*نزدیک خونهمون یه قنادی میشناسم که همیشه زولبیا بامیه داره. همهی سال.. نمیدونم چقدر میخرن ازش. من شده مثلاً از این بامیه بلندا - که شبیه خیار قلمیه - بخرم اما زولبیا بامیه نه. دلم میخواد یه جورایی مخصوص ماه رمضون باشه.
گذشته از اینکه همیشه هستن کسانی که با جانمازآبکشیدنشون لج بقیه رو دربیارن و گذشته از اینکه هستن کسانی که در ملاء عام، روزهخوری کنن و خجالت هم نمیکشن، ماه رمضون یه جورایی امنه. گرمه. صمیمیه. خدا نزدیکه خیلی.
خدا همیشه هست.. همه جا هست.. اما این یک بار یادآوریش در سال لازمه برامون.
من اصلاً نمیگم همه باید روزه بگیرن؛ وقتی هم میگیرن باید باهاش چشم بقیه رو دربیارن اما مثلاً خیلیا هستن که هنوز باورشون نشده بزرگ شدهن و اگه ۲ دقیقه آب نخورن وسط خیابون، طوریشون نمیشه. احترام به نظر اکثریت رو یاد نگرفتهن هنوز.
از اون بدتر وقتیه که همینا رو به بچهشون هم یاد میدن. حالا اینکه آدم توی ماشین به بچهش آب بده کار بدی نیست. بچهس به هر حال. نمیشه عذابش داد اما بستنی خورن سر ظهر همونقدر لازمه؟ ما بچه بودیم مامانم ماه رمضون توی خیابون بهمون خوراکی نمیداد. میگفت مردم روزهن. بریم خونه، اونجا بخورید.. الان میبینم بچه های خیلی بزرگتر از ۸-۷ سال با یه وجب لباس، بستنی به دست توی خیابون راه میرن کنار پدر و مادرشون.
کر به حجاب و اسلام و هیچی ندارم. سوالم اینه که همین آدما اگه برن خارج از ایران، رفتارشون چطوریه؟ جرات دارن به هر دلیلی، خلاف مقررات اون کشور رفتار کنن؟ میتونن هر چی میخوان، هر جا بپوشن و هر وقت هر طور پیش اومد، رفتار کنن؟
اما همین آدما توی کشور خودشون، به مقررات وطنشون بیاحترامی میکنن. بعد اگه باهاشون برخورد شه، شاکی هم میشن.
خیلی جالبه که خارجیا مثلاً میان ایران، میرن استادیوم آزادی، فوتبال میبینن. آخر بازی هر چی آشغال و پوست تخمه ریختهن جع میکنن. هر کسی صندلی خودش رو تمیز میکنه. بعد بلند میشن میرن. ما توی دلمون مسخرهمون میاد از دیدن این حرکتشون. چون پول بلیط دادهایم پاش بیفته همون وسط میر...م. بعد بلند میشیم میریم: پوووووووووول دادهم خب!
بعد اگه بچهی خودمون توی خونه هی آشغال بریزه همه چی بار ش میکنیم ولی توی خیابون بریزه، زرنگی میدونیم و هیچی هم نمیگیم. ما نمیخوایم جمع کنیم که. گور بابای بقیه!
الان هم اگه ملت استادیوم و اتوبوسها رو روی سر هم خراب نمیکنن، از ترس پلیس و جریمهس. ادب و فرهنگ و تمدنمون کجاست وقتی هر کار دلمون بخواد میکنیم؟
این چند وقت، دم افطار زیاد رفتهم نون بخرم. مردم حتی برای نون سفرهی افطار هم حق هم رو ضایع میکنن. توی صف خلوتتر وایمیسن و یواشکی یه دونه اضافه تر نون برمیدارن، نوبت هم رو میگیرن و توجهی هم به اعتراضها نمیکنن.
خیلی حیفه که ماها با این رفتارا زشتیها رو می کشونیم به زندگیمون.. بچههامون رو هم شریک بیادبی خودمون میکنیم تازه. میدونم اینجا کسی از این کارا نمیکنه. برای بچهی همسایه گفتم!
*امروز صبح کشف کردم چرا انقدر توی دیدن اطرافم بیدقتم! چون من کلاً بصری نیستم. یه ترانهی خوب رو ترجیح میدم به کلیپ تصویریش.
سریالها رو خیلی وقتا نگاه نمیکنم. گوش میدم.
دقت نمیکنم فلانی چی پوشیده بود اما حرفهاش رو قشنگ یادم میمونه.
میگن استعداد نقاشی دارم اما چندان علاقهای به یاد گرفتنش نداشته و ندارم اما شعرهایی رو که بشنوم، زود حفظ میشم.
بعد فکر کن امروز بعد ۱۰ سال - شاید هم بیشتر - تازه فهمیدم چرا فلان دوستم هیچوقت یاد نمیگرفت یه ترانه رو مث خود خوانندهش بخونه. آدم رو دق میداد وقتی خیر سر ش یه شعری ترانهای چیزی رو زمزمه میکرد. همیشه فالش میزد و خارج میخوند. بعد من دلم میخواست خودم رو شرحهشرحه کنم از بس بد میخوند. فکر میکردم خوب گوش نداده. الان تازه دوزاریم افتاده جریان چی بوده.
چه سرعت عملی واقعاً!
حالا اگه یکی این سوال براش پیش بیاد که «سر صبحی واقعاً چرا یه جوون این مملکت، موضوع مهمتری برای فکر کردن نداره؟» من شرمندهم دیگه. وااااااای گنجشکاروووووووووو
آهان! چرا! موضوع مهمتر، دقایقی پس از کشف اول نظر م رو جلب کرد. دقیقاً کِی؟ وقتی چشمم افتاد به بستهی چای کیسهای جدید.
ما همیشه توی خونهمون چای کیسهای داریم. بعضی وقتا که آدم عجله داره به درد میخوره. کلاً من ترجیح میدم زیر کتری رو روشن کنم. بعد بشینم کتاب بخونم یا با گوشیم بازی کنم تا آب، جوش بیاد. از تماشای بخار بالای کتری لذت میبرم خیلی.
بعد چایی دم میکنم ترجیحاً با چند تا دونه هل. با اینکه هیچوقت ظرفای پیرکس رو دوست نداشتهم اما قوری پیرکس خیلی دوست دارم چون تو ش معلومه. مث کلاسورای پاپکو. میتونم ببینم کِی رنگ چایی خوب میشه. قوریهای چینی توشون معلوم نیست. رنگ و مقدار چایی رو باید حدس بزنی!
میگفتم.. چشمم افتاد به بستهی چای کیسهای جدید.. دیدم رو ش جای قوری و کتری و سماور و مزرعهی چای و شهرزاد قصهگوی سانسور شده و غیره، عکس برج و آسمان خراش و ایناست. گفتم چه بستهبندی بیربطی! چطور ندیده بودمش من؟
بو ش از توی بستهش عالیه اما وقتی میخوای بخوریش انگار ادکلن ریختی توی لیوانت. یا یکی دستش بوی عطر میداده، لیوان رو گرفته دستش. انقدر بوی عطر ش بیربط ه که عملاً باید به زور بخوریش.
یاد تبلیغ برنجشون افتادم. ۲ تا تبلیغ خوب داشت که من هر ۲ رو به توصیهی خواهری و خاله کوچیکه دیدم. یکیش همون بود که برنج محسن سر کلاس نشسته بود. معلمشون که اومد، همه ایستادن و دوباره نشستن ولی محسن انگار هنوز ایستاده بود.
بعد معلم بهش گفت بشینه. آخر فهمید نشسته؛ قد ش خیلی بلند ه انگار که وایساده!
دومیش هم وقتی بود که برنج محسن رفت خواستگاری. همه میگفتن داماد قد ش خیلی بلند ه. بستهبندی برنجهاش خیلی رنگیرنگی و خوشگله اما فکر نکنم اون هم تعریفی داشته باشه. امتحان نکردم این رو اما کلاً برنجای دونه بلند مزه ندارن. فقط خوشگلن.
*امروز عصر رفتم انقلاب. با BRT.. اول خواستم تا یه جاهاییش رو پیاده برم اما خیییلی طول میکشید.هوا هم گرم بود. گفتم هلاک نکنم خودم رو. با BRT میرم. خلاصه خوش و خندون رفتم تا ایستگاه - واج آرایی خ - دیدم هیچکس توی صف نیست. گفتم خب خدا رو شکر بالاخره یه جا من اول رسیدم و بدون اضطراب و هول و تکون و درگیری فیزیکی همهی جاها مال خودمه.
در عوالم خودم غوطهور بودم و از این پیروزی، سرمست - چرا امروز ادبیات قورت دادهم؟ - که یهو یه آقای مسنی لبخــــــــندزنان به پایین - روی زمین، همونجا که اتوبوس توقف میکنه ملت سوار شن - اشاره کرد گفت اینجا رو که کندهن. بیا اونور!
و با دست، چند متر بعد از ایستگاه رو نشون داد و به ریش من هم خندید و رفت. کلاً روحیهش خوب بود.
من کلاً گیجم توی دیدن. خیلی بیدقتم. والا میگن آقایون نگاهشون فقط به روبرو ست و خانوما واید میبینن و یکی پشت سرشون هم ادا دربیاره میفهمن اما فکر کنم برعکسه. یعنی نه. آقایون خیلی راحت، موقع راه رفتن برمیگردن پشت سرشون رو نگاه میکنن یا سرشون رو می چرخونن و نگاه کردن رو بد نمیدونن. خانوما دوست ندارن سرشون مث پنکه بچرخه. برای همین خدا بهشون دید واید داده راحت باشن اما دید من واید نیست. اصلاً نمیدونم کجا رو میبینم؟ هیچوقت ظاهر چیزی یادم نمیمونه. یه چیز جدید که میخرم - مثلاً کفش - اول میذارم جلو م عمداً بهش نگاه میکنم که مثلاً پسفردا از مسجدی، مهمونیای جایی اومدم بیرون، بدونم دنبال چه مدل کفشی باید بگردم. اغراق نمیکنما. همینقدر حاد ه قضیه!
امروز هم کلی نگاه کردم تا دوزاریم افتاد جریان چیه. از سکوی ایستگاه اومدم بیرون و همونطور که توی خاک زمینهای کنده شده میرفتم - زیر آفتاب البته - داشتم توی دلم فحش آماده میکردم با مطلع «باز هم توی این ممل.کت...» که دیدم تابلو زدهن ۲ برابر قد من. نوشته بودن از اینکه مراسم بهسازی ایستگاهها براتون ایجاد مزاحمت میکنه، عذر میخوایم.
وجدان شرمندهی من رو تصور کنید خودتون دیگه اما این شرمندگی و پشیمانی خیلی زود جای خودش رو به حس «الان پامیشم خفهتتت میکنم» داد. یه خانوم جوون و لاغر اندام و دختربچهی ۲ سالهش رو تصور کنید. دختره مدام بهانه میگرفت و هی خودش رو مینداخت روی خانوم صندلی کناری. آخر سر خانومه بلند شد به مامانه گفت من دارم پیاده میشن. بچه رو بنشون اینجا آروم بگیره شاید.
بچههه نشست اما کماکان وول میخورد. بعد از اینکه ۲۰۰ بار با شادی غیر قابل وصفی کلیدای مامانه رو فرو کرد توی در و دیوار و کمر مامانش و چشم مردم، افقی شد و روی صدلی دراز کشید. ته کفشای گِلیش رو هم کاملاً با کیف سفید خانومی که اونجا ایستاده بود پاک کرد.
مامانه که این صحنه رو دید، خیلی خونسرد کفشای بچه رو درآورد. به خانوم صاحب کیف سفید ه هم گفت کیفتون رو بگیرید اونور. ببینید با کفشاش گِلیش کرد.
انگار که گلهای ته کفش حیف و حروم شده باشه. بعد هم در یک حرکت نمایشی سعی کرد با دستمال کاغذی لکهها رو پاک کنه. از قیافهش معلوم بود گندی که بچه زده، مهم نبود براش.
طفلی خانومه خیلی لجش گرفت اما هیچی نگفت.
.
.
.
موقع برگشتن، توی خیابون خودمون، روی پلهی دم در یه سوپرمارکت بزرگ، یه پسربچهی ۳-۲ ساله نشسته بود. خندون با تاپ شلوارک سورمهای. دستاش هم توی هوا.
باباش نشسته بود کنارش داشت بهش بستنی میداد. چوب بستنی رو نگه داشته بود و بچههه با کِیف آرومآروم بستنی میخورد. من هم که تکلیفم روشنه. با نیش باز - عین اجاق کورا - بچههه رو تماشا میکردم. جای کورشم خالی.
نتیجهی اخلاقی: یه دختر، خیلی موزمارتر، لجدرآرتر و بزرگتر! از یه پسر همسن خودشه.
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382