*گفتم دلم کشیده بشینم دعا بخونم برات..
انقدر خوشحال شد که دلم سوخت واقعاً )-: چرا گاهی خدا اینطوری میکنه آخه؟
*رسماً بدبخت شدم رفت.
پس از خروج از شرکت، خبر رسید که قراره فردا آقایون تشریف ببرن دفتر و اسبابکشی کنن دوباره و این بار چی میشه؟
آقای همکار خندهدار - بهبه سابق و فعلی مجدداً - میشه هماتاقی من بیچاره!
موجودی رو تصور بفرمایید که دوست نداره حموم بره، به گفتهی خودش از مسواک زدن بدش میاد، بلندگو قورت داده خدا رو شکر، مدام هم یا بلند بلند آواز میخونه یا آهنگ گوش میده که الهی همیشه این کارا رو انجام بده چون در غیر این صورت، مجبوره پای تلفن بلندبلند حرف بزنه و بخنده یا به مکالمات حضوری و تلفنی بقیه دقت کنه و نکات کنکوریش رو دربیاره یا با ذرهبین برانداز ت کنه و بره پشت سر ت چرند بگه.
چقدر خوششانسم من خدایی..
*دیروز در جریان کار یه گندی زدیم دیدنی! یعنی وقتی فهمیدم سرم سوت کشید! چند تا قرص خوردم تا فقط سردرد م کم بشه و بتونم یه کم منطقی بهش فکر کنم. من خیلی حساسم. وقتی اشتباهی پیش میاد، حتی اگه تقصیر من نبوده باشه، تا مدتها خودم رو ملامت میکنم و به خاطرش ناراحتم.
اگه از من بپرسین، میگم تقصیر آقای همهکاره بود.. شاید توی اون لحظه حضور ذهن نداشت اما به هر حال تقصیر اون بود. من هم در جریان نبودم. هر چند گاهی طوری رفتار میکنه که یعنی «توی کار من دخالت نکنین» اما اگه میدونستم، یه تذکر میدادم.. یادآوری کردنش بهتر از این بود که چنین اشتباهی پیش بیاد.. هیچی دیگه.. من هم بیخبر از همه جا رفتم پی اجرای دستورات و خوشحال و خندون ملت رو راهنمایی کردم و کار انجام شد و تموم..
وقتی حسابی گند زده شد به جریان، اون آقای همکاری که میدونست انجام عملیات فوق اشتباهه و باید کنسل بشه و چیزی نگفت، اعتراف کرد که عمداً تذکر نداده و لج کرده. چرا؟ چون آقای همهکاره با لحنی آمرانه باهاش حرف زده و ایشون هم با این استدلال که باید بذاره سر آدمای همهچیزدان به سنگ بخوره، سکوت کرده و کار رو انجام داده تا نهایتاً گند ش دربیاد.
بهش گفتم آخه آدم سر هر چیزی لج نمیکنه که. اقلاً به من میگفتی، من از قول خودم تذکر میدادم. تو که میدونستی من روحم هم از جریان خبر نداره. چرا اینطوری کردی آخه؟
نتیجه اینکه هردومون گزارش کتبی نوشتیم و دودستی تقدیم کردیم.
به آقای همکار باشخصیت گفتم اگه نظر من رو میخوای، میگم اشتباه از جانب ما بوده. نباید دستور غلط مینوشتیم. سایرین فقط مطابق دستور ما عمل کردهن. وظیفهشون رو انجام دادهن خب..
اما آقای همکار باشخصیت قبل نکرد. میگفت اونا باید شک میکردن، اول با شما چک میکردن، بعد گند میزدن.
فکر کنم فهمید تقصیر کیا بوده. گناه دارن اونا آخه. دوست ندارم بد بشه براشون. فکر میکنم در چنین شرایطی علاوه بر جبران قضایای پیش اومده، باید مشکل، ریشهیابی بشه تا دفعهی بعد همه از کل پروسه آگاه باشن که اگه یه نفر هم حواسش نبود و داشت اشتباه میکرد، دیگرانی هم باشن که بتونن تذکر بدن و جلوی اون اتفاق رو بگیرن..
هی توی ذهنم جریان رو یادآوری میکنم و حرص میخورم..
کاش میدونستم و نمیذاشتم اینطوری بشهها..
*من: خواب دیدم دارم پرواز میکنم.. انقدر خوب بود. همیشه آرزو م بود بتونم خودم بدون بال و اینا پرواز کنم ببینم چطوریه. از ذوقم تا جون داشتم فقط بال زدم و پرواز کردم. نمیتونی تصور کنی.. آخرش ولی خیلی خسته شدم دیگه :دی
جناب آقای دوست: آره، من هم خیلی پرواز کردهم. آدم حسابی هم خسته میشه. قشنگ میدونم چی میگی.
پ.ن: امیدوار بودم یکی پیدا شه کنترل کنه من رو. این جناب آقای دوست به مراتب بدتر از منه که.
:پی
*من به آقای همکار مودب: اگه اساماسها رو وصل کنن، به مانتوی کوتاه هم گیر ندن، من دیگه هیچ مشکلی ندارم :دی
- خوش به حالت واقعاً! خدا رو شکر..
*- مریمی! تو روز دوشنبه به دنیا اومدی.. من هم همینطور، ساعت ۳ صبح.. حساب کردم ۱۲۱۱ روز ازت بزرگترم..
من: سریع توضیح بده تمام اون ۱۲۱۱ روز چی کار داشتی میکردی؟ - آخه اصولاً جناب آقای دوست عادت کرده سوالام رو کامل جواب بده طفلی - زود باش :دی
- اون موقع مسلماً کارای خوبی انجام نمیدادم. فقط بلد بودم گند بزنم. لازمه بیشتر توضیح بدم؟ ((:
*خانوم همکار ادا عشوهای بدوبدو رفت برای تولد خانوم همکار، کیک خرید و برگشت. دیشب هم رفته بود کادو ش رو خریده بود. تز ش از من بود که چی بخریم اما گفتم تو سلیقهت خوبه خیلی، زحمتش رو میکشی؟
آخه کلاً خوشسلیقهس خیلی (-: تا اون برگرده، ورق بزرگی رو که آماده کرده بود، به همه دادم تا برای خانوم همکار تبریک بنویسن. ایدهی قشنگی بود (-:
بعد هم خیلی نامحسوس همه رو جمع کردیم که همه چیز رو مرتب کنیم. اون وسط خانوم همکار تلفن زد: مریمی؟ اونجا چه خبر ه؟
- به تو مربوط نیست عزیزم :دی
وقتی همه جمع شدن، شمعها رو چیدیم روی کیک و روشنشون کردیم و خانوم همکار رو صدا زدیم بیاد. طفلی هم خجالت کشیده بود هم خوشحال شده بود. شاید توی اون جمع، خیلیا داشتن خیلیا رو تحمل میکردن اما برای هزارمین بار بهم ثابت شد که گاهی یه حرکت خیلی ساده و کوچیک چقدر میتونه اطرافیانمون رو خوشحال کنه..
البته خود من معمولاً چیزای عجیب غریبی هدیه میدم به اطرافیانم - البته نه همه! - اگه من رو نشناسن و توضیح هم ندم، نه تنها خوشحال نمیشن، خیلی هم بهشون برمیخوره. یه نمونه: یه نایلون دستهدار کوچیک حاوی یه صابون شیر بزرگ، یه شامپو بدن با رایحهی گیاهای مختلف، یه مسواک مسافرتی کوچولوی سفید، CD فیلم محیا، یه کتاب وکب، یه بسته اسمارتیز مغزدار!
بد بود؟
(-:
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
مرداد 1383
تیر 1383
خرداد 1383
اردیبهشت 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382