی باید بگم پس؟

خلاصه کارم رو باید بذارم کنار، بشینم بچه بزرگ کنم اونجا! ترکیدم بس که هی بکن، نکن گفتم بهش. بچه‌ی بدی نیستا اما بچه‌س دیگه!

 

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387

*با حفظ روحیه بلند شدم برم شرکت؛ من اصلاً نمی‌دونم دقیقاً واسه‌ی چی ناراحت‌م؛ فقط می‌دونم حوصله‌ی هیچی رو ندارم. کله‌ی صبح هم یکی از دوستان مرحمت فرمودند بدون آفتابه ...دند به اعصاب خط‌خطی اینجانب، دیگه نور علی نور شدم.

از در که رفتم تو، پنجره‌ی اتاق رو نگاه کردم ببینم آقای همکار هم‌اتاقی اومده یا من زودتر رسیدم؟ بعد یادم افتاد آقای همکار هم‌اتاقی دیگه نمیاد. رفتم بالا، تا چشم‌م به آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال افتاد، دل‌م می‌خواست سرم رو بکوبم به دیوار. یه نفس عمیق کشیدم، با خوشحالی ساختگی سلام کردم نشستم سر جا م. بعد دیدم نمیشه، رفتم پایین یه کم سر به سر خانوم همکار گذاشتم، برگشتم بالا؛

آقای همکار قلنبه گفت گوشی جدید گرفتم، بگیر ببین‌ش. سرم رو به اون گرم کرده بودم که آقای همکار مودب وارد شد، احوالپرسی کرد رفت بیرون. بعد برگشت گفت کی گوشی خریده؟ بعد یه کم درباره‌ی کیفیت دوربین و قیمت گوشی بحث‌های کارشناسانه انجام شد، بعد رفتن سر مبحث اعتصاب در کارخانه و نمی‌دونم جمیعاً چه گیری داده بودن که من حتماً وارد بحث بشم و حتماً هم بخندم و آخر روحیه باشم طابق معمول!
من هم نکبت! پاشدم رفتم پایین دوباره، یه کم توی سر و کله‌ی خانوم همکار زدم، برگشتم بالا باز.

بعد دیدم تلفن زنگ زد. آقای همکار قلنبه کلی احوالپرسی کرد، بعد گوشی رو گرفت طرف من. پرسیدم کی‌ه؟
- آقای همکار هم‌اتاقی!
گوشی رو گرفتم گفتم بچه ننه! ساعت ۹ نشده هنوز! واسه چی تلفن زدی؟ :دی
گفت آخه دل‌م خیلی گرفته. کلافه‌م. چه خبره اونجا؟
یه کم حرف زد و آمار داد در حد تیم ملی و توصیه و سفارش و تموم.

حالا فکر کن باز حوصله‌ی ریخت این دو تا رو هم نداشتم، مونده بودم چه کنم دیگه!
دقایقی بعد آقای همکار خوش‌اخلاق وارد شد گفت سلام، خوبی؟ جاش خالی نباشه!
گفتم تو رو خدا! این جمله چی‌ه هی بهم میگین؟ من بدم میاد از این حرف. بدتر غصه‌ش میشه آدم.
گفت خب نمیگم. یه کم حرف زد و گفت تو آدم خاصی هستی و دختر خوبی و خیلی دوست‌داشتنی هستی و روی ماها حساب کن و ما که نمردیم و اینا... و رفت.

اصولاً یه چند وقتی‌ه مرام و معرفت این جماعت من رو کشته! به آقای همکار شمالی میگم معاون بازرگانی گفته اینا گم و گور بشه من می‌کشم‌ت، برگشته میگه معاون بازرگانی غلط کرد، ...ه خورد این رو گفت! فرداش جلوی آقای همکار پشتیبانی به آقای همکار شمالی میگم سر من داد نزن! یه چیزی بهت میگما! آقای همکار پشتیبانی میگه تو بیجا می‌کنی سر مریمی داد بزنی. پاشم بزنم‌ت؟!

آقای همکار خوش‌اخلاق میگه تو فقط بگو کی؟! فردا بیا جنازه‌ش رو تحویل بگیر.
آقای همکار مودب میگه کی لج‌ت رو درآورده؟ این؟ - آقای همکار دودره‌باز رو نشون میده - فقط بگو از کدوم پنجره دوست داری پرت‌ش کنم پایین؟ اون یکی خوب‌ه؟
آقای همکار دودره‌باز میگه چی‌ه؟ چرا حوصله نداری؟
و چون این رو روزی ۱۰۰ بار میگه مجبور میشم جلوی همه جواب بدم: حوصله ندارم. حالا دست از سرم برمی‌داری؟
به مدیرمون میگم منشی فلانی کلی سرم جیغ و داد کرد چرا شما توی اتاق‌تون نیستین که تلفن‌ش رو جواب بدین؟ من هم خوش‌اخلاق بودم، هیچی بهش نگفتم.
میگه منشی فلانی خیلی غلط کرد سر تو داد زد :دی
بعد آقای آبارچی میاد کلی از سردردش میگه، براش داروی گیاهی تجویز می‌کنم. بعد میرم برای اون یکی قرص می‌برم. برمی‌گردم بالا، آقای همکار وراج وارد میشه خوشحااااال با دو تا شکلات توی دست‌ش که میذاره روی میزم میگه مال شماست. میره اتاق‌شون، برمی‌گرده برای آقای همکار قلنبه و آقای همکار بی‌خیال نفری یکی میاره. بعد مدیرمون یادش میفته اون هم میخواد شکلات تقدیم‌م کنه. بعد آقای همکار مودب میاد لبخندزنان رد میشه، ۱۰ ثانیه وایمیسه، باز ادامه میده مسیرش رو. بعد من فکر می‌کنم مگه من چه فرقی کرده‌م که همه انقدر خودشون رو هلاک می‌کنن مرام بذارن برام؟

 

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

*روز گندی بود امروز.

دل‌م می‌خواست برای رفتن آقای همکار هم‌اتاقی یه کاری کرده باشم. دوست نداشتم مث هر روز بگه خداحافظ و بره. هرچند از مراسم خداحافظی بدم میاد؛ اون هم همیشه می‌گفت بدش میاد اما نمی‌تونستیم ارکستر دعوت کنیم که :دی

یه جعبه شیرینی گرفتم با یه بسته شکلات. توی راهرو با یه سلام زورکی از کنار هم رد شدیم. حوصله نداشتیم اصلاً. آخه دو حالت داره:
اگه همکارت بد باشه یا معمولی، وقتی بره خوشحال میشی چون احتمال میدی بعدی بهتر از این ممکن‌ه باشه اما وقتی همکارت خیلی خوب‌ه، ماتم می‌گیری چون می‌دونی داری یه موهبتی رو از دست میدی. چاره‌ش فقط این‌ه که هی یادآوری کنی داره میره یه جای بهتر، دیگه مجبور نیست استرس این کار رو تحمل کنه و درآمد بیشتری خواهد داشت و اینکه همونطور که به بودن‌ش عادت کردی، به نبودن‌ش هم عادت خواهی کرد.

با همه‌ی این اوصاف بنده از صبح مدام توی مسیر دستشویی تا اتاق‌مون بودم و اندازه‌ی سد کرج گریه کردم و هی صورت‌م رو شستم - گور پدر کرم و رنگ پوست! اففففتضاح شده بود صورت‌م - و خشک کردم. تا میومدم دهن‌م رو ببندم یکی یه چیزی می‌گفت باز بلند می‌شدم پیش به سوی دستشویی.

آقای همکار هم‌اتاقی عادت داره وقتی استرس داره هی رژه میره توی اتاق. گفتم بهتره مث روزای عادی باشیم. اینطوری کمتر سخت می‌گذره. مث همیشه وایسادیم به کار کردن و حرف زدن. باز اون به خودش زحمت می‌داد به زور لبخند بزنه؛ من که عرضه‌ی این رو هم ندارم.

به همین سبب! کلی فکر کنم همه توی دل‌شون خندیدن بهم! چون شده بودم برج زهر مار رسماً! خود آقای همکار هم‌اتاقی که خیلی ناراحت بود. آقای همکار قلنبه هم هرازگاهی سرش رو بلند می‌کرد نگاه می‌کرد و دوباره مشغول کار خودش می‌شد. هیچی هم نمی‌گفت جز اینکه دوست داره آقای همکار هم‌اتاقی برگرده سر کارش تا این نمیره از عذاب وجدان! آقای همکار مودب هی از دم در اتفاقی رد می‌شد و سعی می‌کرد حدس بزنه چرا جو همیشه سرحال اتاق ما انقدر وحشتناک شده! و من چه‌م‌ه که سرم رو از روی کاغذای روی میز بلند نمی‌کنم! و دیوار راست رو نمیرم بالا دیگه.
خانوم همکار هم هی می‌زد به دست و پای من و می‌گفت بس کن دختر! بهتر! راحت میشه. می‌دونم آدم عادت می‌کنه‌ها اما تو خیلی اذیت می‌کنی خودت رو. چقدر حساسی. آقای همکار شمالی هم با کلی بهت و حیرت نگاه می‌کرد اما هیچی نگفت. مادربزرگ اون شب قبل فوت شده بود، بعد قیافه‌ی من شکل ماتم زده‌های عزدار بود با این چشمای گنده‌ی پر اشک!

حالا اعصاب من داغون‌ه، آقای همکار هم‌اتاقی هم نشسته به یادآوری خاطرات. گفتم تو باید روضه‌خون می‌شدی! خودم همه‌ش یاد روز اولی میفتم که فرم تقاضای کارش رو روی میز مدیرمون دیدم. خوشحال بود که یکی میاد جا م و می‌تونم جیم شم از اونجا و مدیر حتماً دست از سرم برمی‌داره اگه نیروی جدید بیاد.. یا فردای اون روز که می‌شد اولین روز کاری‌ش.. یا اون روزی که علامت «به من اعتماد کن» رو روی پیشونی‌م دید.. اون روز که کلی حمالی کردیم به اسم اتاق‌تکونی.. صدای خرت خرت کاغذ پاره کردن آقای همکار گیج که همیشه آقای همکار هم‌اتاقی اداش رو درمی‌اورد و می‌خندیدیم کلی بهش.. یا ماجرای تمرکز آقای همکار گیج سر چای خوردن. آخه طوری با لذت می‌خوره انگار مثلاً بهترین نوشیدنی دنیا رو داره لب دریا می‌خوره. فقط یه سایبون و مایو کم داره. بعد آقای هم‌اتاقی همیشه می‌گفت از دریا چه خبر؟ هوا خوب‌ه؟ با کرم ضدآفتاب پشت‌ت آرم شرکت رو بکش، برنزه میشی جاش خوشگل باشه حداقل. چقدر می‌خندیدیم همه‌مون. سر ناهار چقدر مسخره‌بازی درمی‌آوردن بچه‌ها. شاید آقای همکار هم‌اتاقی تنها کسی بود که جز خانوم همکار، من واقعاً باهاش راحت بودم. از فردا باید صم بکم بشینم مث روزای اول.

خلاصه یه لشکر آدم جمع کردیم و شیرینی راحت شدن از شر ملت رو هم بچه‌ها عین بلدوزر صاف کردن و خنده و حلالیت طلبیدن و خداحافظی و اینا. آقای همکار مودب و آقای همکار قلنبه هم از ایوون دست تکون دادن براش. بعد تا آقای همکار مودب صدا م زد گفت خب.. جاش خالی نباشه.. من عین بی‌تربیت‌ها پریدم از اتاق بیرون که جلوی اون نزم زیر گریه. چقدر لوس‌م من خدا! آبرو حیثیت واسم نمونده سر این اخلاق‌م.. اما وقتی آقای همکار خوش‌اخلاق مث تمام بعدازظهرها اومد سر بزنه بهم، دیگه نتونستم کنترل کنم خودم رو.. و اون هم کلی برای اولین بار درددل کرد برام و گفت اینا خیلی کوچیکن در مقابل مشکلاتی که بقیه‌ی آدما دارن. من که نمرده‌م. همیشه هم هوا ت رو دارم. اون قضیه‌ی عکس و جنازه هم هنوز پابرجاست!

بعد هم هر کی اومد، با دقت بهم نگاه کرد، تعجب کرد یه کم، هیچی نگفت و به رو ش نیاورد! خیلی خوب شد که مامان امروز مسیرش از دم شرکت رد می‌شد و اومد دنبال‌م با هم اومدیم خونه وگرنه تا خود خونه من قرار بود عر بزنم و دستمال حروم کنم.
حالا از فردا چه غلطی باید بکنم رو واقعاً نمی‌دونم! خدا صبرم بده واقعاً!

 

یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387

*بی‌خبر از همه جا نشسته بودیم کارمون رو انجام می‌دادیم که یهو صدای عربده! و شکستن شیشه اومد از طبقه‌ی بالا؛ به دنبال صدا در عرض یک صدم ثانیه همه از توی اتاق‌هاشون ریختن وسط سالن و دویدن طبقه‌ی بالا. من که از جا م تکون نخوردم. دقایقی بعد آقای همکار هم‌اتاقی هر و کر کنان به آقای همکار قلنبه گفت برو یه آماری بگیر ببینم این کاره‌ای؟
و معلوم شد آقای همکار قلنبه اصلاً این کاره نیست! خدایی‌ش آمارگیری آقای همکار هم‌اتاقی حرف نداره!!! این یه رقم رو بی‌نظیر انجام میده و سریع و بی‌اشکال البته :دی

حالا واسه اینکه شما هم از فضولی به دیار باقی نشتابید باید بگم که نامزد سابق یکی از دخترا اومده بود به زور چاقو! ببردش سر خونه زندگی‌ش!
دارید تفاهم رو؟

حالا اظهار نظرها:

آقای همکار مودب سریع برگشت ببینه من ترسیده‌م یا نه. دید عین خیال‌م نیست. رفت اتاق‌شون.
آقای همکار قلنبه: این خانوم‌ه که میگن، کدوم‌ه؟
آقای همکار هم‌اتاقی: همون که موهاش رو تابلو رنگ کرده!
آقای همکار بی‌خیال می‌خندید.
آقای همکار قلنبه: من دیگه موهاش رو ندیدم ولی اینا مرد نیستن. اگه بودن، می‌زدن توی دهن پسره که عربده‌کشی راه نندازه اینطوری! برم بزنم‌ش یه دونه؟
من: بشین ببینم! واسه چی خودت رو قاطی می‌کنی بچه؟
معاون بازرگانی: برید به این دختره بگین بره توی اتاق من، در رو هم ببنده. این پسره نگیره بزندش!
خانوم همکار: تقصیر دختره هم هست. واسه چی انقدر لباسای تنگ و کوتاه می‌پوشه؟ زیر چشماش یه رنگ‌ه، بالای چشماش ۳ رنگ دیگه! با اون ناخن‌های بلند بنفش‌ش! البته پسره هم خیلی لات بودا!
من: زندگی‌ای که اینطوری بخواد جور بشه چه ارزشی داره برای پسره؟
آقای همکار مودب به خانوم همکار: این دختره با کارایی که امروز پسره کرد، دیگه امکان نداره باهاش ازدواج کنه.
خانوم همکار: شما چرا ماجرا رو از یه بعد می‌بینن فقط؟ شاید دختره یه کاری کرده که این تلافی‌ش بوده مثلاً!
آقای همکار مودب: آره خب، اینطوری هم ممکن‌ه باشه.

دقایقی بعد خبر می‌رسه پسره دست‌ش رو با چاقو بریده - خودزنی - میخواد بندازه گردن یکی از همکارا.
من: واقعاً فکر می‌کنه پلیس خودزنی رو تشخیص نمیده؟
آقای همکار مودب: اصلاً اینا رضایت هم بدن، این کارش گیر ه! لابد بعد هم میخواد بره آشتی کنه.
من: آشتی؟ واقعاً فکر می‌کنی جای آشتی داره؟

باز دقایقی بعدتر:
آقای همکار مودب: نگران نباش؛ دعوا تموم شد.
من: حیف! تازه می‌خواستم بگم بیا بریم دو تا مشت هم ما بزنیم!

یادم نیست کی؟!: فلانی رفته جاو زده توی سینه‌ی پسره، هل‌ش داده عقب که نزنه دختره رو.
آقای همکار مودب: بابا این حق نداره دست بلند کنه روی دختر مردم! حالا هر کاری هم کرده باشه. حق نداره دست بلند کنه رو ش.
یکی یه حرفی زد که صدا ش توی جمعیت گم شد.
آقای همکار قلنبه: بره کلت بخره؟
- کت!
آقای همکار قلنبه: آهاااان! کت!
من: البته اینجا کلت بیشتر لازم‌مون میشه تا کت!
همه: ((: :دی

سر ناهار:
آقای همکار وراج: یاد بگیرین خواستین برین خواستگاری، چاقو بکشین برای دختره!

*با خانوم همکار رفتیم پارک. همه جا سبز! آدم حظ می‌کرد. نشستیم کلی حرف زدیم... خوب بود (:

 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

*دوست دارم لحظه‌ای رو که کسی راحت میاد میخواد برم براش کاری رو انجام بدم یا چیزی یادش بدم؛ اما نمیذارم پررو بشه کسی. ترکیب این دو تا سخت‌ه اما جالب‌ه برای همه :دی ما اینیم دیگه!

جمعه بیست و سوم فروردین 1387

*صبح یک خبر بسیار بی‌نهایت خوش به ما رسید که باعث شد بنده بسی خرکِیف بشوم در حد تیم ملی! و اگر اون قسمت «گر صبر کنی»‌ش نبود، الان باید یه شیرینی اساسی می‌دادم به همه :دی

*این همه درس رو من باید بخونم؟ کی بره اللی تللی اون وقت؟

*آقایون محترم من اگه دوست داشته باشم به کسی تلفن بزنم، می‌تونم برم خیلی رک ازش بخوام شماره تلفن‌ش رو بده بهم. خب؟

این یعنی چی؟ یعنی اینکه اگه من دل‌م بخواد شماره‌ی شما رو داشته باشم، ۶ متر زبون دارم برای گفتن درخواست‌م. در حالت برعکس هم تمایلی به شماره دادن به کسی ندارم. پس لطفاً نه درخواست شماره کنید، نه شماره‌تون رو برام بذارید. اگه احیاناً با کسی کاری داشته باشم می‌تونم کامنت بدم یا ایمیل. در ضمن تا جایی که من می دونم شماها نه دکتر هستید نه مرده‌شور! پس وضعیت اورژانسی‌ای که به کمک‌تون احتیاج داشته باشم، هیچ وقت پیش نمیاد! مفهوم‌ه الان؟

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387

*یادم رفت ماجرای اون روز درمانگاه رو تعریف کنم:
چند روز پیش داشتم خوش و خرم تشریف‌م رو می‌آوردم خونه که مامان تلفن زد گفت حال‌ش خیلی بد ه و رفته دکتر. خودم رو سریع برسونم.. و قطع کرد.
حالا اینکه با چه هول و ولایی رسیدم اونجا و چطور شد و اینا بماند. خلاصه داروهاش رو گرفتم بردم‌ش تزریقات.

یه زن‌ه اونجا بود از این لاغرای نکبت بچه پررررررو! ۲ تا آمپول به مامان زد در عرض ۱۰ ثانیه. آدم باید خیلی بی‌شعور باشه که عقل‌ش نرسه که اینطوری همه‌ی دارو قلنبه میشه توی عضله. بعد خیر سرش اومد سرم بزنه براش. ۴۰ بار این سوزن رو کرد توی ساعدش، هی درآورد، هی دوباره زد. بعد گفت رگ‌ت خراب‌ه و نمیشه، از روی دست‌ش شروع کرد رگ گرفتن. باز هی سوزن رو درآورد هی دوباره زد. دیگه اون روی سگ‌م اومد بالا، گفتم خانوم چی کار می‌کنی؟ کبود شد! (از درد واقعاً صورت‌ش کبود شده بود)
زن‌ه در کمال پررویی با قیافه‌ی مات و مبهوت ساختگی: چی کبود شد؟
- چی نه و کی! دارم درباره‌ی مامان‌م حرف می‌زنم. نگاه‌ش کن.

-آهاااان. دارین با مامان‌تون حرف می‌زنین.
صدا م رفت بالاتر: نخیر! دارم با شما درباره‌ی مامان‌م حرف می‌زنم. حواس‌ت رو جمع کن خب!
- اگه بلدی خانوم، بیا خودت بزن. اگه بلد نیستی هم... اصلاً برو بیرون!
من با لحن پرروتر از خودش: نمیرم!

- نمیری؟
- نه! معلوم‌ه که بیرون نمیرم.

موند چی بگه! لابد فکر کرده بود چون قیافه‌م آروم و مقادیری مظلوم‌ه، لال هم هستم لزوماً. زبون ندارم!

خلاصه مامان وسط رو گرفت، هیچ کدوم‌مون هم ادامه‌ش ندادیم.
دیگه کلی داستان‌های خنده‌دار تعریف کردم تا وقت بگذره و سرم تموم شه. حالا آخرای سرم راه افتاده بودم توی راهرو دنبال اون نابغه! عقل‌ش نمی‌رسید سرم تموم بشه شاید من بلد نباشم درش بیارم تا اومدیم و مریض تنها بود سرم‌ش تموم شد! چی کار باید بکنه؟
با یه مصیبتی پیداش کردم سرم رو درآورد، مامان رو آوردم خونه.

داشتم فکر می‌کردم شاید گاهی مریض شدن لازم‌ه تا آدم یادش بیاد چیزایی هستن که ارزش غصه خوردن رو ندارن و چیزایی رو خدا بهمون داده که اگه چند دقیقه بگیردشون، تازه قدرشون رو می‌فهمیم. انگار همه چیز یه کم بهتر شد، نمی‌دونم.

*همیشه دل‌م می‌خواست وقتی زنگ می‌زنی صدای رینگتون‌ه رو گوش بدم.
وقتی تلفن زدی روی سایلنت بود گوشی. انقدر دل‌م سوخت. ضایع شدم ):

*باز هم چت با زهرا... چقدر منطقی‌ه این بشر. هیچ وقت نتونستم اینطوری باشم..

*کللللللللللی خوابیدم، بعد رفتم یه گوشی ساده گرفتم برای سیم کارت ایرانسل‌م! هر دو تا سیم کارت‌هام داشتن داغون می‌شدن بس که هی سیم کارت عوض می‌کردم شب تا صبح! بعد هم تا ۲ صبح نشسته بودم با مریم به فک زدن. انقدر خوش گذشت (: گوشی‌ه اول‌ش برام غریبه بود، بعد عادت کردم بهش (: نیست امور مهم مملکتی لنگ من بود همیشه، الان دیگه همیشه‌ی خدا در دسترس‌م! :دی

 

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387

*دیشب آقای همکار رنگ‌وارنگ داشت آقای همکار مودب رو نصیحت می‌کرد. جاهای دیگه رو نمی‌دونم اما توی شرکت ما وقتی کسی حرف می‌زنه همه‌ی جمع اجازه‌ی گوش دادن دارن؛ حتی می‌تونن اظهار نظر هم بکنن. بد نمی‌دونه کسی. حتی گاهی اگه توی بحث شرکت نکنی ناراحت هم میشن. حالا من خودم رو زده‌م به نشنیدن. خانوم همکار دست‌ش رو زده زیر چونه‌ش، تابلو داره گوش میده. هر چی هم میگم اینطوری تابلو نباش، گوش‌ش بدهکار نیست.صحنه‌ی خنده‌داری بود.

امروز هم وقتی آقای همکار مودب جزوه به دست اومد توی یه کاری یه ذره کمک‌ش کنم، پرسیدم کتک‌کاری به کجا رسید؟ - همون درگیری‌های کاری و اداری و اینا - گفتم هنوز شروع نشده! گفتم من رو خبر کنیا! ترسو نیستم. دعوا دوست دارم :دی
بعد بهش گفتم چرا انقدر لجبازی؟ گاهی یه نفر باهات لج می‌کنه و عمداً سعی می‌کنه کفرت رو دربیاره تا نهایتاً همون عکس‌العملی رو ازت ببینه که دل‌ش میخواد. اگه مثلاً معاون بازرگانی ازت اطلاعاتی رو میخواد که خودش کامل‌ترش رو داره اصلاً مهم نیست. تو گاهی خیلی سیاست داری، گاهی هم اصلاً نداری! اما این دفعه داشته باش. به رو ت نیار تا اون حرص بخوره نه تو.

خیلی ناراحت شدم؛ هم عصبی شده بود هم عصبانی. ندیده بودم کسی رو فحش بده تا حالا. هر چند حالا عوضی و مریض و نفهم زیاد هم بیراه نیست درباره‌ی چنین آدمایی. حق داشت بگه. حالا این وسط آقای همکار قلنبه تا جا داشت خندوند ما رو:

دیشب آقای همکار هم‌اتاقی نصیحت‌ش کرده بود که مراقب رفتارش باشه و شوخی بیجا کنه با من، به سزای اعمال‌ش می‌رسه در اسرع وقت :دی

امروز انقــــــــــــــــــــــــــــدر مودب شده بود!
بعدازظهر برگشت گفت می‌تونم یه سوالی از حضورتون بپرسم؟
- بفرمایید!
- آدامس خدمت‌تون هست؟
((((((((((((((((((((((((((((:

یا انقـــــــــــــــــــــــدر امروز خالی بست که همه مون دل‌درد گرفته بودیم از خنده دیگه!
دقیقاً با استایل خالی‌بندها داشت ماجرای مبارزه‌ی تن به تن با ارذل و اوباش رو تعریف می‌کرد یعنی اول عین فیلم مقصد نهایی، ماجرای یه زورگیری رو گفت رنگی! ما فکر کردیم داره ۱۰۰٪ راست میگه. آقای همکار مودب که عواطف‌ش کاملاً جریحه‌دار شده بود و داشت حرص می‌خورد. من هم اخم کرده بودم گوش می‌دادم فقط. وسطاش هی صدا م می‌کرد که حتماً نگاه کنم و گوش بدم، حواس‌م نره جای دیگه. بعد بحث رو کشوند به قیمت گاز اشک‌آور و اسپری فلفل و دستگاه شوک و این چیزا! آخر سر رسید به داستان‌های قهرمانانه‌ش در مبارزه با اشرار و اینکه چقدر از یه دختر ۱۸ سال‌ه که بر اثر مصرف قرص اکس قاطی کرده بوده، کتک خورده و مجبور شده با دستبند دختره رو ببنده به تیر چراغ برق تا ماشین بیاد ببرندش!

حالا اون جوگیر شده بود و با آب و تاب خالی می‌بست، من هم می‌خندیدم.
می‌گفت الان می‌خندی شما، اونجا بودی می‌دیدی قضیه چقدر جدی بود.
آقای همکار هم‌اتاقی می‌گفت لابد بعدش دختره تیر چراغ برق رو کند، کوبید به صورت تو.
آقای همکار قلنبه جواب داد نه. من یه چادر گرفتم انداختم روی دختره، بعد اینطوری گره‌ش زدم، پرت‌ش کردم توی ماشین، بعد...

آقای همکار مودب: به دختر مردم چی کار داشتی؟ به نامحرم دست زدی؟!! :دی
آقای همکار قلنبه: چی کار کنم خب؟ مجبور بودم دیگه. بعد رفتم توی ماشین دیدم جا نیست، این نشسته روی پای من!
آقای همکار هم‌اتاقی و آقای همکار مودب هی الکی نچ نچ وای وای می‌گفتن ((:
- بعد دختره زد داغون‌م کرد. تکواندوکار بود، دان ۲! همچین زده بود توی صورت‌م که این استخون اینجا زده بود بیرون، سفیدی‌ش معلوم بود!
آقای همکار مودب یه جور خیلی مصنوعی و خنده‌داری چشماش رو گرد کرده بود. از قیافه‌ای که اون عمداً به خودش گرفته بود، بیشتر خنده‌م می‌گرفت تا حرفای آقای همکار قلنبه.
آقای همکار هم‌اتاقی: تو با این هیکل از اون دختره کتک خوردی واقعاً؟
آقای همکار قلنبه: لامصب می‌زد خب! چی کار می‌تونستم بکنم؟
آقای همکار مودب: بابا دم‌ش گرم ((:

خلاصه که سقف ریخت امروز بس که این بشر خالی بست و چاخان کرد! ((:

 

سه شنبه بیستم فروردین 1387

*آقای همکار هم‌اتاقی خیلی دلواپس‌ه این روزا یعنی همه‌مون یه طورایی خیلی به هم ریخته‌ایم. یه جورایی تکلیف هیچ کدوم‌مون مشخص نیست. وضعیت افتضاحی‌ه. حس خیلی خیلی بدی دارم.

صبح آقای همکار مودب اومده - به اصرار و التماس مدیرمون؛ اصلاً نمی‌خواست بیاد دیگه - با قیافه‌ی عصبی، اخم، بی‌حوصله و مقادیری نامرتب. از این طرف آقای همکار هم‌اتاقی هی جلوی چشم من می‌رفت، میومد، رژه رفت سیصد دور!
آقای همکار بی‌خیال هم یه بند فک می‌زد! خیلی وراج‌ه! آقای همکار قلنبه هم مسخره‌بازی درمی‌آورد که من اصلاً از آدمای جلف و مسخره خوش‌م نمیاد!

به آقای همکار مودب گفتم چرا انقدر اخم کردی؟
گفت هیچی؛ دوید فرار کرد. چند دقیقه بعد انگار که پشیمون شده باشه، اومد دید من از سردرد دارم سعی می‌کنم به زووووووووووووور چشمام رو ببندم که خواب‌م ببره! :دی بی‌مقدمه نصیحت‌ش کردم: انقدر استرس به خودت نده. قیافه‌ی خودت رو دیدی توی آینه؟
رفتم پایین پیش خانوم همکار مثلاً دل‌م باز بشه. یه روضه‌ای هم اونجا خوندیم بدتر حال‌م گرفته شد.

بعدش هم مجبور شدم یه کم حال آقای همکار قلنبه رو بگیرم محض محکم‌کاری چون حوصله ندارم بعداً بخوام حرص بخورم از دست‌ش؛ اگه بعدی در کار باشه البته.

بعد آقای همکار هم‌اتاقی نشست به سفارش کردن: حواس‌ت به این آقای همکار قلنبه باشه رو ندی بهش. بی‌جنبه‌س یه کم. این آقای همکار بی‌خیال هم بهش می‌خوره خبرکش و فضول باشه‌ها. به حرفای آقای امور اداری هم اعتماد نکن، جنس‌ش خراب‌ه خیلی. بیا با این پرینتر قدیمی‌ه یه کم کار کن. اون موقع‌ها می‌گفتی وقتی سنسور ش ورق رو از دست‌ت می‌کشه می‌ترسی. کار نکردی دیگه باهاش. بیا ببینی بلدی الان؟ زیر مبلغی که توافق کردی قرارداد امضا نکنیا! خودت هم هلاک نکن چیزی به کسی یاد بدی. خسته نکن خودت رو برای بقیه. سعی کن یه کم هم انعطاف‌پذیرتر باشی. خودت راحت‌تری اونطوری.

اصلاً دل‌م نمیخواد به چیزی فکر کنم. خدایا! لطفاً یا به چیزی دست نزن یا زود باش تموم‌ش کن. متنفرم از اینکه منتظر اتفاقای بد بشینم.

 

دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
*باز هم مریمی فاجعه آفرید :دی بابا به من چه خب! ((: آقای همکار هم‌اتاقی شدیداً تصمیم کبری گرفته بره پی کار آزاد و قرار شده آقای همکار قلنبه بیاد جا ش! این شاهکار خلقت هم خیلی بچه‌س؛ همه‌ش ۲۲ سال‌ش‌ه و همه‌ی دنیا به نظرش کرکر خنده‌س. این خوب‌ه‌ها اما یه کم زیادی هر و کری‌ه. از اینایی که نرسیده میره سر یخچال! باید رو ش کم می‌شد خب!

آخه دیروز که آقای هم‌اتاقی نبود، این اومد نشست خیر سرش کار یاد بگیره. من که جلوی مدیرمون گفتم همه چیز یادش میدم و عملاً «چشم الکی» گفتم فقط. به من چه بابا! ملامت نکن من رو. ایشالا شما هم کارمند بشی می‌فهمی جریان چشم الکی گفتن چی‌ه!

چی می‌گفتم؟ آهان! اول اومد کلی عشق کرد از اون دختره گفت که نه بهش آره میگه نه نه! من بیچاره هم که ترکیدم بس که به درد دل ملت گوش دادم. عادت کرده‌م دیگه. بعد گفتم بیا بشین ببین من چی کار می‌کنم یاد بگیر. پرروبازی درآورد، من هم خیلی جدی بهش گفتم من با کسی شوخی ندارما!
ساکت شد.

دقایقی بعد دیدم داره میز آقای همکار هم‌اتاقی رو می‌گرده. گفتم به هم نریز اونجا رو.
گفت دنبال شماره تلفن فلانی می‌گردم. تذکر دادم جای شماره تلفن توی دفتر تلفن‌ه!

بعد گفت آهنگ جدید داری؟
که حتی برنگشتم نگاه‌ش کنم.

بعد گفتم فیلم سنتوری رو دیدی؟
با سر اشاره کردم نه. باز هم برنگشتم نگاه‌ش کنم.

بعد دیدم صدای محسن چاوشی میاد! چشم‌غره رفتم، کم‌ش کرد.
چند دقیقه تحمل کردم، بعد گفتم میشه با هدفن گوش بدی لطفاً؟
قطع‌ش کرد.

مردک فکر کرده اونجا خونه‌ی خاله‌س که از راه نرسیده هر غلطی دل‌ش میخواد بکنه.
امروز هم داشتم به مدیرمون - حالا آروم - می‌گفتم که این به درد این کار نمی‌خوره و خیلی بچه‌س و من فکر می‌کنم بهتره خودش رو معطل این نکنه و دنبال شخص مناسبی باشه. نگو این داره گوش میده. من هم شدیداً معتقدم که آدمی که گوش وایمیسه، هر چی بشنوه حق‌ش‌ه! لذا اصلاً پشیمون نیستم!

حالا طرف بهش برخورده بود ول‌کن نبود. هی آقای همکار هم‌اتاقی گفت بیا بشین کار یاد بگیر. هی اون گفت کاری نداره که! بلدم!
گفتم انقدرا هم کشکی نیستا! شوخی نگیر قضیه رو.
گفت من خیلی هم جدی‌م! و رفت...

بعد آمار رسید به آقای همکار هم‌اتاقی گفته چرا مریمی دوست نداره من بیام اینجا؟ برم سر کاری قبلی‌م اصلاً؟
آقای هم‌اتاقی هم ندا رو بهش داده بود که باید مراقب رفتارش باشه و همینطوری باری به هر جهت رفتار نکنه با ملت! آخه ایشون عادت داره همه رو تو خطاب می‌کنه، به خودش اجازه میده با همه شوخی کنه و هی وراجی کنه و بخنده. خواستم حساب کار دست‌ش بیاد که مجبور نشم یه لکچر بدم براش با مطلع   ِ  «اینجا مهد کودک نیست آقای فلانی!»... :دی :دی ((: عمداً هم به مدیرمون گفتم که گوشی دست‌ش باشه پس‌فردا نگه تو راه نمیای با همکارت!

بعد چون خیلی قضیه برام مهم بود، عصر با مامان رفتیم خرید! همه‌ی حقوق‌م رو لباس خریدم! آی چسبید! آی چسبید! مزه‌ی کار کردن و حرص خردن به خرج کردن‌ش‌ه یعنی حاضری ماه بعد هم همینقدر حرص بخوری اما آخرش هر چی دل‌ت میخواد و لازم هم نداری شاید، بخری دل‌ت خنک شه. حالا خیلی هم نیستا اما خوشمزه بود (:

یکشنبه هجدهم فروردین 1387


*شما بگین؛ مجبوری بری بشینی پیش کسی غذا بخوری که وقتی اون هست، عملاً غذا توی گلو ت می‌مونه و پایین نمیره؟ این سوال از دیروز ذهن مرا سخت به خود مشغول کرده است!

*آرایشی - بهداشتی: از عطاری سر کوچه‌تون یه برگ از گیاه آلوء ورا بخرید - حدود ۹۰۰ تومن میشه فکر کنم - بعد یه تیکه‌ی کوچک ازش ببرید و بقیه‌ش رو بپیچید لای روزنامه و بذارید توی نایلون. در ش رو گره بزنید و نایلون رو بذارید توی یخچال. یه ماه حدوداً تازه می‌مونه برگ‌ه.

حالا اون تیکه‌هه رو بشورید قشنگ، خارهاش رو جدا کنید، بعد یه برش عرضی بزنید برگ رو. حالا خیلی باکلاس اون مایع یا صمغ وسط برگ رو که مث ژله می‌مونه بمالید روی پوست‌تون و صبر کنید تا خشک بشه. اگه بعدش احیاناً حس کنید پوست‌تون می‌خاره با آب بشوریدش. باید صورت‌تون کاملاً تمیز باشه البته. روزی ۱۲۰۰ بار که این کار رو انجام بدید بعد از یه هفته میشید حوری و پری! چون سرخی زیر پوست و جوش‌های زیرپوستی و روی پوست همه محو میشن! انقدر هم این کرم‌ها و سفید کننده‌ها رو به اون صورت‌ت نزن. رنگ خودت خوب‌ه. بیخودی حساس شدی!
این ۳ جمله‌ی آخر رو مامان امروز گفت بهم :دی گفتم من هم به شما بگم، دل‌م خنک شه :دی

 

شنبه هفدهم فروردین 1387

*از اون خودکارا که اسم صاحبش رو نوشته رو ش؛ عاملی برای رعایت نظم صاحب خودکار - هر جا ولو ش کنه تابلو میشه - و جلوگیری از سرقت اموال شخصی - هر کی بر ش داره نمیتونه بگه فکر کردم مال خودمه! - همین (:

*چی دارن این پنجرهها؟

*خانوم همکار رو بردم درمانگاه.. براش دارو تجویز کردم و توی راه برگشت به سلیقهی خودم رانی هلو به خوردش دادم و قبلش هم کلی از توی بالکن اتاقمون چمن کاشتن آقای نگهبان رو تماشا کردم و دل م ضعف رفت برای باغچه بیل زدن و بذر پاشیدن. من دلم حیاط و باغچه میخواد خب. دوستان اگه کسی باغچه داره توی خونهش بگه. به خرج خودم چمن و گل و درخت میکارم. فقط کسی اظهار نظر زیادی نکنه. میخوام خودم تنهایی گندش بزنم. قبول؟

*این روزا خیلی هی همهش توی فکرم؛ خودم هم نمیدونم به چی دارم فکر میکنم دقیقاً یعنی هی میپره افکارم. یه سوای میاد توی ذهنم، بعد هی دنبال جوابهای احتمالی میگردم. بعد میرم توی مایههای فلسفه و عرفان! بعد یاد قدیما میفتم میبینم دوست دارم برگردم؟ نچ! بعدش یاد دوستام میفتم و قصههاشون، بعد هی تجزیه تحلیل میکنم، هی قصه میبافم، هی قانون مینویسم توی ذهنم، بعد میگم همه کشک! بیخیالش.. بعد چشمم میفته به مثلاً فلان آدم توی خیابون، ذهنم میره دنبال مدل لباس، بعد میرسه به قیافهی آدم خیالی توی لباس، بعد میرم سراغ چهرهها و روانشناسیشون. بعدش نگاهم میفته مثلاً به دستهام، بعد فکر میکنم دوستشون دارم یا فقط آشنا ن برام. بعد میشینم سعی میکنم فرم دستهای آدمهایی که مهمن برام و بیشتر برخورد داشتهم باهاشون یادم بیاد. بعد میرم سراغ صداها، اندامها، نگاهها، چشمها، حسها. بعد شعر یادم میاد؛ ترانههای غمگین، شاد.. بعد اسم گیاهها یادم میاد.. نصفه و نیمه.. مث آدمی که داره به هوش میاد و دقیقاً نمیفهمه چی به چیه.. بعد فکر میکنم آسمون چند تا ستاره داره یا توی یه کلیه چند تا نفرون بود؟ میگفتن ۱۰۰۰ تا... بعد یاد دلتنگیهای مسخرهی دوران نوجوونیم میفتم. بعد میگم لابد وقتی پیر شم میشینم فکر میکنم وقتی ۳۰-۲۰ سالم بود چقدر خر بودم که خودم رو ناراحت فلان چیز میکردم و هی بهش فکر میکردم و خودم هم هیچ وقت خدا حالیم نمیشد چه دردمه بالاخره. بعد یاد جزوههای ۴۰ سانت قطری میفتم که تند تند میرفتم امتحان میدادم و عین خیالم هم نبود. بعد میگم کاش انقدر کله خراب بودم که مثلاً یه حرکت خیلی احمقانه ازم سر میزد که پیر شدم تعریف کنم بخندم بهش. بعد یادم میفته انقدر همیشه محتاط بودهم که وقتی با سه چرخهم از ۸-۷ تا پله افتادم خودم مات و متحیر مونده بودم چی شد که اینطوری شد و حتی یه بار هم دست و پام نشکست موقع بازی. بعد گریهم میگیره. انگار خستهم از خودم. شاید اینکه رک حرفم میزنم، هر چی دلم میخواد اینجا مینویسم و راحت احساسم رو به دوست و دشمن نشون میدم واسه اینه که حس کنم دارم زندگی میکنم. گاهی از کسی که بدم میاد ازش، حالش رو میپرسم، گاهی هم عمداً برای کسی که دوستش هم دارم قیافه میگیرم. اگه دوست دارم فلان مانتوی نه چندان آزاد رو بپوشم، میپوشم خب. اگه حوصله ندارم روسری م رو بیارم جلو، نمیارم خب. اگه دلم میخواد با مانتو نماز بخونم، میخونم، به نگاههای بقیه هم اهمیتی نمیدم. اگه دلم میخواد توی دستشویی شرکت اول کلی برقصم، بعد وضو بگیرم، همین رو انجام میدم :دی بخوای حساب کنی باز هم محتاطم، باز هم نمیتونم اون حرمت احمقانههه رو که ارزش خاطره شدن داشته باشه انجام بدم. جون به جونم کنی زندگی کردن درست حسابی بلد نیستم انگار.

این وسط خواهری میاد میگه چهتشده؟ و من عین سگ میپرم بهش و از خودم خجالت هم نمیکشم! یا آقای همکار خوشاخلاق میگه چی شده چند وقته خیای توی فکری. تقصیر مسجهایی که برات میاد! و من میگم نه! و یه جور خیلی بیاحساسی این رو میگم که باعث میشه دچار این توهم بشه که شاید از چشمام بتونه بفهمه به خاطر چیه و شک ندارم ۱۰۰ سال دیگه هم کسی از چشمام نمیفهمه هیچی. چرا فکر میکنم خودم میفهمم پس؟ الکی میگم؟ واقعاً نمیدونم.

دلم گرفته
دل م عجیب گرفتهست
و هیچ...

یادم نمیاد..

... دو برگ این گل شببوست...

اکهی! یادم نمیاد.. هشت کتابم رو کجا گذاشتم؟ برم شاید توی شعرها پیدا کنم خودم رو...

 

جمعه شانزدهم فروردین 1387

*نشستم مثلاً درس بخونم. عملاً بیشتر شبیه جون کندن بود! بابا من ۲ ساله به صورت رسمی، ۷ ماهه به صورت غیر رسمی دستم به کتاب درسی نخورده! من بودم این هوا جزوه رو میرفتم امتحان میدادم؟ وسط کتابای جدید، Animal Farm پیدا کردم. آدم بشو نیستم من! این درسه آیا؟ آخر سر به خودم اومدم دیدم دارم طعمهای مختلف کافیمیکس رو امتحان میکنم و برای مریم و ورون اساماس مینویسم تند تند.

افتخار جدیدی که نصیبم شد چت با زهرا بود بعد از سالها خوندن بلاگش. هیچ وقت سعی نکردم با قرار قبلی ببینمش. حتی Add هم نداشتمش. دلم میخواست اتفاقی پیش بیاد. امروز توی بلاگش دیدم آنلاینه و پریدم یقهش رو گرفتم :دی و بهش گفتم باز شدن صفحه ی صورتی بلاگش وقتایی که حالم گرفتهش خیلی حس خوبی داره. حس دیدن اون دختر خندون با کلاه بزرگ و پیرهن گشادش (:
هی تعارف میکرد که نه و فلان.
گفتم زهرا تعارف نکن چون این چیزیه که همیشه دوست داشتم بهت بگم. میخوام بدونی (:
- (:

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387

*صبح حاضر بودم ۷ نفر رو سر ببرم اما بلند نشم از جا م. بخوابم تا ساعت ۱۰ اما زهی خیال محال! دیگه دیدم راه نداره، بلند شدم البته میشد نرما چون کلاً امروز شرکت خیلی بیصاحاب بود، نه مدیر عامل میومد، نه مدیر ما! :دی مث وقتیه که معلما نمیان. دیدین بچهها چه ذوقی میکنن؟ همونطوری! آدم کارش رو انجام میدهها. نمیدونم این کِیف کردنه چیه دیگه؟!

نزدیکای ظهر آقای همکار ورزشکار اومد بالا کار داشت. این چنان سر ش رو میگیره بالا و گردنش رو سفت نگه میداره و افهی هیکل میاد انگار که اونجا باشگاهه، ما هم کمربند سفیدیم لابد! یادمون باشه این دفعه هوگو هامون رو هم ببریم با خودمون.

*رسیدم خونه بیهوش شدم. از اون خوابای خوشمزه بود خیلی. بعدش تشریفم رو بردم انقلاب یعنی به خودم اومدم دیدم در حال قدم زدن رسیدهم انقلاب!!! همهی کتابایی که میخواستم رو گرفتم جز public policy making که دقیقاً فکر کنم - ! - از همهی فروشندهها سوال کردم و همه گفتن ندارنش! یعنی دیگه انقدر گفتهم public policy making که حالم از یادآوریش بد میشه. ۳۰ صفحهش رو هم لازم دارما اما اندازهی ۳۰ کیلومتر راه رفتم به خاطرش. عین سعی صفا و مروه هی رفتم، هی اومدم یعنی به ترتیب همه رو پرسیدم رفتم بالا. موقع برگشتن مغازههای توی خیابونای فروردین و اردیبهشت رو هم سوال کردم. رسیدم اون آخر، یادم اومد فروشگاه آکادمی رو نپرسیدم. همونه که روی شیشههاش نوشته فقط کتاب دوبله نشده داریم. انقدر سوال نکنین! که خدا رو شکر اونا هم نداشتن. الان اومدهم کتابا رو چیدهم جلو م، میبینم اصلاً درس خوندن یادم رفته رسماً. کی لیسانس داد به من؟ از فهرست کتاب زبانه شروع کردم، باز آشناتره! اونورش هم فارسیش رو نوشته. فقط یه چیزی؟
روخونی کافیه یا باید... کسی توقع نداره من چیزی حفظ کنم که؟ رسماً پشتم طوفان خورده، مغز م رفته تعطیلات! به جون خودم ۱۴م آدرس شرکت رو هم از روی کاغذ نگاه کردم :دی

 

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

*نمی دونم معجزهی الهی شده، چه اتفاقی افتاده که در سال جدید همه سر و دست میشکنن برای حرف زدن با من! شاید تاثیر رنگهاست. جدی میگم! مثلاً موقعیتی رو فرض کنین که وارد جایی میشین و میخواین مثلاً یقهی یکی رو بگیرین ازش یه چیزی بپرسین. میرین سراغ دخترا یا پسرا؟

به نظر من بستگی داره؛ مثلاً فکر کنم هر آدم عاقلی یه پسر / مرد گشادهرو رو ترجیح میده به یه دختر / زن بدعنق! و ترجیحاً آدم میره سراغ کسی که کمی به اطراف نگاه میکنه - و میتونه شما رو ببینه که گیج میزنین - نه کسی که سرش توی لاک خودشه. اگه هیچ کدوم اینا نباشه یعنی خیلی تابلو نباشن اینا، شاید آدم بره سراغ کسی که چهره و ظاهر دوستانهتری داره؛ مثلاً خود من، چشمای سیاه رو ترجیح میدم به چشمای سبز یا آبی و در کل روشن! جدی میگم! یا آدمایی رو که پوست روشنتری دارن ناخودآگاه ترجیح میدن به بقیه. باز اگه اینا نبود هیچ کدوم، میشه رنگ لباس. خوشم نمیاد از اینایی که یه دست سیاه میپوشن و مثلاً جین آبی رو خیلی دوست دارم یا رنگهای سفید، آبی، سورمهای و زرد رو. پس بیاختیار ممکنه برم طرف کسی که لباسش یکی از این رنگاست.. یا کسی که رنگ کفشهاش روشنه و یه جورایی فرق داره با بقیه یا کسی که نرمتر راه میره و خیلی هم چاق نیست. این برای منه اما شما هم بشینین فکر کنین، به نتایج جالبی میرسین. حتی توی فنون سخنرانی! هم میگن تی جمع دنبال چند تا Friendly Face بگردین و نگاهتون رو بین اونا قسمت کنین تا هم جمع فکر کنن شما دارین میبینیدشون، هم خودتون با دیدن چهره و لبخند اونا حس آرامش بیشتری خواهید داشت. برای همین هم هست که بودن کسی از دوستان یا فامیل توی مثلاً مراسم دفاع پایان نامه خیلی خوبه!

حالا من کاملاً سفید و آبی بودم و با اینکه خیلی گرمم بود اما فکر کنم بقیه از دیدنم خنک میشدن. احتمالاً تا چند روز دیگه وقتی من میرم داخل، میگن کولر گازی اومد! چی میگفتم؟ آهان! امروز خانوم همکار اومد بالا سلام احوالپرسی کنه که در نوع خودش، حرکت کمنظیری بود! معمولاً همه از طبقهی اول رد میشن اما وقتی میرن طبقات بالا که کاری دارن. آقای همکار خوشاخلاق نق زد که چرا شمارهی من رو نداشته عید رو بهم تبریک بگه. آقای همکار قلنبه در حالی که داشت از شدت وجد و سرور، طبق معمول میترکید، جملهی مشابهی رو گفت به انضمام اینکه تلفن هم زده شرکت که تبریک بگه و من تشریف نداشتم! خانوم همکار راه دور! تلفن زد مختص تبریک گفتن! بعد آقای همکار معتاد، هم مفصل باهام احوالپرسی کرد هم خداحافظ گفت که عمراً نمیگفت. نکتهی وجدآور بعدی، لبخند و سلام علیک عموی آقای مدیر بود که در طول ۶ ماه گذشته حساب کنی، ۶ تا کلمه حرف نزده بود باهام! در قسمت بعد آقای همکار جدید رو داشتیم که نشسته بود ور دل آقای همکار شمالی و هر چی از دهن من بیچاره دراومد، با شور و شوق جواب داد و آخر سر دیدم گناه داره، حرف زدم باهاش درخصوص اینکه چرا روز، انقدر کش میاد!و من پشتم طوفان خورده، حال ندارم کار کنم. میخوام برم خونه. بیچاره مونده بود همینطوری با دهن باز! که چه مدل حرف زدنیه این

واقعاً سر جا م بند نمیشدم. کفشم که کشت من رو! هر رقم حساب کنی، میزد پا م رو! من نمیدونم وقتی داشتم میخریدمش پا م همراهم نبود یعنی؟ اندازهسها اما راحت نیست. چارهای هم نداشتم - از رو هم نمیرم. فردا میپوشمش باز - یه غلطی کرده بودم و باید پاش وایمیسادم. به شدت هم کفر م گرفته بود که چرا همه با بلیز آستین کوتاه میچرخن واسه خودشون و من باید مانتو و روسری هم بپوشم! باز مانتو به درک. روسری و مقنعه خیلی گرمه. یه کم رفتم توی دستشویی آببازی کردم اما افاقه نکرد زیاد.

حالا برگشتهم اتاقمون، آقای همکار مودب اومد این شکلی اشک شوق نبودا! خواب بود رسماً. بعد هی سعی میکرد سرش رو به یه بحثی گرم کنه خوابش نبره! مث این فیلما که هی میزنن توی گوش طرف میگن نخواب! یخ میزنی! همون طوری!!!

بعد آقای همکار هماتاقی گفت نهایتاً تا آخر هفتهی دیگه میاد شرکت و قراره بره جای دیگهای واسه دل خودش کار کنه. آقای همکار مودب گفت اگه جور شده و خوبه پس.. منتظر چی هستی؟
من: مث «نبینم که باز نشستی» گفتی!
- هان؟

- وطنی گوش نمیدی؟
- وطنی کیه؟

- آهنگای وطنی گوش نمیدی؟
- آهااااان! اندی رو میگی؟

دیگه رو م نشد از عشق و علاقهی وافر م به آهنگای اندی بگم. گفتم شک میکنه به عقلم

بعد حرف سبزه گره زدن شد و من اعتراف کردم همینطور که عین بچهی آدم نشسته بودم سر جا م، دستام رو برده بودم پشتم و پیچ تلگرافیها رو به هم گره میزدم.
آقای همکار هماتاقی که فقط میخندید.
آقای همکار مودب: چی رو گره میزدی؟
- پیچ تلگرافی!

- چی هست؟
- یه گیاه رونده که...

- رز؟
- بابااااا! گیاه رونده!

- از اینا که برگاش این شکلیه؟ (توی هوا عکس برگ کشید)
- همهی برگای عالم این شکلین :دی (کاملاً غیذ علمی گفتم البته)

- خوابم من!
- مشخصه. الان یه بالش بهتون بدن تا پادشاه هفتم رو خواب میبینید.

همون موقع یکی اومد عجلهای یه چیزی میخواست از آقای همکار هماتاقی.
آقای همکار هماتاقی: آقا مگه خم رنگرزیه؟ صبر کن.
آقای همکار مودب ییهو خواب از سرش پرید: اِ! فکر کردی رنگرزی انقدر الکیه؟
من: حواسش نبود صاحبش اینجاست ((:

در صحنه ی بعدی مراسم معارفهی مدیر عامل جدید رو داشتیم که میگن - اصولاً آمار هر کس زودتر از خودش میرسه دیگه! - به شدت آدم گیر و مقرراتیایه که به صورت کلی با تریپ کارمندان وظیفهشناس دفتر ما در تضاد ه و احتمالاً یا اون بقیه رو ادب میکنه یا بقیه اون رو خفه میکنن یا همه بیخیال میشن؛ هر کی هر طور راحته.

حالا همه جمع شدهن پایین، وایسادهن دم در اتاقه، تعاااااارف! بعد توی اون هاگیر واگیر آقای همکار هماتاقی وایساده بود شاخ و برگای گلدون کنار در رو گره میزد!
گفتم اون مال دیروز بود. الان یه چیز دیگهس.
بعد آقای همکار مودب میگفت اول شما بفرمایید. هی تعارف میکرد. آقای همکار هماتاقی گفت بابا چرا انقدر تعارف میکنی؟ برین شماها، من کار دارم. میخوام در رو ببندم :دی

حالا رفتهایم نشستهایم، همه هم اومدهن. هی به هم تعارف میکنن اول شما بفرمایید. بعد باز همون حکایت تبریک عید تکرار شد؛ همون حرفای مزخرف و تعارف و قدم نورسیدهت مبارک و آرزوی موفقیت. بعد این وسط یکی باز احترام به جمعش قلنبه شد اصرار کرد هر کی یکی دو جمله برای جمع صحبت کنه. من هم بین خانوم همکار و آقای همکار هماتاقی نشسته بودم، هی این دو تا مسخرهبازی درمیآوردن، مجبور میشدم تذکر بدم که تو رو خدا چیزی نگین. من یهو خندهم بگیره کاریش نمیتونم بکنما!

آخر ش هم کلاس گذاشتن زیردستی پخش کردن که شیرینی بدن. بعد تا مدیر عامل رفت بیرون، همه گفتن بابا ظرف میخوایم چی کار؟ ریختن سر شیرینی یکی برداشتن دویدن رفتن بالا. من فکر کردم قراره توی جمع درشت بشم یه کم! اینا از من بدترن! خدایا شکرت! چقدر امتحان میکنی من رو؟

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

* از اول عید من و مامان و سبزهمون - فکر کردی میخوام بگم امرسان؟ نچ! - برنامهای داشتیم دیدنی. تا چشم مامان رو دور میدیدم، میپریدم سر سبزههه د  ِ  گره بزن. بعد جیم میشدم میرفتم. بعد مامان یقهم رو میگرفت که زشته بابا! ببین چی کار کردیش؟ تابلو! سر موقع باید گره بزنی وگرنه یا بدتر گره میخوره یا موقعش بیموقع میشهها :دی ما گفتیم.

بعد من میگفتم نخیر! همه بریزن به گره زدن، چیزی به من نمیرسه. من از الان دارم زنبیل میذارم که بعداً بتونم بگم من زودتر گفته بودم؛ پس باید کار م زودتر راه بیفته.

دوباره عین گربه کمین میکردم تا مامان غافل میشد ازم، مینشستم به گره زدن. باز همون آش بود و همون کاسه. کلی انرژی گذاشتم سر این قضیه خلاصه.

امروز هم اول از همه دم در بودم بریم ۱۳ به در!
مامان رسماً اعلام کرد عمراً رو ش نمیشه اون سبزهی مسخره رو با ۴۰۰ تا گره رو ش بگیره دستش و گفت خودت کردی، خودت هم باید بیاریش! من هم در کمال افتخار - رو نیست که! - سبزه به دست راه افتادم. توی راه هر چی این سبزههای مردم رو میدید همه سالم و تمیز! هی دلم خنک میشد که صف خلوته. زیاد کسی زنبیل نذاشته.

به پارک نرسیده هم خودکشیم شروع شد. سبزه نه! چیپس و رانی هلو و آجیل؛ بعدش هم آیس پک و لواشک انار و شیرینی و شام و اینا. این وسط لودگیم هم منفجر شده بود. زرت عکس میگرفتم از ملت. بعد هی خواهری میگفت دماغم بد افتاده؛ شالم کج شده. از اول بگیر.

آخرش هم هر چی علف و چمن و درخت بود به هم گره زدم تشریفم رو آوردم همچین با دل خجسته و خیال راحت. حتی وقتی نشسته بودیم هم دستم رو برده بودم پشت، ساقههای پیچ تلگرافی پشت سرم رو به هم گره میزدم محض محکمکاری! یعنی سرعتم از ماشین سبزهگرهزنی - مسجش نیومده برات؟ - هم بالاتر بود :دی

 

دوشنبه دوازدهم فروردین 1387

*دیدم حیفه آدم از تعطیلات استفاده نکنه؛ سینهخیز به هر فلاکتی بود آوار شدم خونهی مادربزرگه. اول همه گفتن به سلامت! بعد تا اومدم کفشام رو بپوشم دیدم ۲ جفت پای دیگه هم هست! گفتم خدایا من تا جایی که یادمه ۲ تا پا داشتم نه ۶ تا. اونی هم که درخواست داده بودم یه جفت دست اضافه بود برای کنترل شال و روسری و مرتب کردن مو و عینک و نگه داشتن کیف و این چیزا. حالا من هر روز این همه حرف میزنم، عدل شما باید اونی رو بچسبی که از همه چرتتره؟ بعد دیدم اصلاً سایز و رنگ کفشا خیلی عجیب غریبه یعنی اصلاً جور نیست با سلیقهی من. یه کم سرم رو گرفتم بالاتر، دیدم خواهری و داداش کوچیکه جلوتر از من رفتهن بیرون، همینطوری با لبخـــــــــــند وایسادهن من هم برم! باز دستشون درد نکنه نپیچوندن زودتر برن خودشون.

دیگه با خالهها از رنگ شلوار و مدل مو و اشعار نغز جواد یساریوار و پرتقال بخور، باید تعارفت کنم گفتیم تااااا خاله؟ این آمپوله رو میزنی برام؟ الانه که بمیرم.

بدین ترتیب خاله کوچیکه نیم ساعت نشسته بود بالا سر من و من هر ادایی که بلد بودم و به ذهنم خطور میکرد درآوردم - جاتون خالی - و تشنج و غش و سکته و همه رو رفتم اما فایده نداشت که نداشت و نهایتاً مجبور شدم عین بچهی آدم آمپولم رو بزنم و بگم دست شما درد نکنه، خیر از جوونیت ببینی :دی البته تا بیاد بگه شل کن، شل کن، کلاس چندمی؟ تموم شده بود قضیه ((:

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

* یه شربت سین-ه  - چی کار کنم بابا! چشمم ترسیده! - گیاهی هست به اسم تیمیان! عین زهر مار میمونه - اگه میدونین چطوریه البته - اما اثرش محشر ه! تصور کنید حالتی رو که دارین از گلودرد رسماً - دور از جون - خفه میشین. بعد لطف میکنید بعد از هر غذا یک قاشق از این شربته رو به هر فلاکتی هست قورت میدید و دلتنگیتون برای آبا اجداد گرامیی هم رسماً از بین میره چون همه جلوی چشمتون به خط میشن! اما قاشق سوم رو بخورید - خود قاشق رو نه! شربت رو میگم - میتونین برین در حد شجریان چهچه بزنین. پس تا سرما خوریدن و گلودرد و اینا چی؟ شربت تیمیان!
برم پورسانتم رو بگیرم.

*من نمیدونم وقتی شانس تقسیم میکردن من کدوم گوری تشریفم رو برده بودم؟! احتمالاً توی صف چشم و ابرو بودم :دی دیشب حرفش بود؛ به خواهری میگفتم دوست دانشکدهم از زیر همهی تکالیف و پروژهها جیم میشد؛ یا اصلاً انجام نمیداد یا به استادا میگفت متاهلم و فلان، اونا هم انقدر کوتاه میومدن و لیلی به لالاش میذاشتن انگار که کوه کنده شوهر کرده! یا مثلاً انگار شوهره یه غول بی شاخ و دمه که خون این رو کرده توی شیشه، بعد اینا باید لطف کنن یه طوری باهاش راه بیان که بتونه هر رقم شده مدرکش رو بگیره! نتیجه اینکه دیر میومد، زود میرفت، تحقیقها رو انجام نمیداد یا اگه انجام میداد نصفه نیمه و با تاخیر. نمرهها باری به هر جهت! آخر من لیسانس گرفتم، اون هم گرفت! این همه حرص خوردن داشت؟ کشتم الکی خودم رو! خر م دیگه!
حالا من بودم؟ تا میگفتم متاهلم، استاده برمیگشت میگفت تو که نمیتونستی، غلططططط کردی شوهر کردی! یا درس یا شوهر!

خواهری میگفت دوستش از ترم ۲ به همهی استادا گفته متاهله که از مزایاش استفاده کنه! بچهها هم همه میدونن دروغ میگه و تا این دهنش رو باز میکنه به یه استاد جدید دروغه رو بگو، همه میخندن فقط! بعد خودش اعتراف کرده تا حالا یه خواستگار هم نداشته!

امشب هم رفتیم مانتو بخرم. من اصولاً حسهام شدید ه! یعنی بهار و تابستون، هلاک گرما م. پاییز و زمستون اندازهی هفت تا اسکیمو میپوشونم خودم رو! الان هم همهیمانتوها مشکی و کلفت! تنگ و کوتاه! به نظر من کوتاهیش اشکالی نداره اما از نظر گشت ارشاد اشکال داره خب :دی تنگ هم مسخرهس یعنی من همیشه میگم لباس باید اندازهی آدم باشه! نه اینکه مثلاً مجبور شی با پاشنهکش مانتو ت رو بپوشی.

خلاصه انقدر من به فروشندههه گفتم یکی بزرگترش رو بده که از سایز ۳۸ رسیدیم به ۴۶! سایزاشون الکیه البته وگرنه باید تو اصلاً بتونی با دونستن سایز یه نفر براش لباسی بخری که قشنگ اندازهش باشه! ما خود سوژه رو هم برمیداریم میبریم باز لباسا اندازه نیستن درست! خلاصه بعد از کلی گشتن و تلاش مضاعف! یک عدد مانتوی آبی روشن خوشگل اندازهی اینجانب شد و من توی اون هاگیر واگیر سیصد دفعه به آقاهه گفتم این با بقیه قاطی نشهها! اشتباه ندیا! اینجا باشه این، من برم بقیه رو هم ببینم.

بله! درسته! باز برداشت سایز اشتباه داد دستم! من هم همون موقع پوشیده بودمش خب! چرا باید میرفتم چک میکردم دوباره؟! من هم با اجازهتون تا میخورد ورد عنایت قرارش دادم ولی تشریفم رو آوردم خونه. فردا هم باز باید بکوبم برم تا اونجا عوض کنم این آیینهی دق رو.

پ.ن: این فروشندهها اکثراً برای قالب کردن جنسشون دری وری زیاد میگن. مثلاً به یکیشون گفتم شلوار لی میخوام. گفت این جنسش عالیه. خیلی هم گرم و خوبه.
- کاغذی میخوام که خنک باشه.
- خانوم دست بزن ببین چقدر خنک و لطیفه!

من با نگاه «خودتی»وار: پایینش تنگه.
- بله خانوم! قشنگ راسته وایمیسه تنگ!

- نمیخوام پایینش انقدر تنگ باشه، میچسبه آدم گرمش میشه.
- مد ه خانوم!

- مد رو چه کار دارم؟ میخوام راحت باشم خب.
- الان این قشنگ راسته وایمیسه خیلی آزاد!

- بالاخره کدومه آقا؟ تنگ یا آزاد؟
-...

یا سر همین مانتو
من: آقا این که اندازهی همون قبلیه. قدش فقط داره نیم سانت نیم سانت بلند میشه. یه بزرگترش رو میخوام.
- خانوم! اون که میشه عبای یزید!

-آقا! عبای یزید یا هر چی اسمش هست! میگم تنگه این! بزرگترش رو بدین خب!
- بفرمایید! چقدر سختپسندین شما!

- سختپسند چیه؟ بسته نمیشه دکمهش خب!

اون یکی فروشندههه:

من: این مدل تکسایز ه؟
- بله خانوم! ولی اندازهتون میشه.

- امکان نداره!
- خب شما بپوشین. از مانتوی خودتون یه کم اندامیتر ه - کی گفته مانتوی من اندامیه؟ - بعد هم من دعا میکنم اندازه بشه.

- فکر نکنم سایز لباس با دعا عوض بشهها!
- امن یجیب میخونم من!

یا رفته بودم مقنعه بخرم گفتم این خیلی کوتاهه! آقاهه میگه بلندترش که دیگه میشه نیمچادر!
کاملاً |: گفتم خب همون رو بدین ببینم چطوریه.
یکی آورده اندازهی اولی صد در صد کوتاه! به زور میرسید تا وسط گلو م! خب چیه این؟ آبرو حیثیت آدم میره. رسماً هیچی سرم نکنم حداقل توجه همه به سر و کلهم جلب میشه نه جای دیگه!

یا مثلاً میری کفش بخری:
- آقا اینا بعد یه مدت جا باز نمیکنن؟
- نه خانوم! فیکسه سایزش. خیالتون راحت باشه.

- نه! آخه این خوبه الان؛ فقط یه کم این جلوش ناراحته.
- خب شما هر کفشی رو ۴-۳ بار بپوشین جا باز میکنه ۲ سایز بزرگ میشه خانوم! :دی

- پس نمیخوام! پای آدم با ۴-۳ بار راه رفتن ۲ سایز بزرگ نمیشه که!
- نه خاااانوم! شما ببرید! خراب شد بیارید واسه خودم!

شنبه دهم فروردین 1387

*نشسته‌م به آرشیوخونی و انتقال آرشیو و درست کردن فایل ورد ش برای پرینت. بعد هر چی بیشتر می‌خونم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که اباطیلی که به رشته‌ی تحریر درآورده‌م، دوزار ارزش خوندن ندارن! باز هر چی میاد اینورتر بهتر میشه انگار! :پی

*عید مزخرفی‌ه عید امسال! هر سال نق می‌زدم حوصله‌م سر رفت و چرا فیلم سینمایی‌ها انقدر چرت‌ن و اینا. امسال که گوش شیطون کر از اول سال افقی تشریف دارم و نفس حرف زدن هم ندارم، تمام روز رو خواب‌م. بعد شب همینطور که از ساعت ۸ تا ۱۲ میشینم قرارگاه مسکونی و نشانی و پیامک از دیار باقی و مرد هزار چهره تماشا می‌کنم، میگم کاش جون بدوبدو کردن داشتم هنوز. هیچی هم نشده‌ها. عملاً سرما خورده‌م اما خب می‌تونم یه کاری براتون انجام بدن. یه لیست از اقوام و آشنایان مرحو‌م‌تون بدین بهم. ایشالا تشریف‌م رو بردم سلام می‌رسونم حتماً :دی زت زیاد!

*یکی از آن نیمه‏شب‏ها که در آغوش او به اوج آسمان‏ها رسیدم، فهمیدم چگونه یک انسان معمولی می‏تواند خدا ‏شود.

جمعه نهم فروردین 1387

*چند شب پیش عکس‌هایی رو که چاپ کرده بودم آوردم با آلبوم سفید ه. یه سری عکسی رو که بدم میومد ازشون و توی رودرواسی خودم گذاشته بودم‌شون بمونن توی آلبوم، پاره کردم ریختم دور و عکس‌های خوشگل‌م رو گذاشتم جاشون. دیگه آدم با خودش تعارف نداره که. برای بقیه‌ی عکس‌ها هم باید برم آلبوم بخرم.

توی مراسم چت اس‌ام‌اسی هر امشب‌م با مریم داشتم می‌گفتم هر کدوم از این عکس‌ها رو برمی‌دارم بالاشون تاریخ می‌زنم و می‌چینم توی آلبوم، یاد یه خاطره‌ی خاص میفتم. اتفاقای خاص زندگی‌م و آدمایی که هر کدوم رو - با دلیل خیلی موجه، با دلیلی معمولی یا اصلاً همینطوری الکی الکی - دور کردم از خودم...

جالب‌ه که پشیمون هم نیستم. همین دو روز پیش باز هم به یکی گفتم نه... و هر روز هم دارم با رفتارم به یکی دیگه میگم نه... نمی‌دونم چرا آدما اینطوری‌ن که کسی رو که دوست‌شون داره نمی‌تونن دوست داشته باشن و نمی‌تونن از کسی که دوست‌ش دارن بخوان دوست‌شون داشته باشه.

بقیه رو نمی‌دونم اما خود من نمی‌تونم کسی رو بخوام صرفاً به این دلیل که اون میخواد من رو داشته باشه برای خودش. حالت سخت‌ترش رو ترجیح میدم: اینکه خودم انتخاب کنم و پای عواقب‌ش هم وایسم. در حال اول حس می‌کنم باخته‌م اما در حالت دوم، چه ببرم چه ببازم راهی‌ه که خودم خواسته‌م برم و اگه دنبال رویاهات بری، چه بهشون برسی چه نرسی در هر حال باختی در کار نیست. اینطوری همیشه برنده‌ای...

 

پنجشنبه هشتم فروردین 1387

*ساعت ۱۰ بیدار شدم تازه! سینه‌خیز از اتاق رفتم بیرون و با صدایی که کماکان از ته چاه درمیاد تلفن زدم گفتم من حال‌م خوب نیست، نمیام. این هم به سفارش آقای همکار هم‌اتاقی و مامان و همه‌ی ایرانیان مقیم مرکز انجام دادم وگرنه من میگم وقتی کسی نیومده که خب نیومده! اگه بخواد دیر بیاد هم، میاد خب! نخواد هم اصولاً نمیاد! دیگه دیر میام و نمیام گفتن داره آخه؟ فایده‌ش چی‌ه؟ تازه اون دفعه هم که همینطوری نرفتم شرکت و با دوست‌م رفتم گردش، آقای همکار هم‌اتاقی از قول خودش گفته بود من تلفن زده‌م و گفتم حال‌م خیلی بد ه و از خونه نمی‌تونم برم بیرون، افتاده‌م توی خونه و دارم می‌میرم :پی

بعد عین بچه‌ی آدم سرم رو انداختم پایین رفتم دکتر - برای دومین بار در طول امسال! سالی که نکوست... - و اونجا یک نفر رو ادب کردم که البته اگه به خودم بود دو فقره قتل می‌شد یا حداقل ضرب و جرح! اما خب چون دارم ترک می‌کنم شد فقط یه درگیری لفظی! اون یکی رو هم کلاً عاقل اندر سفیه نگاه‌ش کردم و بی‌خیال شدم. زنکیه‌ی نفهم نوبت که نمی‌فهمه یعنی چی، بماند! حواس‌ش هم نبوده نوبت‌ش گذشته. بعد جای اینکه مث آدم توضیح بده، پرروبازی هم درمیاره. من هم خیلی خونسرد همونطور که تکیه دادم و با بغل‌دستی‌م گل می‌گفتم گل می‌شنفتم! بهش توصیه کردم حواس‌ش رو جمع کنه که مجبور نشه انقدر پرروگری دربیاره! اون هم گفت منتظر بودم تو بگی!
من هم گفتم خب حالا که گفتم انجام‌ش بده! (:

بعد اون اومد جلو خیلی دوستانه توی صورت‌م گفت نفهم! من هم روی صندلی‌م جابجا شدم و خیلی بلندتر که همه بشنون گفتم خودتی! (: بی‌تربیت! دوزار ادب داشته باش! واسه آینده‌ت‌ت‌ت‌خوب‌ه. بعد که رفت تو، همه گفتن چقدر نفهم و بی‌ادب بود. بعد که اومدن بیرون، شوهرش یواشکی ازم عذرخواهی کرد. اشاره کردم بی‌خیال.

مامان میگه بچه آخر تو کتک می‌خوری توی خیابون.
گفتم واقعاً فکر می‌کنی من وایمیسم کتک می‌خورم؟ تا بتونم می‌زنم طرف رو :دی
مونده بود حیرون که من واقعاً می‌تونم با این قیافه‌ی مثبت توی خیابون بزنم کسی رو؟
خب مگه من خر م وایسم کتک بخورم از کسی؟!
تازه قراره بعد از عید برم کلاس رزمی، بعد مامان هر شب بیاد کلانتری سند بذاره برام ((:

بعد تصور بفرمایید بنده با این حال زار رفتم توی خونه‌‌ی عمه جان عید دیدنی! بعد هم خرید! یعنی سینه‌خیز اومدم خونه، ولو شدم کف اتاق! و اگه مامان و خواهری نبودن، الان باید تشریف‌تون رو میاوردین ختم! البته یکی از چیزایی که خیلی حال‌م رو خوب کرد، یه قابلمه شویدپلو بود که خاصیت دارویی نداشت به اون صورت و فقط ثابت کرد من گشنه‌م بوده و حالی‌م نمی‌شده. مامان نشسته بود سر تکون می‌داپ برام، خواهری می‌گفت جای سبزه گره زدن سعی کن بفهمی کِی گشنه‌ت میشه که انقدر نیفتی اینور اونور!

به هر حال کماکان بنده در کما به سر می‌برم و دیگه نمی‌دونم بگم کجا م درد می‌کنه! سرم، فک‌م، گلو م، دست و پام، شکم‌م، کمر م، کجا م؟!

 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387

*خودم بدم میاد از آدمای شلخته و بی‌نظم و بدقولی که نمیشه روشون حساب کرد اما گاهی واقعاً دل‌م میخواد اینطوری باشم. شلخته‌بازی دربیارم و بگم بی‌خیال‌ش؛ سمبل کاری کنم و عین خیال‌م هم نباشه. قول بدم و بزنم زیرش، خیلی راحت هم به خودم بگم این به اون در! این جای فلان کاری که فلانی قول‌ش رو داد و انجام نداد برام.. اما نمیشه یعنی انقــــــــــــــدر توی مخ اینجانب فرو کرده‌ن آدم حسابی باشم که نمی‌تونم اینطوری رفتار کنم. امروز هم عین خر! پاشدم رفتم شرکت.

نه توی خیابون کسی بود به اون صورت نه حتی توی شرکت.
۵ فروردین که من بی‌سیاست رسماً اعلام کرده بودم نمیرم، دقیقاً هیچکس نرفته بود! مگه دست‌م به این آقای همکار هم‌اتاقی نرسه. پشت این بلندگوی سبزی‌فروشی‌ها اعلام کرد شما هر جا میخوای بری بروها! من هستم! نه تنها ۵م نیومد بلکه حتی ۷م هم تشریف‌ش رو نیاورد. از اون زرنگ‌تر آقای امور اداری بود که کلی لکچر داد در خصوص اینکه چقدر گناه داره که باید هر روز پاشه بیاد! چقدر هم که اومد! خانوم همکار هم از اول روضه‌ش رو خوند که میخواد بره مسافرت و اصولاً نمیاد! بقیه هم یا نبودن یا ۲ ساعت اومدن قدم زدن و رفتن!

یعنی حال‌م داشت از خودم و بقیه‌ی دوستان حاضر به هم می‌خورد. می‌خواستم پاشم بیام که مدیرمون اومد. اندازه‌ی نیم ساعت هم کار نبودا ولی هی نشست به زر زدن با ملت، ساعت ۳:۳۰ گفت پاشیم بریم دیگه! من هم از اول سال مریض شده‌م خفن! خوب نمیشم که! زود هم خسته میشم، رنگ‌م میشه گچ! بعد حس می‌کنم دست و پام داره کنده میشه! می‌زدم توی دهن‌ش حالی‌م نبود. اومد گفت فردا اگه برنامه‌ی خاصی نداری می‌تونی یه ۲ ساعت بیای؟ روی این آقای همکار هم‌اتاقی نمیشه حساب کرد.
گفتم اتفاقاً من می‌خواستم نیام. کار نداریم که. باشه هم بعداً میشه انجام داد. دیر نمیشه!

گفت شما هفته‌ی دیگه میخوای بری مسافرت! میای حالا فردا رو؟
گفتم چشم :دی ولی عمراً من فردا پام رو بذارم توی اون شرکت!
مسافرت هم نمیخوام برم. خیلی خوش‌سفرم، مریض هم هستم، با این جاده‌های شلوغ همون سر خیابون‌مون یه لیوان سیانور سر بکشم راحت‌ترم تا اینکه بخوام بشینم توی ماشین! ولی خب همه می‌دونن کارمندا دروغگو میشن و من علیرغم میل باطنی‌م و اینکه همیشه سعی می‌کنم دروغ نگم، خیلی راحت گفتم میخوام برم سفر چون اگه نمی‌گفتم، باید تمام عید رو در شرکت می‌گذروندم. مگه مغز خر خورده‌م همه برن گردش، من بشینم ور دل همکارام؟

بدین ترتیب دوره‌ی دوم تعطیلات اینجانب از امروز شروع شد :دی
این وسط مامان اومده نصیحت می‌کنه که تو قول دادی! فردا برو شرکت ولی زودتر بیا.
هیچی نگفتم بهش اما پس از جیم زدن کلاس‌های دانشگاه که البته به برکت وجود همکلاسی‌هاس دودره باز انجام می‌دادم، میخوام اصلاً یه کم شلخته باشم! اگه قراره همیشه از بی‌نظمی حاکم بر اونجا حرص بخورم، خب چرا استفاده نکنم ازش؟ فردا رو مریض‌م - هستم به خدا! این یکی رو راست میگم - جمعه هم که هیچی. بقیه‌ش هم تهران نیستم تا ۱۴ فروردین :دی تا مدیرمون باشه انقدر جلوی چشم ملت توی روز روشن دروغ نگه. بچه یاد می‌گیره خب :دی :دی