*آدم خاصیم؛ شاید چون حد وسط ندارم هیچ وقت. همه چیز رو در حد نهایتش دارم. اگه میخندم، انقدر از ته دله که واقعاً طرف مقابلم نمیتونه نخنده از خندهی من. اگه گریه میکنم، انقدر از اعماق وجودم اشک میریزم که کسی ببینه میتونه باور کنه چقدر پر از غم هستم. اگه کسی رو دوست دارم، عمیقاً حسم همینه و هیچ وقت هم تغییر نمیکنه - شاید موقت - اگه از کسی بدم بیاد هم خود خدا هم که بیاد وسط رو بگیره، نمیتونه من رو راضی کنه از طرف متنفر نباشم!
اگه بخوام کسی رو ناز بدم، انقدر بلدم حرفاش قشنگ بزنم که حس کنه تافتهی جدا بافتهی پروردگار ه، اگه بخوام کسی رو بشورم بذارم کنار هم این کار رو میکنم حتماً.. و در کل زبون تندی دارم و خب آدم مهربونیم. شاید تصور این دو تا کنار هم سخت باشه اما لابد قابل تحمله حداقل چون تا به حال کسی به خاطر این موضوع، دوستیش رو باهام به هم نزده.
اینا رو گفتم که اگه احیاناً آخر این پست یکی روی بند رخت بود، تعجب نکنید!
دوستی لطف کردن نوشتهن اگه میخوام پستهام متنوع بشن، کوتاه نوشتن راهش نیست... و اینکه چقــــــــــــــدر دنیای من کوچیکه.
خب بخوای فکر کنی این حرف اصلاً ارزش جواب دادن نداره اما امروز روی اون دندهم. دلم میخواد جواب بدم.
شاید از حرف مفت مردم لجم بگیره اما در کل اهمیتی بهش نمیدم چون واقعاً دهن گشاد مردم رو هیچ وقت نمیشه بست. جالبه که ملت توی زندگی خودشون موندهن، بعد میتمرگن زیر باد کولر، تز میدن واسه زندگی دیگران.
آقای محترم! به تو چه که دنیای من بزرگه یا کوچیک؟ اصلاً خوش به حال تو یکی که دنیا ت حسابی بزرگ و دلباز ه. آره، اصلاً دنیای من کوچیکه، مسخرهس، همینیه که هست. مجبورم جواب پس بدم به کسی؟
من روزی هزار بار از خودم میپرسم چرا؟ برای هر موضوع کوچیک و بزرگی انقدر علت دنبال علت میگردم که خودم هم کلافه میشم اما واقعاً میخوام بدونم.. که مثلاً چرا پدر و مادر من سالها شهریهی سنگین مدرسهی من رو پرداخت میکردن در حالی که اون مبلغ رو که کم هم نبود، میشد خیلی بهتر خرج کرد. میخواستن در حق من لطف کنن و شاید تا فرزندی نداشته باشم - خدا اون روز رو نیاره البته - نفهمم برای چی؟ اما میگم چرا یکی نبود بگه این کار اشتباهه؟ چرا به عقل خودم نمیرسید نکنم این کار رو؟ چرا؟ میترسیدم از قافلهی علم عقب بمونم؟!
چرا خودم رو عذاب دادم کنکور قبول شم؟ حتماً مهندسی.. حتماً دانشگاه تهران؟ چرا ۴ سال تمام عمرم رو حروم کردم توی اون دانشکده بی در و پیکر؟ به خاطر اون ورق پارهای که بدون پارتی به هیچ دردم نخورد و نمیخوره؟
دنیای من همینه که بخوام بدونم کجای این عالم وایسادهم؟ چی کارهم من این وسط؟ چرا باید همیشه یه عده زور بگن و یه عده زور بشنون؟ چرا ما افتخار میکنیم به اینکه ایرانیا هیچ وقت بردهداری نمیکردن؟ همین الان دارن میکنن، فقط مدلش فرق کرده. توی همین محل کار کوچیک من، بردهداری عصر جدید هست.. شاید به این شکل که مدیر عامل ۲ ساعت زودتر از ساعت اداری هم بیاد آبدارچی باید چاییش آماده باشه ببره برای حضرت آقا. شاید اون لحظهایه که طرف با کلی فخر فروشی وایمیسه کنار تا یکی دیگه براش در اتاقش رو باز کنه و چراغا رو روشن کنه. شاید اینه که نگهبان بیچارهی شرکت باید توی سرما و گرما بشینه توی اون اتاقک مزخرف و تا هر ساعت شب هم شد، همونجا بمونه تا آقایون عذا و چایی و میوه و شیرینی مجانیشون رو کوفت کنن و گورشون رو گم کنن بعدش. هرچند انقدر هر روز و هر روز وایمیسه ماشینای اینا رو میشوره که حوصلهش سرنمیره عمراً! حالا کی گفته شستن ماشین اینا وظیفهی نگهبانه رو من نمیدونم!
من خیلی لجم میگیره وقتی میبینم آقای آبدارچی اون همه پله رو بالا و پایین میره برای اینکه اون دخترهی خرس گندهی عوضی نفهم زورش میاد کون گندهش رو تکون بده خودش بره از اون سندهای بیصاحاب موندهش کپی بگیره خبر مرگش! خیلی ناراحت میشم وقتی اون مردک بیشعور سر یه آدم دیگه داد و بیداد میکنه صرفاً به خاطر اینکه وقتی اونجا نبوده، براش چای نذاشتن روی میزش. نشده خودش چیزی رو یادش بره؟ وقتی اون دختره از ترس پاچه گرفتن مدیر عاملشون ازم خواست بلند شم برم سر یه میز دیگه بشینم چون اون مردک خودخواه حتماً باید بالای سالن بشینه، بلند شدم و رسماً اومدم بیرون اما دلم سوخت چرا باید بعضیا انقدر چشم بگن به یکی که دری به تخته خورده و آدم شده! من دلم می سوزه برای زن و بچهی آقای امور اداری و آقای همکار معتاد وقتی دو تایی میرن یواشکی یه گوشه یه چیزی بخورن و بکشن و فکر میکنن ما خریم حالیمون نمیشه. دلم میگیره وقتی میبینم جوونا ۵۰ تومن، ۵۰ تومن از هم قرض میگیرن و شب از عذاب وجدان خوابشون نمیبره تا پسش بدن به طرف.
از وقتی کارمند شدم، دنیا م خیلی عوض شده، خیلی واقعی شده! سرد و تلخ و خشن، خشک و جدی. پر از پلیدی و پدرسوختگی مردم دنیای واقعی!
نمیتونم ببینم مردم به خاطر شغلشون مجبورن دروغ بگن ولو با عذاب وجدان. نمیتونم ببینم قدیمیترها سواری میگیرن از تازهواردها. حرصم میگیره یکی با مدرک لیسانس خیلی دربیاره ماهی ۵۰۰ تومنه - حقوق خود من خیلی بشه نصف این مقداره - اون وقت یه ابله گوسفندی مث آقای! همکار بیشعور با مدرک فوق دیپلم دانشگاه پیام نور ماهی ۳ میلیون تومن حقوق میگیره، اون هم سر ماه، بدون تاخیر و تنها مشکلش برای ازدواج، رضایت ندادن مامانشه چون از دختره خوشش نمیاد، بعد جوونایی مث اون چون پارتی ندارن، پول دسته گل خواستگاری رو هم به زحمت میتونن جور کنن!
این خیلی ظلمه که فلانی به خاطر همین چیزا به خودش اجازه بده ماه رمضون سر ظهر آقای آبدارچی رو که روزه هم میگیره، بفرسته پی ساندویچ کالباس با نوشابه. خیلی ظلمه که یه عده انقدر میخورن دارن بالا میارن، یه عده هم..
دیگه سرزنش نمیکنم اونایی رو که ساعتها با تلفن شرکت حرف میزنن با فامیلاشون، اونایی رو که با کامپیوتر شرکت بازی میکنن و الکی میگردن توی اینترنت. دیگه سرزنش نمیکنم اونایی رو که بیکار تا ساعت ۸ شب توی شرکت قدم میزنن تا چند ساعت اضافه کاری داشته باشن، اونایی که صبح تا غروب کلافهن و حوصلهی کسی رو ندارن.
این همه استرس برای چیه؟ این همه رنج...
واقعاً فکر میکنی اون آدما حق ندارن مث آدم زندگی کنن و راحت باشن؟ تمام عمرشون باید بدوند و به هیچ جا نرسن؟ همیشه باید از خواستههاشون بگذرن و دلشون رو به گپ زدنهای محل کار و مسجهای دوستاشون خوش کنن؟ این شد زندگی؟
تازه من خیلی روحیهم خوبه که هنوز اون ماسک خوشحال رو هر روز میزنم به صورتم و با دیگران روبرو میشم. واقعاً خوش به حال دل خجسته ی اونایی که دنیاشون مث دنیای من کوچیک نیست، واقعاً خوش به حالشون...
*ته دلم خیلی رعایت خیلی چیزا رو میکنم، صد بار هر حرف و سخن و رفتاری رو تجزیه تحلیل و تفسیر میکنم، آخر سر هم پس از مرور صدبارهی قضایا به این نتیجهی همیشگی میرسم که اشتباه از من بوده و همهی کارا و حرفا و حرکاتم اشتباهه! اما تظاهر میکنم که هر کاری میکنم، خوب میکنم و به کسی هم اجازهی دخالت و اظهار نظر نمیدم. دیگران اگه خیلی بیلزن هستن برن باغچهی خودشون رو بیل بزنن.
اما این تحلیلها و ملامتهای خودکرده خستهم میکنه. معتقدم آدم باید کاری رو که فکر میکنه درسته انجام بدهها اما همیشه فکر میکنم یعنی واقعاً درسته فلان فکر من؟
بعد حتماً باید با دوستام حرف بزنم تا به این نتیجه برسم که آره، چرا جای زیر سوال بردن کارا و فکرای خودم، احتمال نمیدم اظهار نظر جسورانهی بقیه ممکنه غلط باشه؟
بعد خیالم راحت میشه و یا گل و بلبل میفتم باز :دی
*جک: یکی! از تاکسی پیاده میشه، در رو میبنده و میگه پدرسگ! خودتی!
راننده: هان؟ من که چیزی نگفتم!
همون یکی: خب بعداً که میگی!
از بیجکی انقــــــــــــدر خندیدم به این جک مسخره :دی
* پائولو کوئیلو
شهسواری به دوست ش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی میکند برویم. میخواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمیکند.
دیگری گفت: موافقم اما من برای ثابت کردن ایمانم میآیم.
وقتی به قله رسیدند ،شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند:سنگهای اطرافتان را بار اسبانتان کنید و آنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت: میبینی؟ بعد از چنین صعودی از ما میخواهد که بار سنگینتری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.
دیگری به دستور عمل کرد..
وقتی به دامنه ی کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالصترین الماسها بودند.
مرشد میگوید: تصمیمات خدا مرموزند اما همواره به نفع ما هستند...
*خانوم همکار با پای پانسمان شده میاد دفتر. من کلهی صبح: بیا پینوکیو بازی کنیم :دی پی پی پینوکیو پدر ژپتو!
*دوستان عزیز، همکاران گرامی! لطفاً در هنگام ورود به آشپزخانهی منزل، از بسته بودن در کابینتها اطمینان حاصل کنید! همچنین قبل از خروج از منزل قرصهایتان را مطابق دستور پزشک مصرف کنید تا بیش از این، شاهد رفتارهای ناهنجار و حرکات غیر منطقی و عجیباً غریبا از شما باشیم.
با تشکر فراوان...
*صبح کتاب وکب گرفتم دستم بخونم یه کم. ییهو! همه یادشون افتاد بیان اتاق ما مهمونی! همه هم بدون استثناء گفتن زبان میخونی؟ من ۷-۶-۵-۴ ترم زبان خوندم فلان جا. اونایی هم که خودشون نخونده بودن و مث بقیه هم دلشون راضی نمیشد خالی ببندن - حالا شاید هم حضور ذهن نداشتن اون لحظه - از خاطرات بقیه تعریف میکردن اون هم از نوع کاملاً غیر علمیش! به آقای همکار بیخیال گفتم بهترین راه اینه که بزنیم اون کانال، بعد معلوم میشه کی چقدر خونده! یهو اتاق خلوت شد، علی موند و حوضش!
*من به آقای همکار قلنبه: مرسی!
آقای همکار قلنبه: سرت درد نکنه!
*آقای آبدارچی اومد با یه جعبه شیرینی دستش، گفتیم این چیه؟ گفت یکی داره خونه میسازه. شیرینی آورده.
لحظاتی بعد آقای همکار خوشاخلاق شیرینی به دست وارد شد: کی زاییده؟
*آقای همکار گیج یه دسته ۵ تومنی از بانک آورد. آقای همکار قلنبه و آقای همکار بیخیال با هم: ۲ تومنش کمه!
آقای همکار گیج دوباره شروع کرد به شمردن. خندهی من لو داد قضیه رو!
ارديبهشت۸۳
خرداد۸۳
تير۸۳
مرداد۸۳
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
تیر 1383
فروردین 1383
اسفند 1382
بهمن 1382
دی 1382