تبليغاتX
Maryam, Me & Myself

یکشنبه چهارم بهمن 1388

*کزت رو دیدی؟ من رو ببین امروز. از صبح همه جا رو گردگیری کردم، مرتب کردم، جاروبرقی هم زدم. نتیجه‌ی اخلاقی ماجرا اینکه:

۱. جاروبرقی زدن از دو ی با مانع هم سخت‌تره.

۲. هر کی دوست داره پنجره‌ها رو هی باز بذاره و هوا بخوره، باید گردگیری هم بلد باشه :دی

*شیرینی به دست، خوشحال و خندون رفتم دفتر جدید مدیر سابق‌مون با بابا.. اونا از اقتصاد ایران و جهان حرف می‌زدن، من موهام رو مرتب می‌کردم و شال‌م رو جلو عقب می‌کردم و لبخند می‌زدم و گاهی هم تشکر به خاطر تعارف ها..

خیلی بد ه که من همیشه ناراضی م.. اون زمان که دفتر خیلی شلوغ پلوغ بود، همیشه می گفتم دوست دارم یه جای کوچیک با 4 تا آدم آشنا کار کنم.. الان که جور شده برام، می بینم انگار آقای خوش اخلاق زیاد هم بیراه نمی گفته.. من هیچ وقت سر جا م بند نمی شدم.. مدام توی اتاق و راهرو و پله ها می دویدم و با اونایی که باهاشون بیشتر جور بودم سر و کله می زدم.. گاهی حتی توی پارکینگ هم می رفتم یا می رفتم توی دستشویی یا توی اتاق فکس می رقصیدم! :دی بعد خیلی باشخصیت میومدم بیرون.. یا خیلی هم به خانوم همکار و خانوم همکار اداعشوه ای سر می زدم یا تلفنی پچ پچ می کردیم یا حتی گاهی که چشم مدیر عامل رو دور می دیدم، می رفتم بیرون چیزی می خریدم یا برای نماز می رفتم مسجد کنار دفتر که هم فال بود، هم تماشا.. حالا می تونم توی یه دفتر کوچیک با مدیر سابق مون، آقای همکار گیج و آقای همکار مودب کار کنم؟ چرا من هر چی دارم، دل م یه چیز دیگه میخواد؟ این خیلی اخلاق بدی ه..

شنبه سوم بهمن 1388

*نشسته م کف آشپزخونه، بین کابینت زیر ظرفشویی و کابینت روبرویی ش! دارم اندیشه ی اسلامی می خونم مثلاً :دی مطلب¬ش آشناست، بحث مرگ و معاد ه که هزار بار توی دبیرستان و دانشگاه خوندیم اما جمله بندی ش جدید ه با آیه ها و احادیث ش.. خواب م می گیره. پنجره رو باز می کنم.. از وزش باد خنک خوش م میاد (-: فکر می کنم اردیبهشت ه و من هم با لباس کاملاً غیر رسمی توی یه پارک نشسته م دارم اندیشه ی اسلامی می خونم.. بعد یاد تمرینای کتاب «بعد دیگر وجود» میفتم که باید روزی 3 بار، صبح و ظهر و عصر انجام بدم و از تنبلی خودم رو می زنم به اون راه :دی خیلی سرد م میشه. میگم قرار نبود توی پارک برف بیادا! اینجا چقدر آشناست. زاویه ی دید م یه کم یه جوری ه فقط. کف آشپزخونه نشسته م! بلند میشم پنجره رو می بندم و می دوم میرم تکیه میدم به رادیاتور.. من هم با این درس خوندن م! :ی

جمعه دوم بهمن 1388
*سپیده جان! خیلی متاسف که روز ولادت باسعادت ان افتاده جمعه :دی :دی
پنجشنبه یکم بهمن 1388

*در راستای اینکه من اصولاً در کمال اعتماد به نفس، هیچ وقت تاریخ تولدا رو توی تقویم نمی نویسم و با کلی فلاکت :دی یادم می ونه – پس و پیش البته – امروز دیگه خودم رو کشتم که یادم باشه شب که شد، تولد سپیده رو بهش تبریک بگم.. تا اومدم دهن رو باز کنم، مسج زد: تولد م مبارک! :دی
من هم جای تبریک، مجبور شدم فحش بدم علیرغم میل باطنی.
سپیده هم گفت حق ت ه! تو هم پارسال روز تولد ت با من همین کار رو کردی، نذاشتی تبریک بگم.

چثافت!
((: